تبليغاتX
کشکول


کشکول

یا هو



محرم شده و مادر بازهم پارچه های سیاه را به دیوار زده.خوش به حالش برای این همه اعتقاد.

من میمیرم اگر یک روز دیگر مادرم نباشد تا من سرم را روی زانو هایش بگذارم و او قران بخواند و من هم با صدایش خوابم ببرد و بعد احسان بیاید یک عکس دو نفری از من و مادر بگیرد که هردو مان خوابمان برده تا شاید احسان برای ناهار بیاید.

ساعت ۳.۳۷ بعد از ظهر شده و ناهار قورمه سبزی است.

هروقت انگشتهایش توی موهایم میچرخد دلم ریش میشود از ترس یک روز نبودنش. هنوز هم دستهایش سفید و دوست داشتنیست.

مادرم مثل یک گلدان شمعدانی ساکت و بی صدا و تنهاست.

من میمیرم اگر یک روز نباشد. 

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:دلم دیشب شکست.

مادر به من گفت که چه قدر تنهاست و دلش برای تو تنگ شده.کاش با همه بیماری هایت هنوز اینجا بودی. 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 16:58 توسط درویش کوله به دوش| |

من اینجا هستم. . با این همه هوهو .

من اینجا هستم . با این همه شهوت روایت.

 

من اینجا هستم . میخواهم درست از همین پنجره که دهان مرده ای شده به این دیوار بلغزم توی خیابان ها تا هر کس پایش را گذاشت روی من سر بخورد و من هم از ترس این همه دیده شدن چکه کنم توی جویها و بروم تا هیچ وقت نباشم.

 

 

تمام کنید این همه دیدن منرا.

-------------------------------------------------------

چه زود !

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 15:49 توسط درویش کوله به دوش| |

حتی جرات ندارم بگم سلام.

راستش من نمی دانم چه طور بگوم...

من یک دانشجو هستم. دانشگاهمون هم خیلی با حاله و ما شا ء الله پره از همه جور نعمت. حقیقتش من یک کار بدی کردم که دنیا را ترکانده!

چند روز پیش داشتیم توی سالن های دانشگاه با برو بچ قدم میزدیم که یکهو یکی از دوستان که ارادت عمیقی هم نسبت به ایشا ن داریم دوید و گفت فلانی (به دلایل  امنیتی از آوردن اسم معذوریم نیس که اینجا ها خیلی امنه شاید پین و همه چیزه سیستمتو شهرتو کشورتو در بیارن برا اون میگم)بیا که جلو ورودی شلوغ شده و....

خلاصه ماهم که هیجانی و  میمیریم برای این کارا گفتیم بریم شانس این هفتمونو امتحان کنیم.

رفتیم دیدم چه خبره مشاالله ! دختر و پسر جمع شدن پارچه سبز و این حرفا هم بود منم فک کردم حتما محرمی چیزی شده به جون خودم نمیدونستم اون روز 18 بهمنه و روز فک کنم روز یا بسیج بود یا دانشجو. به هرحال رفتم اون وسطا که یه خانم با شخصیت  بد جور حواسمو پرت کرد. هنوز داشتم فک کردم که از کجا شروع کنم که یک دفعه شلوغ شد و دیدم خانم مورد نظر داره از دید خارج میشه زدم به پهلوی دوستم که یا الله یه چیز  بده شمارمو روش بنویسم که مورد از دست رفت.

این رفیق ما هم که حسابی اسلوموشن  انگار که نه اگار من توی چه اوضاع بحرانی گیر کردم. تا دیدم دختره داره دور میشه پریدم کاغذ دست رفیقم قاپیدمو طی یک عملیات حرفه ای با یه خط داغون شماره خط ثابت رفیقمو ایرانسل خودمو نوشتم و در ادامه هم جمله همیشگیه " با ما تماس بگیرید!"

تا سرمو بلند کردم دیدم طرف نیستش پس کاغذو چپوندم توی دست اولین مورد به اجبار مناسب همون نزدیکی ها!

دیگه چی بگم که به جون خودم منه بی صاحاب روحم هم خبر نداشت که چی کار کردم.

حالا یه چند روزیه که حسابی وجدان دردم اوت کرده. همچین یه نموره مشکوک شدم به خودم میگم نکنه ...نکنه اون عکسه که توی ماهواره همسایه خاله مادربزرگه رفیقم هر شب نشون میده کار من بوده؟

من اینجا از همه  به خاطروقیحم معذرت می خوام بابا طرف خودش بی خیال قضیه شده شما چرا کاسه داغتر از آش شدی؟ ای بابا ببینید جوون مردمو به چه چرندیاتی مجبور میکنند. حالا احسای میکنم به دو متر طناب ضخیم و یه لوله ای چیزی که دو سه متر از زمین فاصله داشته باشه احتیاج دارم..

 

.

پ ن: روزهای بدی شده. حس و حال انگار پریده . ستاره دلمان هم  گویا کور شده.

از همه به خاطر اینکه اون دور و برا آفتابی نمیشم معذرت میخوام میانترما شروع شده و جدا نمی تونم بیام نت. این آخرین پست من میشه تا حدودا اواسط بهمن. امتحانا جلو راهمه و باید کم کم آماده شم.

 شاد باشید البته به زور!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 17:6 توسط درویش کوله به دوش| |

تصمیم بزرگی گرفته ام می خواهم از امروز  آدم معتقدی باشم:

من یک عدد مسیحی مسلمان زاده ی زرتشتی تبار کلیمی دوست بودا طلب هستم. 

----------------------------------------------------- 

توی اتوبوس که بودم به خودم گفتم  امروز روز قشنگیه پس  از طرف پارک میرم .

 نمی خوام بگم که وقتی از خیابون می خواستم رد شم چه قدر ترسیدم . گاهی بعضی ماشین سوارا ازین که ببینند یه خانم از ترس جونش میدوه لذت میبرند.

نمی خوام بگم که برای فرار از نگاه های سنگین مغازه دارا مجبور شدم از توی خیابون رد شم به جای پیاده رو.

نمی خوام بگم که از ترس مرد میانسالی که اول پارک طوری به درخت تکیه داده بود و زل زده بودبهم که از لذت پیاده روی توی پارک هم گذشتم.

نمی خوام بگم که وقتی سرمو انداخته بودم پایین که به پسری که از روبه رو میومد نگاه نکنم چه قدر از واستادنش جلو پاهام و اون سلام چندش آورش حالم بهم خورد

نمی خوام بگم که وقتی از پارک با یه دل پر اومدم بیرون مجبور شدم زیگ زاکی پیاده رو رو رد کنم تا مبادا اون موتور سوار پشت سرم یه جا تنها گیرم بیاره.

نمی خوام بگم که وقتی رسیدم به کوچه از ترس دهن گشاد مغازه دارا مقنعه مو چه قدر کشیدم جلو.

نمی خوام بگم توی کوچه چه قدر با احتیاط اومدم و خودمو به دیوارا کشیدم تا مبادا توی خلوت کوچه اتفاقی کسی چیزی بهم بگه وبعد از حرف همسایه ها تا دوسال توی  محل افتابی نشم  .

نمی خوام بگم که من یه دختر ۲۰ ساله ام با یه پوشش خیلی ساده و عادی که با این کاپشن کرمی و گشادم مطمئنا هیچ گونه جلب توجهی برای هیچ گونه بشری ندارم.

ولی خیلی دوست دارم که بگم که من هم مثل همه مردها یک انسانم.

پس چرا یک مرد به خودش این اجازه رو میده که من از کمترین حق اجتماعی خودم یعنی امنیت و آرامش بی نصیب بمونم؟

فک کنم واقعا یه چیزایی برای من لازمه . حالم از همه مردها و زن هایی که به یک مرد اجازه لذت بردن از یک زن رو میدند بهم می خوره.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 17:53 توسط درویش کوله به دوش| |

برایت یک نامه نوشته بودم پر از گندیدگی و پلاسیدگی های همیشگی. اما دلم نیامد ...

میدانی چرا؟ نمی دانم ولی...

با آنکه میدانم رفته ای و بر نمی گردی...

با آنکه میدانم این رفتن ها همیشه باید تلخ و دلسردم کند...

با آنکه میدانم هیچ یک نفر دیگری برایم تو نمیشود...

با آنکه میدانم گاهی حالم از نبودنت به هم میخورد آن قدر که لبهایم را میجوم تا طعم خون میگیرد دهانم...

 با آنکه همیشه این تو بودی که باید می رفتی...

پدر!

جمله ام را نمی توانم تمام کنم. واقعا نمی توانم!

پس خودت بفهم که شاید می خواستم بگویم...

این روزها جایت را خیلی خالی میبینم.

کاش بودی!

شاید دلم زیادی تنگت شده!

============================================

پ ن:چه قدر وحشتناک است که بفهمی یک نفر به تو فکر نمی کند.

پ ن۱: دوست من درگذشت عزیزت تسلیت!

پ ن۲:هنوز هم زیادی خوب و خوش و سلامتم.

پ ن۳: آلبوم جدید نامجو را هرجور شده پیدا کنید. خیلی به دلم نشسته. مرسی سمیه!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:36 توسط درویش کوله به دوش| |

درست چهارشنبه گذشته یک پست گذاشته بودم و کلی تویش نوشته بودم ، ولی حالا که آمدم دیدم چیزی نیست! خوب میشود دیگر کاری نمی شود کرد. یادم نمی اید راجع به چه بود.پس دوباره مینویسم:

مدتی است که حسابی احساس خوبی دارم. هیچ کمبودی را احساس نمیکنم و نشدنی یعنی خودم. فکر میکردم چیزی به اسم (به قول یکی از دوستانم) " لاست کنترل " را گم کرده ام ولی چند روز پیش فهمیدم نه، این حرفها نیست. فهمیده ام این ها یعنی ابتلا به " نیهیلیسم" یا همان پوچ گرایی! چیزی من را اذیت نمی کند چون خودم مواظب خودم هستم و هوای خودم را دارم. هر گونه احساس بدی که داشته ام : نیاز ، تنهایی، بد بینی ، درماندگی و چه میدانم هزار درد بی درمان دیگر رفته اند به درک و فقط خودم را میبینم. مشکلم حل نشد ، نشد که نشد. یک راه دیگر! مانده ام که چرا بر عکس اسمش خیلی هم خوبست.؟؟ حالا دیگر این منم و خودم.

 فقط یک چیز من را ترسانده و آن همان "ذهن کاملا شخصی " است که مدتیست نهایت سوء استفاده را از آن کرده ام. تا همین سه چهار روز پیش که فهمیدم دیگران هم "ذهن کاملا شخصی "بزرگی دارند و این یعنی شاید آنها بشوند فرعون من و من را درگیر کنند با کلنگ زدن و گل مالیدن به دیوار (یا چه میدانم هر کار دیگری که به نوعی فقط حمالیست).

