کشکول
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
دلم سیاه است:دٍ نمی فهمه دیگه. کفشای من دُخترونست اصلا دو قدم باهاش را بره از ریخت میوفته. صابون سفید توی دستم میچرخد. صورتم را که زیر شیر میگیرم دلم خنک میشود. انگار احسان یک کتری آب جوش ریخته روی دلم. توی آینه صورت سوخته ام حالم را به هم میزند.تمام صورتم قرمز شده و دماغم مثل یک چغندر خشک شده که دوباره جوشانده باشی رو صورتم باد کرده. همه اش تقصیر این دختره است که یک ساعت و چهل سه دقیقه منو جلو وضوخونه نمایشگاه علم کرده بود تا شاید منو ببیند. بساط سفر دو روزه ام را باز میکنم. توی کیفم جز یک رُژ و کرم و پنکک و یک عدد قاشق خالی هیچ چیز نیست. کیف پولم هم خالی مانده. تو تمام سوراخ سمبه های کیف دنبال مسواکم میگردم و دست آخر یادم میاید اصلا فراموش کرده بودم مسواک ببرم. ته کیفم یک شکلات پیدا میکنم میگذارم روی لبهایم انگار که لبهای این جیری وامانده روی لبهایم باز شد. میگذارمش روی قران مامان : بیا این یادگاری دُردونه خنگت که مارو بُرنزه کرد.نصف مال تو نصف مال من. نوک ابروهای مامان به طرز عجیبی به هم نزدیک شد و بعد یهو هردومیروند بالا.اشک توی چشمهایش جمع میشود.با گوشه مقنعه نمازش که همیشه سرش است چشمش را آبگیری میکند. :حالش خوب بود که؟ بساطم (بسات تمام شکلات را روی زبام میگذارم. لامذهب عجب آرامشی میدهد انگار دوسه سرنگ مواد زده باشم. مامان با مفاتیح الجنان جدیدش حسابی حال میکند. تمام دعاهای عمرش را می آورد و با قدیمی تره مقایسه میکند.گویا انتظار دارد با هم فرق داشته باشند یا سال به سال آپدِیت شودند. از روی سینی مفاتیح را رو کافه نگه میدارد :چی نوشته؟ سرم سوت میکشد حاضرم شرط ببندم که بیشتر از بارهایی که به من فکر کرده به این دعا و نمازش فکر میکرده.مشخص است که فهمیده چه حالی دارم چون پشت سرش میگوید: چون ریزه میگم وگرنه میدونم. چشمامو ریز میکنم نمیتونم بخونم. تصمیم گرفته ام مهربان باشم. به زور لحنم را عوض میکنم. :بی کذا و کذا. انگشت اشاره اش را کمی خم کرده و میکشد رو خط کناری . هردومان احساس میکنیم توی مناظره شیوخ هستیم و اتاقمان هم یکی از همان حجره هاست و من هم ملا صدار هستم. : بی کذا و کذا رو نگفته که باید بخونی یا نه؟ حاج خانم افتخارزاده میگه یه جا خونده که اگه بگی بهتره. فرصت خوبی شد برای تجلی افکار یک جواب دو پاراگرافی کافیست تا مامان قانع شود که من خیلی سرم میشود. هرچی فکر میکنم نمیتوانم بفهمم که چه شباهتی بین "روی ماه خداوند را ببوس " و " کافه پیانو" بوده که دونات آنهارا میخواسته مقایسه کند. از کتاب آنقدر خوشم آمده که وقتی مامان گفت احسان تصادف کرده فقط برای اینکه جوابی داده باشم سرم را تکان دادم.اصلا هم یادم نمیآید که گزارش کار جانور را ننوشته ام بهناز و سمیه نصف جانور را خوانده اند و من هنوز صفحه ۵ مانده ام. یک چیزش حالم را بد کرده "ت .. خ... .... ش را هم یادش نمیآید" از این حرفها بدم میاید. برای اینکه مامان دوباره سوزنش رو نماز من گیر نکند هنوز چیزی نگفته میپرم ووضو میگیرم و دوباره حالم از دماغم به هم میخورد و نمازم را بی آنکه حواسم به آن باشد میخوانم من هم شاید بتوانم چیزی شوم. چه قدر بد است آدم دچار جو گرفتگی عمیق شود. لحنم هم عوض شده. پ ن: جیری ببخشید که زود آپ شدم نمیخواستم با خوندن کامنت تسلیت دوستان هرروز به مرگ کسی فکر کنی که رفته . پ ن ۲:توی نمایشگاه کتاب با من هم مصاحبه کردند وکلی دروغ گفتم که دوسه ماهی دو تا کتاب میخرم و ... .تازه فهمیدم که برای یک عدد زیست شناس روسی میتوان دوست دختر خوبی باشم پ ن ۳: کتاب خریدم و کلی هم برای دوستانم خواستم سوغاتی کتاب بیاورم ولی بعد که آمدم خانه پشیمان شدم. و تصمیم گرفتم هیچ کدامشان را به کسی ندهم.
)را با پا پرت میکنم یک طرف سینی چایی و گوشی ام را از لای کافه پیانو بر میدارم.ص ۴۳ بود. با بیحوصلگی اِهن و اُهونی میگم که یعنی از من هم بهتر بود بی وجدان.![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