 این بزرگ ترین فاجعه میشود. چند روز پیش که فیلمی از باغ های معلق بابل دیدم و فهمیدم پادشاه بابل چه قدر آدم های زیادی را مشغول آب کشیدن به طبقه های بالا کرده تا خودش به اصطلاح "پادشاه بابل" بشود دلم به حال همه آنها سوخت و گفتم بیچاره ها چه دنیای کوچکی داشته اند.تصمیم گرفتم که دلم برای هرکسی که کار کوچکی میکند و دلش به همان خوش است ، بسوزد.!!! شاید فکر کرده بودم خیلی بزرگ شده ام.رفتم و دلم به حال بقال سر کوچه و نمکی کوچه بالا و پسر بچه های کوچه مان که همه چیزشان هندزفیری و محسن یگانه و غم عشق از دست رفته شان شده سوخت.

 ولی حالا طور دیگری شده دیگر هیچ کسی را با یک کله و چشم و ابرو دماغو گوش مو ومخلفاتش نمیبینم. همه را بدنهایی میبینم که رو ی تنشان یک قیف بزرگ تا آسمان گذاشته اند و هی ذهن کاملا شخصی شان را وارونه میکنند توی تنشان و این یعنی آنها هم میتوانند فرعون یا پادشاه بابل زمان من باشند.

میروم به 1000 سال بعد و بچه هایی را میبینم که دلشان به حال من میسوزد که دنیایم کیف سبزم و کلاسور سبزم و ساعت سفیدم و دانشگاه قرمزم و مداد مشکی ام و همین بوده! این فاجعه ی سالهای من می شود. پیشاپیش برای خودمم فاتحه می خوانم.

از این که درس میخوانم ، کتاب می خوانم ، تفریح میکنم ، موسیقی گوش میدهم ، نقاشی میکنم ، کار میکنم پولم را دو دستی میچسبم و دوباره درس میخوانم و با دکتر رستگار کار میکنم و بالاخره هنر انگشتانم را جانوری کردم و کارهای بزرگی را شروع کرده ام از خودم خوشم میاید و به خودم افتخار میکنم ! ولی این همه آنچیزهایی که هستم ، نیست.

 *خیلی ترسناک است که بفهمی کسی به تو فکر میکند.

*دوستانم محدود شده اند بجز بهناز و سمیه و اسما و دو نفر دیگر برای دیگران حرفی برای گفتن ندارم. و این یعنی ترسم از  دنیای بزرگ دیگران روی رفتارم اثر گذاشته و باید کاری بکنم.

* خدا بهناز و سمیه را حفظ کند ، دوستشان دارم و دلم می خواست همسر و پدرشان می شدم.

 . http://night-skin.com/upload/images/f844hszwfigu8ehofz3i.gif

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:25 توسط درویش کوله به دوش| |

از آزمایشگاه در اومدم و مثل یک "جنتل زن "عینک طبی مو تا کردم و گذاشتم توی کاورش(البته قبلش دور و برو چک کرده بودم که کسی نباشه )با عجله دستمو کردم توی انباریه کیفم(یه جا با یه زیپ بزرگ که توش همه چی پیدا میشه لوازم انحرافی عطر اسپری تسبیح قرآن کتابچه Peppyدفترچه تیکه های کوچیک جزوه نویسی و ...) خلاصه که گشتم و بعد از لمس و چند بار حدس اشتباهی عینک آفتابیه جدید و شیک و گوگوشیمو پیدا کردم.

و حالا این شما و

و

من (؟)

اصولا جوگیری شدید دارم برای همین یه دستمو مثل سوفیا زدم توی جیبم و دست دیگه مو هم با یه ژسه خیلی جدی به کیفم آویزون کردم.

از اون جا که چشام کمی تا قسمتی نابینا تشریف دارن چهره هارو نمی تونستم تشخیص بدم ولی خوب سعی کردم جدی بودنمو حفظ کنم.

حدودا سه چهار نفرو رد کرده بودم که احساس کردم عینک آفتابیم از هر روز روشن تره .

عرق سردی روی پیشونیم نشست.

نه! امکان نداره.

باید مطمئن میشدمI'm OK.

خیلی ریلکس و  خونسرد در حالی که مثلا دارم موهامو مرتب میکنم دستم کشیدم روی عینکمو یهو انگشت مبارکم رفت توی سیاهیه چشممو...

لعنت فرستادم به این بی دقتی داغون تر از خودم.

من اصولا آدم خونسردی هستم . پس خیلی ریلکس عینکمو از روی صورتم برداشتم و در حالی که سعی میکردم خونسرد باشم لبامو می جویدم. باید محل حادثه رو ترک میکردم. حتی به انصراف از دانشگاه هم فکر کردم ولی من روحیه قوی دارم.

بله ! عینک نازنینم یک شیشه اش خورد شده بود.به خاطر یه کاور نهایتا ۲۰۰۰ تومانی گند زدم به عینکی که کلی گشته بودم تا  پیداش کنم.  تا حالا دزد دریایی نشده بودم

بعد از بزرگترین سوتیهای زندگیم: استفاده از خمیر ریش جای خمیر دندون و گفتن شیاف شکمی به جای شیار شکمی این دیگه کشت منو.

بیایید و دست در دست هم(با رعایت خواهر برادری)قول بدهیم که دیگر سوتی ندهیم.

 ------------------------

روزهای خوبیست به ما خوش میگذرد .

شما خوبید که انشاالله؟

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:4 توسط درویش کوله به دوش| |

تا تنها میشوم و همه صدا ها خفه میشوند. باز تو پیدایت میشود مینشینی روی قفسه بزرگ کتابهایم و جسم نداشته ی سفیدت را توی حجم کتابهایم فرو میکنی و بازهم آن ساز دهنی لعنتی ات را می چسبانی به لبهای بینهایت کبودت و دوباره سکوت را مثل همیشه با همان ترس با همان درد میزنی.رگهای آبی زیر پلکهای خالی از ابرویت بنفش میشوند و من می ترسم ازین سکوت!

احمقانه صدای هارمونی ات را خفه میکنم زیر حرفها و حرفهای نباید گفتنی ام.بسکه میترسم از نگاهت. از آن نگاهت که سنگین مینشیند روی چشمهایم و به یادم می اورد که چه بخواهم و چه نخواهم باید این ثاینه ها و دقیقه ها و ساعت ها را زندگی کنم.

حالامن چه قدر نادانم که هدستم را روی گوشهایم جا به جا می کنم و repeat اهنگها را تیک می زنم و دوباره  eagles-hotel-california!!!!

که چه ؟ که فراموش تورا که هرروز لاغر تر و غمگین ترو وحشتناک تر میشوی.هرچه بیشتر مینوازی بیشتر میفهمم که داری تمام میشوی و من هم در به در میخواهم هم تمام نشوی و هم نبینمت .دلم به حالت میسوزد که گاهی بچگانه مینیشینی توی عقربه ی ساعتم تا فراموشت نکنم.

کم می اورم همه چیز روشن است! تو وجود داری ! مینشینم زیر قطره های آب و سقوط تک تکشان را روی بازو ها و زانو ها و شانه هایم احساس میکنم هر قطره یعنی یک ثانیه زندگی و و این یعنی تو اینجا هم دست از سر من بر نمی داری.

گوشم پر است از صدای شر شر آب و هق هق گلویم ولی تو بازهم با همان لبخند تهوع اورت رو به رویم ایستاد ه ای و ساز دهنی ات را فرو کرده ای توی جیب کت شلوار سفیدت.

حالا می فهمم که " شوخی"* چه میگفت:"زمان آب شفا بخش فراموشی را به همراه می آورد"

توی دلت  می خندی؟ تو بردی. مرسی برای آب شفا بخش فراموش ات.

من هنوز چند قطره را نگه داشته ام.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

* شوخی نوشته میلان کوندرا.

دیشب امیرعلی گفت: کاش خدا بابا جونو پرت کنه توی زمین.

دیشب مونا گفت:خاله من تورو هفتاد و سی تا هزار تا دوستت دارم

دیشب یاسمین گفت: عمه مامانجون راست میگه که مگسها هم برای خدا دعا میکنن؟


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:47 توسط درویش کوله به دوش| |

تصور کنید

سر سفره نشستین و مامان مثل همیشه وقت سوپ ریختن تو ظرف می گرده برای احسان (نوعی ) گوشت لخت میذاره.

دندونامو فشار میدمو به بدترین چیزها راجع به احسان فکر میکنم.من اصلا اعتقادات فمینیستیو این حرفارو قبول ندارم و نقصهای زیادی توی جنس زن میبینم که نمی خوام با گفتنشون بحث راه بندازم.

ولی میدونم که معده یک عدد مونث با یک عدد مذکر هیچ فرقی نداره. همون اسیدایی که تو معده زن داره مردهم ترشح میکنه  ولی موندم چرا باید احسان خوشمزه تر بخوره.

تصور کنید همین طور که داری فکر میکنی از اون سره سفره احسان (نوعی) بپره با قاشق بزنه تو سرت درست چهار انگشت بالای پیشونیت.

بعد بگه:خر احمق عوضی خودتی!

----------------------------------------

همیشه میگیم کتاب من! مال من! گوشیه من! یه ترکیب اضافیه فوق العاده شیرین و دوست داشتنی!

ولی هیچی به اندازه ذهن من قشنگ نیست. بذار همه چیزتو احسان نوعی داشته باشه و فکر کنه نباید برای یک زن یا خواهر چیزی به نام وسایل شخصی وجود داشه باشه.

با همه اینها یه دنیا توی ذهنم هست که حتی وقتی توی چشمای احسان (نوعی) نگاه میکنم بازم نمی فهمه که الان کجا سیر میکنم. نفهمه الان با کی کجا دارم چی کار میکنم.

چه قدر خوبه این دنیای شخصیه بزرگ و فوق العاده ذهنم.

------------------------------------------------

فقط آپ شدم که حاله جیری رو بگیرم و دیگه  کسی نگه "لعنت به ادبیات تلخ و درامت"

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:19 توسط درویش کوله به دوش| |

سلام مادر جان!

من را میشناسی؟ من همان دخترکت هستم که هر روز با برادرم سر این که کدام یکمان به نانوایی برود دعوایان میشد و آخر سر هم یکی میکوبیدید توی سرم که دختر باید بماند توی خانه و گلدوزی کند. خیلی دیگر در دری  باشد عصر ها برود خانه همسایه آنهم فقط همسایه هایی که پسر ندارند. حالا یادت آمد؟

بگذار انجا را برایت بگویم شاید یادت بیاید دختر درشت اندامی بودم که چون زود به رشد رسیده بودم باید زود تر از بقیه دختر ها چادر به سر میگذاشتم. همان چادر مشکی که مثل قیر سیاه و چسبناک و خفه کننده بود.

مادر جان از بقیه خانواده ام بگو. اوه ببخشید یادم نبود آنها خانواده شما هستند من خانواده ای ندارم. از همان ها بگو که یک روز برادرهاو خواهر هایم بودند. راستی پدر چه طور است؟ هنوز هم مثل قبل تر ها سیگار های تیرش را زیر تشک ها قایم میکند تا بچه ها خجالت نکشند از سیگاری بودنش؟ یا این که وقتی خربزه میخورد نوک خربزه را اول خودش میخورد؟ یادش به خیر تابستان ها همه دور سینی بزرگ منتظر میماندیم تا بابا بگوید خربزه شیرین است و ما هم بریزیم سر سینی و ! چه قدر افتخار میکردم به این که من دختر کوچک خانه بودم و همیشه به پدر تکیه میدادم و پدر دستش را روی سرم میگذاشت و میگفت این دخترم دکتر میشود.

همان پدری که بعدتر ها وقتی تازه کامپیوتر خریده بودیم گفت صدایش را نشنوم که مبادا همسایه ها بگویند  اهل این خانه غیر علیهم السلام اند ترانه گوش میدهند.

حالا پدرکجاست که منرا پیش مردهایی ببیند که صدایشان زیر ساب ها و اهنگها و ترانه ها گم میشود. یادت هست مادر وقتی فهمیدی یک روز دخترک کوچکت اسیر یک وسوسه دامنش را آلوده کرده چه طور پشت پدر قایم شدی؟ همان جا که پدر دستم را گرفت و انداختم توی کوچه و گفت دیگر منرا نمیشناسد همه اش دنبال چشم های تو میگشتم که بگویی منتظرم هستی. ولی پشتت را به من کردی شماتتم کردی مادر و گفتی بروم گم شوم به من گفتی تو از همان بچگی سرکش و بد بودی!

مادر حالا رفته ام گم شده ام!!! با قیافه ای جدید با نگاهی جدید با دماغی جدید و حتی اسمی که به گوش آقایان  رهگذر شیرین میاید.اصلا اینجا همه می خواهند  دامن آدم ها الوده بماند تا کسی برای شماتت داشته باشند. این را از ان جا میگویم که وقتی یک روز صدای اذان توی خیابان منرا کشاند توی مسجد همه ی آن خانم های مومن طوری نگاهم کردند که تف مرده روی صورتشان پاشیده باشند.! وقتی توی صف ایستادم برای نماز جماعت یک ردیف برای حضور من خالی شد. می دانم که آنها قصد بدی نداشته اند تنها خواسته اند دلم را تنها بگذارند بسکه خدا شناسند از دل همه خبر دارند. آخر وقتی گریه ام صدا گرفت شنیدم که گفتند :یک هرزه که دارد به خاطر گند هایش لابه میکند! من به دل نمی گیرم مادر جان چون میدانم آنها برایم آن قدر که خدا برایم ارزش قائل بوده و من را انسان کرده ارزش قائلند.

میدانم !میدانم مادر جانم که همیشه دعا میکردی که کاش من هم پسر بودم تا آنوقت همه گند هایم را زیر پسر بودنم خفه کنی. آب از آب هم تکان نخورد و فردا دستم را بگیری توی خانه ها راه بیوفتی و برای پسرت دنبال دختری بگردی که رویش را کسی ندیده باشد!ولی نشد مادر جان دختر یا پسر بودن من دست تو  و پدر نبوده دست کس دیگری بوده و حالا که خواسته بود من فرزندتان باشم دستم را گرفتید و مثل یک کیسه زباله شب ساعت ۹ من را گذاشتید جلو در!

چه قدر گله کردم ! نامه را نوشتم چون دل است دیگر چه میشود کرد. دلم هوایت را کرده بود. دلم هوای زانو هایت را کرده بود که قران را رویش میگذاشتی و من هم مشق هایم را می نوشتم و به صدایت گوش میدادم. یادم رفته چه میخواندی! یاسین بود فکر کنم. مادر جان یک پسر بود اسمش یاسین بود  مثل ماه بود! اولین بارش بود دلم نیامد. آخر تورا یادم می اورد نمی خواستم خاطره ات مثل خودم کثیف شود. میبینی هنوز جای دستهای نجیبت روی قلبم مانده.

یک روز  دلم برای کوچه مان تنگ شد! فکرش را بکن حتی دلم برای گربه های زرد و سیاه کوچه مان هم تنگ شده بود. امدم و جلو خانه مان  زنگ در عوض شده بود وقتی در باز شد یک بچه آنجا بود فکر کردم شاید بچه خواهر های نجیبم باشد ولی گفت شما از آنجا رفته اید همسایه ها گفتند چند سال پیش که دخترشان مُرد ! مُرد! مُرد! آنها هم رفتند!

من مُرده بودم شما رفته بودید گربه ها تا دلت بخواهد توی کوچه پرسه زدند و من سوار یک ماشین مشکی شدم من دلم آنجا بود توی کوچه! شما رفته بودید همسایه ها گفتند من مُرده ام ! توی آینه بغل نگاه کردم خودم را نشناختم ! پیر مرد به من گفت خوشگل ! من دلم هوای صدای پدرم را کرد ! من مرده بودم ! هرچه چنگ زدم توی آینه تا خودم را ببینم ندیدم تنها در ماشین باز شد  و یک نفر پرتم کرد کنار خیابان و گفت میمون!

حالا نمی دانم میمون چه قدر خوشگل میشود ولی میدانم که من مرده ام!

بسکه ناخن هایم را جویدم لاک های نارنجی اش تکه تکه افتاده اند.

می بینی مادر جان؟ من برای همه تمام شده ام !

حالا دیگر همه میداند من یک فاحشه وامانده شده ام چون یک روز یک وسوسه کشیدم توی این همه تنهایی و تو! دستهایت را از من دریغ کردی!

گفتی گم شو!

حالا خوب توی دلت خوشحال باش همان شد که خواستی!

 من گم شده ام! 

---------------------------------------

خواب بدی دیدم ! من و پرویز روی یک پل توی آب را نگاه میکردیم.یک مار توی آب شنا میگرد . ماری که یک دست سفید را به دندان میکشید و میرفت.

تذکر: اینها که مینویسم تنها تصورات من است نه واقیت دارند و نه واقعیت داشته اند. خواهش می کنم هیچ کدام را باور نکنید. مثل همه خواب هایم این ها هم تنها یک رویا اند که توی خط ها مرتبشان کرده ام.من هنوز همان دختر شاد و شاد و شاد قدیمی ام. محکم و بدون تزلزل!

جیر جیرک عزیز قصد بدی نداشتم . من اینجا از تو معذرت خواهی میکنم. پیش همه.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 17:32 توسط درویش کوله به دوش| |

دلم را زدم به دریا. تا حالا انجا را ندیده بودم. پنج شش تا جوان میشدند همه ریش داشتند و تا دلت بخواهد بسیجی ایستاده بودند زیر نردبانی که دوتا جوان رویش چراغ نسب میکردند.. راستش میترسیدم که جوابم را ندهند. ایستاده بودم پشته مسجد میترسیدم وارد  شوم. آخر من دختر بدی بودم. من جنسم خورده شیشه داشت. وقتی برایشان دست تکان دادم همه شان شوکه شدند. انگار یک جزامی توی غذایشان تف انداخته باشد. ترسیدند. این دختره با این قیافه اینجا؟تاریک بود ولی چهره شان توی نور زرد دیده میشد. شاید تاس انداختند که یکیشان عقبکی آمد سمتم. حتی به من نگاه نکرد.

- بفرمایید خواهر! منکه خواهرش نبودم. دستهایم میلرزید.  - می خوام برم جمکران.

اگر می گفت نه چه؟ انجا را ندیده ام ولی می خواستمش.

هنوز پشتش به من بود.: نمیشه خواهر. این ماه تموم شده..

همین تمام شده بود. من هیچ وقت آدم نمی شوم. بغضم راه گلویم را گرفته بود. برگشتم  تاریک بود . خیلی هم تاریک بود.

---------------------------------------------------------------------------

شش ماه است که هیچ چیز را جز خودم قبول ندارم. قید همه چیز را زده ام. اولش حس میکردم سبکم.آن قابله پیر برتراند راسل را میگویم بد جوری جنینم را رشد داده بود جنین چرک الوده ای که خوب میدانست چه طور شیره ام را بمکد.. ولی حالا یک دو سه هفته ای میشود که حس بدی دارم. انگار توی یک چاله پر از تفاله چای گیر کرده ام. خیس و چسبناک و مرطوب. چندشم میشود از این همه بی قیدی.

دیگر بس استکم آورده ام. نمی خواهم ادامه بدهم. میدانی بد چاله ایست اینجا. من جنبه ی این همه بی نیازی را ندارم. جان به جانم هم که بکنند بازهم باید نماز بخوانم. باید بگویم ان شاالله. بدم میاید جایی که میروم کسی موهایم را ببیند .

 آخر اینها منرا بزرگ کرده اند.خوشحالم هنوز که هنوز است صدای اذان حالم را یک جوری میکند مثل اینکه مچاله شوم یا اینکه جر بخورد دلم.

ولی هنوز ادم نشده ام هنوز وقتش نشده...من نیاز دارم  به این بی قیدی باید خوب خوب توی این لجن جمع شوم مچاله شوم خودم را خفه کنم. باید تا آنجا که میتوانم فرو بروم تو ی این کثافت ها. ازین آزادی از قید تعلق به هر معبودی خوشم میاید. یک سادیسم شده برایم با ان که زجرم میدهد ولی دوست دارم داشته باشمش. حس خوبیس. مثل وقتی که کنار  ناخنت زخم میشود و تو از فشار دادنش لذت میبری! حس دلچسبیست.

با این همه ...

چه میدانم اینجا دنیا دارد دگرگون میشود. همه چیز برایم عوض شده. نگاهم به مردها به زن ها به حیوانات به خدا همه عوض شده اند. نه اینکه من عوض شوم نه آنها عوض شده اند اینرا میدانم.

خیلی ها این روزها میگویند ای پادشه خوبان ...خوش به حالشان. دلشان محکم است.

حالا این وسط من گفتنم نمیاید ولی خوشم میاید از آنها که به چیزی ایمان دارند. خطرشان کم است.

ادمهای بی قید خیلی خطرناکند. دوست نمیمانند  دشمن هم نمی مانند. کاش چیزی برایم روشن شود.

ته کشیدم.یک قطره دیگر مانده آن هم برای تو که ندیده دوستت دارم 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 2:7 توسط درویش کوله به دوش| |

دیشب که به پاهایم نگاه میکردم  و کنار پنجره تنها نشسته بودم نمیدانم چرا خنده ام گرفت ! خندیدم به همه روزهای گذشته.به روزهایی که یک سومش را اکسیژن هوا بودم و بقیه اش را نفمیده قورت داده بودم..  به روزی که سخت حل میشد اصل هندسه. روزی که حسرت واجب بود همه ما.روزی که رفت از یاد ،روزی که داد بر باد

خندیدم به روزی که زنگ خانه ها سور اسرافیل بود.روز درک تضاد، تبعیض، تفاخر. روز لکه شور آب چشمت بر غلط دیکته.روز اشاعه سخنان نو آموخته!روزی که درید پدرت را کشور همسایه روزی که مرگ از دربسته ز پنجره توآمد.روزی که میگفتند دو کانال بود یک به جنگ میرفت از دو واتو واتو امد.روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود.روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود.روزی که ریش ، روزی که زیر بغل پاره،روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود.

روزی که چمران بر پارک وی آرام خسبید. روزی که فوزیه در کربلا شد شهید. روزی که شاه رفت جمهوری یک بانده شد روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود.

روزی که مهتاب بود! سراب بود! سراب ناب بود. دلم درد گرفته بسکه اینها همه خنده دارند بسکه میبینم چه قدر به ریشمان میخندند. بسکه میبینم برادران و خواهرانم بازیچه میشوند. می خواهم بالا بیاورم روی همه آنها که سبز پوشیدند و حماقتشان را گذاشتند کف خیابان ها و آنها که چوب زدند روی سر برادرانم. و انها که آن بالا خندیدند و خندیدند و خندیدند و آن بالا  می خورند آن نوشابه را که سبز بود و حالا شده سون آپ..

حالا میفهمم روزی را که شهوت هنوز در حومه شهر بود. می فهمم روزی را که در استعاره فلک قطره بحر بود روزی که دنیا تمام میشد هر هفته جمعه ها غروب .

روزی که رفت از یاد روزی که ماند در یاد، شهر کلان که روزی علی آباد باد. میفهمم روزی که سرد بود، حرام شطرنج و تخته نرد بود.تنها حلال باری این رنگ و روی زرد  پسر همسایه توی خرابه،تنها حلال افیون و گرد بود!روزی که یاد بزرگان ، دیدار های قلب درد بود.روزی که پایان بود ،بادبان بود ، ایران نبود ، خیابان دشت آزادگان بود.

تنم یخ میزند وقتی فکر میکنم  به روح جهان کارگری به خشم شهید برف روب فقیر، روح جهان کارگری،پله عبور،انگشت یخ زده پسر روزنامه فروش، یخ شکسته با اشاره انگشت، عقده به تیراژپنج هزار تا!

آخر اینها را همین دو شب پیش دیدم . دیدم گه از آسمان میکروفون میبارید جبرا ! گوساله هم یکی را بلعید سهوا! گوساله ای که خوب زد زیر همه چیز و دلم را ریش کرد برای کسانی که خود را بازیچه کرده بودند. خوش به حال خودم بود تا چند شب پیش چون من یک خنثی بودم نه رهبر نه ایران  نه هیچ  کسی برایم نبود جز خودم. اینها همه را فهمیدم جز اینکه چرا  دختر که نامش نل بود در های هوی شهر، در پشت موهای ریخته بر چشمش در جست و جوی عدن ابد پارادایس بود!

می خواهم بگویم که همه بدانند :

بسی رنج بردیم درین سال سی!

که رنج برده باشیم فقط مرسی! مرسی!

پ ن1: تا حالا خنثی بودم در کثیفی سیاست ولی وقتی دیدم چه قد راحت با احساسات هم میهنانم بازی شد. جوان کشتند و ...دن به همه چیز و در آخر لم دادند روی صندلی و پیش همه گند زدند به همه چیز و به سخره گرفتند همه مارا دلم سوخت. گفتم بنویسم تا بفهمیم که ما همیشه بازیچه ایم.

 پ ن 2:  محسن نامجو تو هم خوب فهمیدی چرا و برای چه! ببخشید که با شعر هایت به دلم بیشتر کمک کردم تا دود شود.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 15:18 توسط درویش کوله به دوش| |

اتاق نشیمن جمع دوستانه و فوق العاده صمیمی و خواندگی:

مریمتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com: مامان به اون چی کار داری. پسره چی کم داره؟ نه بگو! مومن خوانواده دار. مهندس. خونه هم که داره.  این دختره  لگدبه بخت خودش میزنه.من اگه جای تو بودم به مامانش اینا میگفتم بیان . به این دختره کار نداشته باش. اخرش مجبور میشه بیاد بشینه.

مامان: راست میگی .پس امروز تلفن میزنم به خانم امینی که بهشون بگه فردا بیان.اینم(شاید منظورش من بود ولی من فک کردم حتما راجع به موجود خاصی مثل گوسفندی چیزی تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comصحبت میکنند) فردا کلاس نداره.

من(با چهره ای کاملا خوشحال و ذوق زده):

جدی؟ بهشون میگید؟ باشه خیلی خوبه. ولی اگر یهو دیدید یکی مثله فلجا تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comخودشو انداخت وسطه سالن شوکه نشید. شک نکنید که خوده خوده منم.

مامان(درحالی که چشاش افتاده کفه دستش):

وا خاکه عالم. همینم مونده . یه جُو آبرو دارم همون به باد بره.اصلا اینقد عروس نشو که تو خونه بترشی.

(مریم هم دمش رو کولش د برو که میری)

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن۱: جدیدترین بیانیه مامان: از ۲/۵/۸۸تا ۲/۵/۹۰ فرصت داری عروس شی وگرنه ... .

پ ن۲: نمیدونم چرا ولی من ۵ ساله گمتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com شده محسوب میشم. الان که فک میکنم یادم میاد دلیلش تولد دو عدد نوه درست با فاصله زمانیه سه روز پس و پیش من بوده. یاسمین و مونا!(زنده باشند ولی ازون نوه های خانه خراب کنند)

پ ن۳ : روحم شاد.

پ ن ۴: عکسای خانوادگی رو که ببینید میفهمید چرا میگم روحم شاد.

یاسمین عمه

 این یاسمینه جیگره عمه محسوب میشه. ملقب به پرتقال.هرگونه تشابه اخلاقی رو به خودم تکذیب میکنم. حالا شاید مثل من تنبل باشه که این یه گوهره برا دختر. اولی بقیه چیزا نوچ!ولی تا دلتون بخواد از نظره قیافه شبیهیم(البته ورژن جدید آخه من کجا بچگیم ازین عکسا داشتم؟ تا جایی که تو عکسای شلوغ بچگیم دیده میشم موهام خرگوشی بوده با یه قیافه کاملا موذی .)

مونا

نه اشتباه کردید این مونا نیست این منم (درست زمانی که تحت تعقیب کودکان شیرین   زبان و لی خطرناک بودم با گوشیم ازین فاجعه عکس گرفتم. )هر کار کردم نتونستم نیازمندیه دندونام به ارتودنسیو قایم کنم. شما بذارید رو حساب زاویه ناجور دوربین.

 

اینجا هم باید مونا فلفلی باشه ولی اپلود نشد منم حوصلم نکشید.به هر حال ملقب به البالو  خاله. ازون دخترای شیطون خواستیه. جدی جدی از دیوار راست بالا میره. و فوق العاده باهوشه.فقط یه کم دیر حرف زدنش تکمیل شده . هنوز که هنوزه به من میگه گاله  به سیبزمینی میگه دیبدمینی. ۵ مرداد به دنیا اومده و یاسی اقلب سره کارش میذاره (یه مورد ازون تفاوتای اخلاقیش با من)

کادو های تولدمم که مشخصه دیگه : کوفت به علاوه کتلت.

مامانم یه چادر عربی بریا اصلاح کودک نفهمش.

کل فامیلم پول رو هم گذاشتند (از جمله جیریو شوهر نامردش) یه بلوز تو خونه سبز توسی و اوق گرفتند بر و بچ دیگه هم که انگار که نه انگار. غافل از خشم اژدها. شده بیرم کادو هامو پس بگیرم ولی کادو نگیرم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:43 توسط درویش کوله به دوش| |

سلام پدر جان.حالت خوب است؟ حال ما که شاید خوب باشد ولی به حال شما نمی رسد. مادر هم خوب است احسان هم خوب است شاد و سرزنده ولی بند زده. همه جای دلش ترک دارد نمی دانم چه مرگش است . نگران نباش به خاطر نبودن کسی به اسمه پدر نیست. به خاطر تنها بودن توی بازار نیست همه اش به خاطر جوانی گندیده اش است.

همه خوبند ولی نه به خوبیه شما. آخر اینجا جوی شیر عسل ندارد که هر وقت تشنه مان شد کنارش دراز بکشیم ونی مان را تویش فرو کنیم و هی شیر عسل یا آب پرتقال یا هر کوفت دیگر بخوریم. حالا پیش خودمان بماند پدرجان آنجا چیزهای دیگر هم دارد؟ یا نه توی نوشیدینی هم اجبار است؟ با این همه مواظب باش ثقل سری چیزی نکنی اینجا که همیشه مریض بودی حد اقل آنجا بگذار همسران آنجایی ات از سلامتی ات لذت ببرند. مادر که هر وقت یادم است یا برایت قرص جدا میکرد یا لقمه می گرفت یا قاشق توی دهانت می گذاشت یا برایت  گریه میکرد. تو را محض رضای خدا آنجا حالت خوب باشد تا خانمهای عزیز پدر و مادرمان را توی این جا آباد نکنند.

میدانم ! میدانم پدر جا ن را ه دور است. اس ام اس ها نمی رسد خطها بسته است ، هواپیما کرایه اش گران است، اتوبوسها همیشه پر است . برای این است که خبری از ما نمی گیری وگرنه حتما دلت برایمان تنگ شده . شاید بگویی دختر بدی بودی اگر بیایم پیش تو نمیآیم! نیا ! اصلا من هم نمی خواهمت برایم مهم نیست ولی تورا به آن خدایت قسم ، یک فکری به حال همسرت  کن.بد کردی پدر! خیلی بد کردی اصلا می دانی مادر چه قدر لاغر شده؟ می دانی چشمهایش هر دوثانیه سه بار بسته میشود و آنقدر جمع شده که بچه های می گویند چشمهای مادر جان خراب شده؟پر از چروک پر از سرگردانی! میدانی عرض شانه هایش هر روز کوچکتر میشود و دلش هم هر روز آب می رود؟ آن قدر سرگرم گردش با حاجی رضی و خانمش هستی که همه چیز را فراموش کردی.فراموش کردی مادرم را با ان همه ترسی که هر روز قورتش میدهد و منی که هر روز خورد شدنش را می بینم. راستی پدر جان آنجا که هستی مواظب باش دکمه های لباست را بالا پایین نبندی. به من ربطی ندارد ولی از نظر زیبایی شناسی می گویم پیش بقیه خوب نیست می دانی که چه میگویم خوب جالب نیست برای مردی به سن شما.

نمی دانم چرا چشمهایم خیس شده اند. لعنت به این حساسیت فصلی . گلویم هم درد می کند. آنگار باز هم بغضم چرکی شده.

عجب دختر سر به هوایی هستم پاک ازیادم رفته برای چه نامه نوشته بودم. مادر گفته برایت بنویسم و روز پدر را تبریک بگویم.گفت برایت بنویسم که هر شب به این امید سرش را روی متکا می گذارد که دیگر بیدار نشود.نمی دانم منظورش چه بوده حتما چیزی بین خودتان بوده من توی مسائل زناشویی شما دخالت نمی کنم. اصلا به من چه که برای چه و برای که می خوابد. همان طور که به من ربطی نداشت که چرابایدیک homo sapien  شوم. با اراده شما یا کسه دیگر نمیدانم. هه انسان اندیشنده هم وزن انسان عشقنده! چه مارمولک هایی هستیم ما!

چیزی توی گلویم تکان می خورد مثل یک ماهی خودش را میکوبد به گلویم نمی دانم چه مرگم شده. چشمهایم هم می سوزند. خیلی وقت بود این حسایسیت فصلی دورم را خط کشیده بود.با آنکه میدانم برایت مهم نیست ولی چیزی نیست خوب میشوم.نگران من نباش .

خوب دیگر نامه ام را تمام کنم تا روی این همه اراجیف که به اصرار مادر نوشته بودم برایت بالا نیاوردم. آخر مجبور میشوم همین طور برایت پست کنم.

آه لعنت به من.!!!دلم برایت تنگ شده کاش میتوانستم بازهم ببینمت. میبینی چه قدر حسودم؟ به من حق بدهکه از تو دلگیر باشم آخر میدانی چند وقت است دیگر خانه نبوده ای و منرا فراموش کرده ای؟ دلم تورا میخواهد دلم دستهایت راهم میخواهد که همیشه توی موهایم بود و با هم تلویزیون نگاه میکردیم. 

پدر فراموش کن این نامه را. من هم سعی مکنم دیگر برایم نباشی. دوستت ندارم.

ببخشید پدر جان. نمی خواستم خط خوردگی داشته باشدولی شد دیگرپاککن هم نبود. شرمنده. همین دیگر!

روزت هم مبارک بیشتر خوش بگذرد.

خدا نگهدارت بیشتر.

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 18:17 توسط درویش کوله به دوش| |

سلام برادر جان شاید خیلی دیر شده باشد  ولی این نامه میتواند سندی باشد برای دلیل کارهایم.میدانی تمام اینمدت دوستت داشتم چون به همان اندازه که دلیل برای عوضی بودن داری دلیل برای خوبی هایت هم پیدا کرده ام . مادرم را میسپارم به تو. میدانم که دیوانه اش میکنی ولی گفتم  که فردا آن دنیا نگویی نگفته ام. غرض از مزاحمت  چیز خاصی نبود فقط خواستم دلیل رفتنم را برایتان بگویم تا بعدها که شایعه هایی توی شهرمان پیچید سرتان را بلند کنید بزنید توی دهن هرچه آدم احمق است .

راستش را بخواهید من رفتم تا به تو بگویم که اگر فکر میکنی کسی جایت را تنگ کرده و  اگر نباشد قدم هایت بلند تر برمیداری اشتباه میکنی چه من باشم چه نباشم تو هیچ پخی نمیشوی. رُکمی گویم دلت هم اگر شکست به من ربطی ندارد مشکل تو چیز دیگریست. مشکلت از آنجا شروع شد که چون پسر بودی  مجوز هر غلطی را به تو دادند.غافل از اینکه دنیا پدر مادرت نیست که هرچه بگویی بگوید چشم.میزند زیر پایت تا با سر بروی تو لجنهایت.

حرفهایم را خلاصه کنم چون حوصله ندارم.بازهم دلیل اصلی رفتنم تو نبودی خودم خواستم بروم. چون احساس کردم خودم بروم ببینم خدایم هست یا نه بهتر از آن است یه عمر توی شک و تردید قدم بردارم و سرم را بخارانم تا وحی ای چیزی از یک جا برسد و خدا را نشانم دهد. نه جانم من ضعیف نیستم یک کم زیادی دیر باورم.الان که نامه را برایت مینویسم توی آن یکی دستم چهار بسته قرص است یک پروانه لعنتی هم دائم دور سرم میچرخد .فکر کنم صدای در میاید به نظرم مادر باشد مثل اینکه پشت در است. بهتر است زودتر قرصها را قایم کنم.اگر بفهمد از غصه دق میکند. لعنت به این شانس حتی برای گفتن حرفهایم توی نامه ای هیچ وقت تمبری برای پست کردنش پیدا نمیشود ناخودآگاه دچار خود سانسوری میشوم.حالا بعدا خودم را میکشم بروم خرید مادر را بگیرم که حسابی خسته شده.

فعلا خدا حافظ 

================================================

پ ن۱:خدا پدر آقای بی دی را بیامرزد با این پ ن که به من یاد داد.

پ ن۲: یک روز قبل از امتحان قارچ یک عدد کتاب که از نمایشگاه گرفته بودم و هنوز نخونده بودم بد جور وسو ام کرد تا بخوانمش:

"احتمالا گم شده ام " نوشته خانم سارا سالار. طرح روی جلدش منرا خفه کرد بس که قشنگ بود. یک دختر با موهای بلند و عینک آفتابی روی تاسی که همه وجه هایش ۶ بود. کشت منرا این نقاشی!

کتاب خیلی جالبی بود آنقدر که ار ۲ ظهر تا ۲ نصفه شب تمامش کردم بسکه قشنگ بود شاید چون به شخصیت ها احساس نزدیکی میکردم.  بیشتر از موضوع طی خواندن کتاب جمله ها و عبارت های قشنگش بدجوری من را درگیر کرده بود. ولی کتاب که تمام شد موضوع هم به همان اندازه به نظرم جالب اومد.

جمله های جالب(از نظر من):

"کاش میشد یک چیز تازه بگوید یک چیزی که بخواهد بپری توی هوا و تک تک کلماتی را که از دهانش بیرون میآمد ببوسی"

" چه خری هستم من که فکر میکنم توی این تنهایی بودن هر خری بهتر از نبودنش است"

"این هم از دل من انگار برف پاککن هایش خرابند که انگار مثل اسفنجی آب کشیده خیس و سنگین است"

" گفتم اگر قرار باشد من و تو با هم برویم جهنم که ظلم است . به اسمان نگاه کرد به همین آسمان . گفت: خدا این جور نیست"

" وقتی بچه بودم فکر میکردم عاشق پدرم هستم اا الان میدانم ازش متنفرم!!!!(این جمله من را کشت)

کتاب خوبی بود از نظر من . به این جمله ها خیلی احساس نزدیکی میکنم. دوستشان دارم.

پ ن۳: اتفاق بزرگی برایم افتاد برای اولین بار تقلب برده بودم سر جلسه امتحان و برای اولین بار تقلب کردم و برای اولین بار تقلبم را گرفتند و برای اولین بار احساس فوق العاده ای دارم( داشتم)

استاد ازم پرسید چرا تقلب کردی فقط خندیدم این قدر که هیجان انگیز بود . گفتم نیاز داشتم. فکر کرد برای نمره بوده ولی من واقعا نیاز به یه اتفاق هیجان انگیز داشتم.

پ ن 4: چه قدر جالب است ستاره دل هیچ کس نباشی (به قول مامانم) و توی دلت یک ستاره گنده داشته باشی. اصلا زندگی معنا ندارد اگر گه گاهی(برای من شده همیشه) کسی را دوست داشته باشی که دوستت ندارد. و همیشه بگویی دوستت دارم به خاطر دوست نداشتن هایت. این جمله هم منرا چپه کرده.

قید همه چیز را زده ام. بگذار یک بار هم شده احمق بمانم.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 19:31 توسط درویش کوله به دوش| |

خسته ام میفهمی؟

خسته ام بسکه هر دوشنبه و یکشنبه لعنتی آنقدر قدم هایم را روی سنگ های قرمز کش داده ام  تا شاید تورا ببنیم.

تو را ببینم که میدوی و من شکلات های قرمز و زرد و سفید راکه توی دستهایم  قایم کرده ام آماده کنم تا به تو بدهم.

تا مشتم را باز میکنم ببینم همه رنگها توی عرق دستهایم پخش شده اند و مثل همیشه های احمق بودنم آنقدر خجالت بکشم که تو هم مرا نبینی.

دیروز   قلب کوچک بازیگوشی  از حس گریه ترکید.

یک نفر دستم را بگیرد دیگر نمیکشم.

.......................................................................................................

پ ن: تا ۶ تیر دیگه پست نمیذارم تا امتحانام تموم شه . پس جیری با زهم مثل همیشه ها دوستانت رو  نگه دار.

پ ن۲:کفشدوزک عزیز ...

او...م ولش کن. حرفم را ننوشته پس گرفتم.

سرباز ممنون که این قدر لطف داری.

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:31 توسط درویش کوله به دوش| |

صدای بهم خوردن در که میاید کفشهاش رو پرت میکنم تو تراس. لعنتی عوضی احمق! مامان میپرد و کفشهارو جفت میکند.با همان لحن فلک زده اش که انگار مجبور به دنیا آمده می گوید:چه کار کنیم دیگه؟ حالا یه   عصری با کفشای تو بره بیرون.

دلم سیاه است:دٍ نمی فهمه دیگه. کفشای من دُخترونست اصلا دو قدم باهاش را بره از ریخت میوفته.

صابون سفید توی دستم میچرخد. صورتم را که زیر شیر میگیرم دلم خنک میشود. انگار احسان یک کتری آب جوش ریخته روی دلم. توی آینه صورت سوخته ام حالم را به هم میزند.تمام صورتم قرمز شده و دماغم مثل یک چغندر خشک شده که دوباره جوشانده باشی رو صورتم باد کرده. همه اش تقصیر این دختره است که یک ساعت و چهل سه دقیقه منو جلو وضوخونه نمایشگاه علم کرده بود تا شاید منو ببیند.

 

بساط سفر دو روزه ام را باز میکنم. توی کیفم جز یک رُژ و کرم و پنکک و یک عدد قاشق خالی هیچ چیز نیست. کیف پولم هم خالی مانده.

 تو تمام سوراخ سمبه های کیف دنبال مسواکم میگردم و دست آخر یادم میاید اصلا فراموش کرده بودم مسواک ببرم. ته کیفم یک شکلات پیدا میکنم میگذارم روی لبهایم انگار که لبهای این جیری وامانده روی لبهایم باز شد. میگذارمش روی قران مامان : بیا این یادگاری دُردونه خنگت که مارو بُرنزه کرد.نصف مال تو نصف مال من.

نوک ابروهای مامان به طرز عجیبی به هم نزدیک شد و بعد یهو هردومیروند بالا.اشک توی چشمهایش جمع میشود.با گوشه مقنعه نمازش که همیشه سرش است چشمش را آبگیری میکند.

:حالش خوب بود که؟

بساطم (بسات)را با پا پرت میکنم یک طرف سینی چایی و گوشی ام را از لای کافه پیانو بر میدارم.ص ۴۳ بود. با بیحوصلگی اِهن و اُهونی میگم که یعنی از من هم بهتر بود بی وجدان.

تمام شکلات را روی زبام میگذارم. لامذهب عجب آرامشی میدهد انگار دوسه سرنگ مواد زده باشم. مامان با مفاتیح الجنان جدیدش حسابی حال میکند. تمام دعاهای عمرش را می آورد و با قدیمی تره مقایسه میکند.گویا انتظار دارد با هم فرق داشته باشند یا سال به سال آپدِیت شودند.

از روی سینی مفاتیح را رو کافه نگه میدارد :چی نوشته؟

سرم سوت میکشد حاضرم شرط ببندم که بیشتر از بارهایی که به من فکر کرده به این دعا و نمازش فکر میکرده.مشخص است که فهمیده چه حالی دارم چون پشت سرش میگوید: چون ریزه میگم وگرنه میدونم. چشمامو ریز میکنم نمیتونم بخونم.

تصمیم گرفته ام مهربان باشم. به زور لحنم را عوض میکنم.

:بی کذا و کذا. انگشت اشاره اش را کمی خم کرده و میکشد رو خط کناری . هردومان احساس میکنیم توی مناظره شیوخ هستیم و اتاقمان هم یکی از همان حجره هاست و من هم ملا صدار هستم.

: بی کذا و کذا رو نگفته که باید بخونی یا نه؟ حاج خانم افتخارزاده میگه یه جا خونده که اگه بگی بهتره.

فرصت خوبی شد برای تجلی افکار یک جواب دو پاراگرافی کافیست تا مامان قانع شود   که من خیلی سرم میشود.

هرچی فکر میکنم نمیتوانم بفهمم  که چه شباهتی بین "روی ماه خداوند را ببوس " و " کافه پیانو" بوده که  دونات آنهارا میخواسته مقایسه کند.

از کتاب آنقدر خوشم آمده که وقتی مامان گفت احسان تصادف کرده فقط برای اینکه جوابی داده باشم سرم را تکان دادم.اصلا هم یادم نمیآید که گزارش کار جانور را ننوشته ام بهناز و سمیه نصف جانور را خوانده اند و من هنوز صفحه ۵ مانده ام.

یک چیزش حالم را بد کرده "ت .. خ... .... ش را هم یادش نمیآید" از این حرفها بدم میاید.

برای اینکه مامان دوباره سوزنش رو نماز من گیر نکند هنوز چیزی نگفته میپرم ووضو   میگیرم و دوباره حالم از دماغم به هم میخورد و نمازم را بی آنکه حواسم به آن باشد میخوانم من هم شاید بتوانم چیزی شوم.

چه قدر بد است آدم دچار جو گرفتگی عمیق شود. لحنم هم عوض شده.

پ ن: جیری ببخشید که زود آپ شدم نمیخواستم با خوندن کامنت تسلیت دوستان هرروز به مرگ کسی فکر کنی که رفته .

پ ن ۲:توی نمایشگاه کتاب با من هم  مصاحبه کردند وکلی دروغ گفتم که دوسه ماهی دو تا کتاب میخرم و ... .تازه  فهمیدم که برای یک  عدد زیست شناس روسی میتوان دوست دختر خوبی باشم

پ ن ۳: کتاب خریدم و کلی هم برای دوستانم خواستم سوغاتی کتاب بیاورم ولی بعد که آمدم خانه پشیمان شدم. و تصمیم گرفتم هیچ کدامشان را به کسی ندهم. 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:25 توسط درویش کوله به دوش| |

"و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است و هر تصور از خیال های دل وی دائما محض شرارت است و خداوند پشیمان شد که انسان را بر زمین  ساخته  بود و در دل خود محزون گشت. و خداوند گفت انسان را که آفریده ام از روی زمین محو سازم انسان و بهایم و حشرات و پرندگان هوا را چونکه متاسف شدم از ساختن ایشان"

متون آیات ۵ و ۶ و ۷ باب ششم .

خدا هم پشیمان میشود؟

وفتی این متن را خواندم سراسر وجودم لرزید. با خودم گفتم اگر من یک مسیحی زاده بودم اگر وقتی نوزاد بودم من هم غسل تعمید داده میشدم و رسما یک مسیحی میشدم هیچ وقت  این جمله "و خداوند هم پشیمان شد" تااین حد برایم جدید و عجیب نبود. خدایی که پشیمان میشود.!!

با این وجود شاید وقتی آیات قرآن را میخواندم با تمامی کلماتش غریب میشدم و تک تک جملات برایم علامت سوالی میشد و راحتتر شک میکردم. شکی که راحتتر من را از خدا دور میکرد بدون واهمه بدون اضطراب بدون دلتنگی برای عقاید کودکی و نوجوانی فراموش شده ام. بدون ترس از غضب پیامبرم بدون ترس از قهر بانوی دینم اگر دینی باشد.بدون ترس از تاسف ولی دینم.

ولی من یک مسلمان زاده ام اما هیچ وقت به یاد ندارم آیه ای را خوانده باشم بدون این که حتی یک لحظه به آن فکر کرده باشم.

من میترسم از امامی که میاید اگر واقعا امامی باشد.

===============================================

بهترین های من:

-کم شدن سردرد های شبانه.

وقوع یک اتفاق جدید .

 باز شدن گل شمعدونی اتاقم.

بدترینهای من:

مرگ پدر یکی از همکلاسیهام.

بستری شدن جیری.

احساس تنفر شدید نسبت به همه:

جیری برای طلب کار بودنش   .

دونات برای اینکه پیشش احساس بچگی میکنم. .

سلطان چون بدم میاد دیگه.

بهنازبرای لاغر و خوش لباس بودن نسبی اش..

سمیه برای نمره های خوبش .

و احسان برای همه چیز

کلا بد بود خیلی بد.

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:0 توسط درویش کوله به دوش| |

مدادم روی سفیدی کاغذ می لغزد. مادرم یاد اذان من میفتد.

بازهم نقاشی هایم دیوانه شده اند و مادرم دوباره یاد اذان من میفتد.

نیت ام  را نجویده  قورت میدهم. هنوز شروع نکرده ام که میرسم به بن بست نقاشی هایم و مادرم میخندد بسکه نمازم دراز است. هرچه فکر میکنم نمیدانم چرا یادم نمی آید که قنوتم چه بود؟ سست میشوم و می افتم روی آبی سجاده ام.

مادرم باز هم میخندد بسکه نمازم به دلش مینشیند. سرم را روی مهر میگذارم و به تاریکی احمقانه ام فکر میکنم . مادرم "هم" گریه میکند.

نمی توانم!

یک شب که مادرم خواب بود جنینی در وجودم شکل گرفت پر از حرام.

آغوشم که گرم همبستری با این "شک " لعنتی  بود لخته ای خون در قلبم جان گرفت. و دوید به داشته ها و نداشته های ذهن پلاسیده ام.

نمی توانم!

نمی توانم به کسی بگویم که چه قدر می ترسم از تو و خودم و این جنین و قابله پیری که روی قفسه کتابخوانه ام زل زده است به من  که هر لحظه کبودتر میشوم از این همه مادرم که تورا شکر میکند برای نمازم اگر باشی!

 هه ، جمله هایم مثل فکرم هر روز بلندتر و خالی تر میشوند و من اگر باشی منتظر یک اتفاق می نویسم و طرح میرنم و پاک میکنم و پاره میکنم و به باد میدهم هرچه دارم و ندارم و کودکم متولد میشود امروز شاید!

==================================================

بهترین های من ار 1/1 تا 24/1

_بهترین پیام تبریک از یک دوست تو غربت .

_رسیدن به آرامش نسبی و سکوت تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

_پر اعتماد به نفس ترین ارائه زندگیم همین امروز.Rastafari

_یک صبح با دو سیخ جیگر و ناهار آش کشک همون روز.(چه قد خاطره شکمی خوبی بود) بسوزه دل جیری.

_دیدن یک نفر بعد از مدت ها دیروزتصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com.

_رسوندن امداد الهی به کفی درست مثل یک پرستار بهتر از مادرتصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com .

_تولد محمد کسری و کلی رقص تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com(ولی تک جنس)و کیک و بادکنک.

_دوباره تنها شدن با مامانArabic Veil ======>خودمHappy Dance.


_شکل گیری دوباره مثلث برمودا من و بهی و کفی.

_رفتن به تریا و گذاشتن بهترین موزیک برای من.

_چاپ نشریه من فکر می کنم و فروش امروز.

 

بدترین های من از 1/1 تا 24/1

_ندیدن جیری و محمد کسری و مامانش.(چرا مجبورم تو بدترین ها بذارم؟)

_مریضی لاکی بیچاره(هر وقت میبینمش که کور شده دلم ریش میشه کاش زودتر بمیره)

_بزرگترین خجالت عمرم پیش یک نفر که واقعا شرمندام تا حدی که تصمیم گرفتم با اون نفر رو به رو نشم.(به نوعی جلو افتادن برای عقب نموندن.)

_آشتی با یک نفر.

_بی خبری از حالا...

کلهم با جمع + و – روزهای خوبی بود.

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 16:59 توسط درویش کوله به دوش| |

سه شنبه طبقه سوم کلاس کامپیوتر ساعت  ۸:

تا استاد درو باز کرد از بین اون و جیمی پریدم تو کلاس و دو تا سیستم برای خودم و بهناز درست کنار استاد گرفتم.

تعریف جیمی:یک جانور که اون زمان ناشناخته بود. معروف به ویروس سایت .موهای سیخ سیخی و اوتو کشیده . معمولا زیر تیشرت یه پولیور می پوشه(همه فصلها) و کاملا  به ظاهر منزوی .

 درس شروع شد و استاد بالا سرمون داشت با حرارت (همون جو گرفتگی و شعف زیاد ) راجع به پاور پوینت صحبت میکرد  که بهناز بعد گذشت یه ربع از درس فهمید سیستمش خرابه و پیاده شد روی سر من.

تعريف بهناز: موجودی کاملا کشیده و دراز یعنی کلا دست و صورت و پا و همه درازه و میتونه بهترین محرک برای خنده باشه. پس تجمع بهناز و موجودی مثل من که به قول جیری به ترک روی دیوارم میخنده تو کلاس کامپیوتر چیزی نمیشه جز دلشکستگی استادی مثل استاد ما.

تعریف استاد م.و .ک: جانوری بومی کاخک آویزون دانشگاه ما انگلیس رفته و بسیار آرمان گرا.

ـواقعا براتون متاسفم. اگر چیز خنده داری بود بگید ما هم بخندیم. من واقعا روم نمیشه این حرفا رو به دانشجویی مثل شما بگم. در شان دانشجو نیست ...

استاد به چشمهای من نگاه میکرد و می گفت و می گفت و بچه ها هم نگاه می کردند و بهناز توی کوچه علی چپ آدامس میترکوند و جیمی هم توی شوک!

-خوب حالا ببخشید استاد !

چهره استاد قرمز شد و من هم احساس خطر کردم در کمتر از اپسیلون ثانیه به صورت کاملا مخفیانه محل حادثه رو ترک کردم و رفتم جایی  که استاد ديگه  دید نداشته باشه.

درس خسته کننده بود.

اینترنت هم کانکت بود و من هم وارد سایتی ناشناخته شدم به اسم بلاگفا.

يه جايي زده بود راه اندازي وبلاگ جديد.

امتحانش ضرر نداره.

پس منم ميتونم وب داشته باشم. اسمي توي ذهنم نبود كه رفتم به خاطره نزديك از كلاس ادبيات استاد حسيني و "كشكول"

وقتي زدم گفت اين وب قبلا ثبت شده . خوب كاري نداره كه يه اسم ديگه!

به دور برم نگاه كردم الله بختكي زدم "كوله كشكول"

يهو ديدم منم وبي دارم به اسم كوله كشكول.

يه كتاب از كيفم در آوردم و اولين پست رو گذاشتم.

معرفي يك اثر بزرگ "كوري"

تولد وبم مبارك 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:11 توسط درویش کوله به دوش| |

انگشتم روی شقیقه ام محکم ایستاده. هروقت طبیعت ماشه را بکشد من می میرم... طبیعت؟پس من چه؟

خدا

خدا

خدا

ترسی وجودم را می جود. مغزم را می جود و تفاله هایش را روی صورتم تف می کند. تلخ است و خشک. می ترسم . نه راه پس دارم و نه راه پیش.

می ترسم برای اولین بار آن قدر می ترسم که دستهایم می لرزد. حتی بیشتر از احسان و حتی پرویز و شاید تنهایی! طعم ترس را برای اولین بار مزه مزه می کنم . مثل مته روی بیست سال اعتقادم فرو می رود. اعتقاد نبوده و صدایی که گوشم را کر میکند.

من انسانم شاید!

خدا

خدا

خدا هست........................

می ترسم. دلم ریز ریز میشود اگر حقیقت باشد.

من انسانم

شاید!

من شک کرده ام!

لعنت به من. من می ترسم. من روی انفعال شیمیایی عناصرم شکل می گیرم؟ من روی انگشت اشاره تو شکل می گیرم؟ پس روحم چه می شود؟

خدا هست ....................................؟

می ترسم از علامت سوالی که منتظر پایان نقطه ها بود تا یکروز بنشیند.

بدنم مثل بدن یک خیار دریایی که از دریا کشیده میشود سفت و منقبض است.

می ترسم ترشحم سیاه باشد!

یک نفر روئ تنم گلدوزی میکند و هر بار که سوزن را می کشد نخ های تحقیرش تنم را ریش ریش می کند..

دلم میخواست کمک می خواستم ولی همه ما مثل همیم. کمک نمی خواهم همه سوزن ها تیزتد و درد من فرق دارد. چون پوست من مثل پوست خیار دریایی زشت و کبود است.

خون مردگی های گل های تنم سفت شده و من باز هم می ترسم.

کاش تو باشی!

تو؟ هه!

من می میرم از ترس این همه ملکول و اتم و واکنش اگر خدا نباشد!

================================================

مامادو ،عمولی ، گلابی، دونات، نارگل، سرباز، سلطان، سپیده، اسما، کفی، بهی، جیری، ساده، آبان، بی دی،یاسمن، شاعر مرده، غریبه ،هانی،آنت ،بهار، سایه،وروجکُ ثریا عزیز محسن بوتیمار کوروش ماهوری جون و همه و همه همه همه همه سال نو مبارک

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:55 توسط درویش کوله به دوش| |

مامانم یه مدته گیر داده بس که لباسام مثل بچه هاست خواستگار ندارمArabic Veil. گیر داد به کفش پاشنه بلند.

جوگیر شدیم رفتیم یه جفت کفش  تو مایه هایه پاشنه بیست سانتی و اینا! خریدیم(تصور کنید یه نفر که قدش ۱۷۴  چی میشه! یه چیز تو مایه های علم یزید تیربرق نردبون هرچی که بلنده و نافرم.

یه دختر جوگیر صبح از خواب بلند میشه با اعتماد به نفس کاذب یه سری لباس رو ست هم میکنه و میزنه که بره دانشگاه! اونم روزی که از هشت صبح تا شش بعد از ظهر ام پی تری کلاس داره.

اینا به کنار از صخره های پست و  بلند دانشگاه هم بگذریم کلاسا همه عملی !

تا ساعت شش هرچی فحش تشریحی بود به خودم دادم که من دیگه غلط بکنم مثل خانمالباس بپوشم .آخه کسی که تا حالا جز کفش اسپرت و ساده چیزی نپوشیده چرا دست به این عملیات حرفه ای مامان اینا میزنه؟چرا باید با طناب مامانش بره تو چاه دلقک بازی؟Peppyفکر کنم همون چند تا سوژه هم که شاید تو صندوق ذخیره به ما گاهی فکر میکردند هم پرید!

ضد حال وقتیه که در حالی که مثل یه طاووس( طاووس همش قشنگه پاهاش زشته ما پاهامون قشنگ بود کلوهم ضایع) از جلو بچه محلا رد میشدم کلاسرم باز شد و هرچی نقاشیه مستهجن بود  ریخت وسط پیاده رو.

با درد پا و ناله و بیچارگی بدو بدو دنبال کاغذا  صحنه ای بس زیبا و کمدی رو برای برو بچ محل اجرا کردم! ای روزگار... حد اقل مثل فیلم هندی هم نشد یکی بیاد کمک و نگاه و... حیا و... تشکرو... تعقیب و ... خواستگاری و ... زندگی و بچه و ...تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

تا به یه جای خلوت رسیدم کفشامو در آوردم زدم زیربغلمو شروع به دویدن کردم. بگذریم از این که پشت در موندمو کلید نداشتم و مامانم از پنجره برام کلید انداخت و انگار نشونه گیریش روی آشغالای شب گذشته بود و تجسس گربه گونه من توی آشغالا  هم مزید بر علت شد تا دو گوله اشک یواش یواش بیاد رو گونه هام و....

ای روزگااااار!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: جیر جیرک منو خفه کرد تا بیام بنویسم که دستش شکسته!  من که اصلا خوشحال نیستم ته

پ.ن دو:لطفا کسی از این پست این برداشت رو نداشته باشه که من منتظر فرد خاصی هستم کی گفته من قصد ازدواج دارم(جدی بگیرید پلیز)جدا همش شوخی بود تورو خدا پیشنهاداتونو واسم خصوصی نذارید

پ.ن سه:از همه دوستان کمال تشکرات را داریم امید است در پناه خالق کفشهای کتانی خوش بگذرانید آن هم با موتور نمیدونم چی! این تشکرات اکیدا میتواند متوجه کفشدوزک و بهناز هم شود به خاطر زحمات فراوان جهت کمک به حرکت زیگزاکی ما در میان سنگفرشهای دانشگاه!

شاد باشید

یا حق

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:17 توسط درویش کوله به دوش| |

جشن تمام شده بود .از کنارشان که رد شد لبخندی تمام صورتش را گرفته بود. صدای خنده هایش از چند قدم عقبتر توی گوشش جا مانده بود . دلش سوخته بود قدر سالها سوخته بود! "ای کاش من اونجا بودم ، کاش من پیشش بودم"

بوی یک اتفاق لیلا  را ترسانده بود.

نگاهش روی سنگفرشها سر میخورد و رزی که توی دستش نامنظم می چرخید.

" نه اون برام فقط یک دوسته همین!  اجازه نمی دم دوباره برام بشه تو!"

همان یکشنبه لعنتی بود که خودش خندیده بود و گفته بود" چه خوب ، خیلی خوبه"

باز هم خندیده بود و کیف را توی دستش تاب داده بود" این طوری برای من بهتره ، شما دیگه برای من فقط یک دوستید!" خندیده بودند و جدا از هم سوار اتوبوس شده بودندُُُ. همان شب که وقتی دستهایش را جلو دهانش گرفت تا گرم شوند از تشریح زالو بوی خون می دادند.

تمام بدنش می لرزید ، رز توی دستش می لرزید نباید گریه می کرد وقتی  به طرف تاریکی رفته بود لیلا  بود که دستش را گرفته بود و گفته بود"نه، اونجا سلفه از این طرف."

صورتش خیس شده بود و دستهای لیلا هم!

بیچاره لیلا که همیشه باید جای دوستش گریه می کرد.همه جا سیاه بود مثل همه شبهای یلدا! تن قرمز رز را توی دستش هی به سیاهیه هوا میزد و هی میخواست گریه نکند.

لیلا باز ترسیده بود"خودتو آروم کن بذار گریه کنی"

" نمی خوام ... نمی خوام ... نمی خوام..." صدایش زیر هق هق خفه شده بود! گربه سیاه توی گوشیه موبایلش زیر نگاه شیشه ایش  گم شد و نور آبی آن با خوردن به زمین مرده بود.

صورتش را توی شال گردن قرمزش پوشانده بود و روی زمین زانو زد.

 

وقتی به خانه رسید دومین سال بود که همه بودند جز او! خندیدو خندید و خاطره گفت و خندید و همه  خندیدند ، مادر هم خندیده بود و همه رفتنده بودند ودوباره  افتاده بود توی تاریکیه اتا قش.

پتو را رویش کشید و بی صدا لرزید.

خانه تاریک بود مادر دو زانو کنار دختری که زیر پتو میلرزید دلش گرفته بود.

" می دونم دخترم ، بابا هم دلش برات تنگ شده منم دلم براش تنگ شده"

توی بغض حرفهایش را جویده بود دستش روی پوست چروکش هی می ترسید  گاهی با تردید می رفت تا دخترش را بغل کند. دلش برای دختری که پدر نداشت می سوخت! ولی می ترسید ، از دخترش می ترسید.نگین قرمز انگشترش را توی تاریکی نگاه می کرد همان که علی خیلی دوستش داشت.چه قدر چشمهایش اشک داشت.

 

مادر ماتم زده کنار دختری نشسته بود که توی هوای خفه زیر پتو می لرزید و و برای کسی  گریه می کرد که امشب خنده هایش را از چند قدم عقب تر توی گوشش جا گذاشته بود و دلش برای مادری می سوخت که هنوز ساده بود!

----------------------------------------------------------------------------------------

پ ن۱: تقدیم به سمیه و بهناز عزیز که همیشه برایم بوده ، هستند و خواهند بود.

پ ن۲:به قول یه کسی این یه نوشته از دفتر خاطرات بود و اینجا آورده شد تا دو دوست عزیزم و مادر مهربانم  رو هیچ وقت فراموش نکنم که توی این مدت همیشه به خاطر من اذیت میشدند (پس هیچ وقت قصد جلب توجه و برانگیختن ترحم هیچ کسی رو نداشتم)

پ ن۳:لطفا از هر گونه نصیحت عاقلانه و احمقانه شدیدا پرهیز کنید چون مربوط به یک خاطره دور و تمام شده بود همین!

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 23:32 توسط درویش کوله به دوش| |

بوسه

دست هاش رو درو گردنم حلقه کرد و دماغشو گذاشت روی دماغم.

به چشمهاش نگاه کردم چه قدر درشت و مشکی بودند. لبهاشو گذاشت روی لبهام و برای یک لحظه یخ زدم. بدنم و دستهام بی حرکت مونده بودند و اون هم لبهاشو برنمیداشت و... . نمی دونستم باید چی کار کنم.

 - خاله حالا که بوسیدمت بادکنکمو از رو کمد بهم میدی؟  

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

کودک؟

بوسه؟

کار آدم بزرگا؟

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:5 توسط درویش کوله به دوش| |

سرم رو به شیشه پنجره تکیه دادم و پرده رو روی سرم کشیدم و به جماعت منتظر توی برف نگاه کردم که چه قدر با هم متفاوت بودند. پنجره شروع به لرزیدن کرد. چهره ها و ساختمان ها همه توی نگاهم نایلونی شدند. اتوبوس حرکت کرده بود زن مسنی کنارم نشسته بود و سعی می کرد از جیب پالتوش که زیر چادر قایم شده بود چیزی دربیاره .

 به صندلی کناری که نگاه کردم دو پسر جوان با لبخند چندش اوری به من نگاه می کردند. تمام بدنم لرزید و نگاهم رو به روی پاهام کشیدم. گوشیه هد فون رو از زیر مقنعه به سختی تو گوشم فرو کردم . لعنت به این !

            ... گفتنی ها کم نیست

                 ... من و تو کم گفتیم ....

حالم داشت به هم میخورد اتوبوس گرم و خفه بود  خانم چادری هم با زمزه تسبیحی رو توی دستش می چرخوند و بوی  دهانش رو توی صورتم پخش می کرد.

نگاهم که روی صورت خانم چادری خشک شده بود با حرکت پسر شکست و افتاد روی صندلی کناری.

پسر مو سیخی دائم به گوشیش اشاره می کرد چیزی شبیه بلوتوث بازی و هزار چرت دیگه.

بوی دهان خانم چادری و لبخند پسر حالم رو بد تر کرد. چراغ های قرمز روشن شدند و همه هم سفر ها ساکت شدند و به تلویزیون کوچک نگاه کردند.

          با شرکت جمشید هاشم پور...

شوفر جوان دست به کمر روبه روی تلویزیون ایستاده بود. به صندلی تکیه دادم و به یک دست کوچک بین دو صندلی جلو نگاه کردم.

دستها ی یک نوزاد ۸ -۹ ماهه و یا شاید کمتر! گویا خواب بود توی خواب انگشت شصت اش رو توی بقیه انگشتهاش فرو رفته بود و انگشت اشاره اش دائم تکان می خورد. دلم ریخت شاید کم کم دارم بزرگ میشم.

- یعنی این بچه هم خواب میبینه ؟

- چرا؟ واسه چی انگشتش رو هی تکون میده؟

و ...

-شاید من هم مادر شم؟ با یک خاطره شروع به خندیدن کردم. خانم چادری خواب بود و پسر مو سیخی هم با توجه به خواب خانم چادری بود با خنده من زنده شد و دوباره با همان اشارات به تکاپو افتاد. برای یک لحظه که به چشمهایش نگاه کردم. ان قدر نگاهم مرده بود که لبخنده او هم در جا مرد.

حالم از هرچی پسر بود  به هم خورد و بیش تر از همه از خودم که با نگاهم یک انحنا رو  شکسته بودم   .اتوبوس خواب بود همه  ی پنجره سیاهی محض بود . 

 -ما چه قدر کوچک میشیم وقتی چیزی رو نمی بینیم.چشمهایم رو بستم و کوچک بودنم رو برای خودم نگه داشتم. یک ترانه رو یازده بار گوش دادم ولی همیشه برایم تازه بود.

                                                                ***

کم کم همه بیدار شدند و دوباره بوی دهان.!

دختر بچه هم بیدار شده بود چهره اش درست جلو من بود و برای اولین بار یک بچه به من نگاه می کرد. تا لبخند زدم او هم خندید.

چه قدر شیرین بود قلبم شروع به زدن کرد. تمام صورتم به بالا کشیده شد. زبانم رو در اوردم و چشمهایم هم به هم نگاه کردندو صدای قه قهه بچه و قلب من که هی ریخت!

چه قدر زیبا و شیرین بود. دست های سفید و استخوانی مادرش یک سیب سرخ رو جلو دختر بچه گرفت. شیرین هم به من نگاه می کرد و اصلا به سیب توجهنداشت من هم شاد از توجه شیرین لبخندم رو انقدر بزرگ کردم تا دندان هایم ریخت بیرون.

دست استخوانی سیب رو توی دهان شیرین فرو کرد . شیرین شروع به میک زدن کرد. دلم بچه میخواست  درست شبیه شیرین سفید و تپل با موهای خرمایی و چشمهای عسلی و نگاهی معصوم!

کاش منت هم بچه بودم مثل شیرین.

تشنه بودم بسکه زبانم رو بیرون اورده بودم دهانم خشک بود . بلند شدم تا آب بیاورم که پسر زودتر از من با دو لیوان آب برگشت. هرچه خندیده بودم توی دلم خشک شد.بدون اینکه آب رو بگیرم برگشتم و همان طور که خانم چادری غر میزد توی صندلی فرو رفتم. شیرین داشت به جای خالی نگاه میکرد و با نشستن من نگاهش همچنان به جای خالی بود که حالا با من پر بود. برایم عجیب بود بلند شدم تا پرده رو به جلو بکشم نور ریخت توی اتوبوس چشمهایم بسته شد ولی شیرین با چشمهای باز بار هم به یک جای خالی نگاه میکرد.

دلم ریخت انقدر که توی صندلی افتادم ولی شیرین هنوز به جایی که قبلا خالی بود نگاه می کرد.!!!

==========================================================

پ.ن:

خیلی با خودم فکر کردم که چرا وقتی کسی با کسی ارتباط برقرار می کنه به چشم ها نگاه میکنه؟

و چرا نگاه ها این قدر به ادم ها نزدیک میشند؟

چرا؟

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:20 توسط درویش کوله به دوش| |

خیابون خلوت بود ، نور چراغها همه جارو نارنجی کرده بود.کمتر کسی تو این جمعه شب سرد از خونه بیرون می زد.

فضای ماشین با صدای ترانه ای پر شده بود.احسان روی فرمون ماشین خم شده بود ! به جلو نگاه می کرد.من هم داشتم به یکشنبه ای فکر می کردم که تو راه بود.یک مرد با کاپشن کرمی و یک کلاه لبه دار مشکی کنار خیابون قدم میزد تنها !

_به نظرت این داره به چی فکر میکنه؟

احسان که از سوال من جا خورده بود.از دنیای مغازه و ... افتاد وسط خیابون. این سوال ها براش تازگی نداشت. با بی حوصلگی ترانه رو رد کرد و صدای ساب ها رو خفه کرد. به صندلی تکیه داد . سرعت ماشین با قدم های مرد یکی شد.

_هه، معلومه به بدختی به گرونی به اینکه زن و بچه اش رو نمی تونه تامین کنه به سرما و...

مرد بی خبر از ما قدم میزد.

_ ولی به نظر من داره دنبال راهی می گرده تا کسی از خودش متنفر کنه ، یه دختر!

ماشین سرعت گرفت و ولوم سیستم به بالا ترین حد ممکن واسه بیدار شدن یه خیابون اروم رسید.

_ در بیا از این حرفا این قدر خنگ نباش ، اصلا به قیافه یارو میاد؟ اونم با این همه جزییات؟

ترانه رو به عقب برگردوندم.از اینه به مردی نگاه می کردم که هی کوچک شد تا سر یه پیچ گم شد.

شب پاییزی سرد و دلگیری بود خیلی دلگیر.ساعت دیجیتال با رنگ سبز فسفری 11:9 رو نشون می داد.شهر تموم شده بود و ما دوباره به همون خیابون اروم رسیده بودیم.

_ دهه این یارو که هنوز اینجاست.

مرد به گوشیه موبایلش نگاه کرد. چهره اش توی نور سبز گوشی روشن شد.

احسان با دست به محکم به فرمون زد در حالی که ذوق زده شده بود گفت (( حالا من می گم داره واسه جی اف خانمش یه اس ام اس ابدار خداحافظی میزنه))

صدام گرفته بود((نه! داره ساعتشو نگاه می کنه))

چه قدر بین نگاه ما فاصله بود. شاید حق با احسان بود . اون مرد خیلی از نگاه ما فاصله داشت.

نمی دونم ولی حالا یکشنبه ای که فکر می کردم خیلی منو عوض می کنه گذشته .

هنوز چیزی عوض نشده. اون مرد حتما ساعتشو نگاه می کرده...

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 14:53 توسط درویش کوله به دوش| |

صدای ناله دوباره بلند شد.از خواب بیدار شدم و کورمال کورمال خودم رو به دیوار سمت راست رسوندم.دست به دیوار کشیدم و بلند شدم . ردیف هایی از خط رو از بالا تا پایین لمس کردم. 42 ردیف 30 خطی بود.تا رسیدم به ردیف 43 دیگه نشسته بودم.با سنگ نوک تیز یک خراش عمیق روی دیوار کشیدم که می شد سیزدهمین خط.

امروز صدای ناله ها زجر آور تر بود

_

تاریکیه مطلق...

روز هارو گم کرده بودم دقیقا نمی دونستم که باید خط بیستم رو بکشم یا یازدهم.شاید امروز ادامه دیروز بود ، شاید هم هنوز توی دیروز بودم یا شاید چند روز از فردا گذشته .  حتی نمی دونم ناله ها چند روز خاموشند.

_

 

صدای ناله در، نور دوید به سلول فکر کردم خورشید طلوع کرده . از نور صورتمو پوشوندم .

-خوشحال باش سلولت عوض شده.

- الان شب یا روز؟

پاشو ببینم، چیزی برندار اونجا همه چیز هست.

چشمهام هنوز بسته بود از نور می ترسیدم. یک دستم رو روی زمین کشیدم و با هراس تنها داراییمو برداشتم. سنگ نوک تیز توی مشتم مخفی بود.

بوی پوزخند نگهبان اذیتم میکرد.معناشو نمی فهمیدم من اینجا حتی سایه هم نداشتم. زنجیر ها قدم هامو قطع می کردند سرم رو توی بازوم مخفی کرده بودم و سنگ رو توی دستم فشار می دادم.فاصله من تا ناله ها فقط به اندازه چهار قدم شکسته بود.

_

 

صدای فریاد در و تنهایی!

تا خواستم چشهامو باز کنم دوباره تاریکی بود ولی این بار با نواری از نور.

هر روز طلوع رو می دیدم از روزنه ای به اندازه یک چشم.  بیرون رو احساس می کردم. حسی که توی چهل و دو ماه گذشته گم  کرده بودم دوباره پیدا کردم.بوی بارون و کاه گل نم خورده رو بعد از مدت ها شنیدم. بو می کشیدم ، دور سلول رو بو می کشیدم تا به سوراخ چشمی می رسیدم سعی می کردم تا می تونم بوی دریا رو ببلعم.دیگه شمارش روز ها برام اهمیت نداشت فقط و فقط نشستن کنار سوراخ و تصور دنیای  پشت دیواربا مردمی که توی دنیایی بزرک تر از سلول من نفس می کشیدند.من طلوع رو می دیدم ، بوی بارون ،دریا و درخت ها رو احساس می کردم. از دیوار ها حالم به هم می خورد.سوراخ چشمی عمیق و کوچک بود . وقت طلوع این قدر فریاد میزدم تا دیوار ها از فریادم بشکنند ، تا بقیه هم بفهمند که من وجود دارم.

_

 

خواب بودم، احساس کردم که بوی چوب سوخته میاد . چشم هامو باز کردم ، تاریک بودولی مثل اینکه همین نزدیکیا نگهبان ها اتش روشن کرده بودند تا از سرما فرار کنند . دلم هوای شبهایی رو کرد که تا صبح با دوستام توی باغ اتش روشن می کردیم و شعر می خوندیم.

دماغم رو به سوراخ چسبوندم و هوای سنگین روزنه رو  با تمام وجود به ریه هام کشیدم. دیگه طاقت نداشتم ، دیگه تحمل این همه خفگی رو نداشتم. روزنه لعنتی با یادآوریه دنیای  بیرون  نه تنها منو آروم نکرد بلکه زشتی شش وجهی سلول رو برام صد برابر کرد. چیز هایی رو که باید فراموش می کردم به یاد آوردم حالا دیگه سنگم  شکسته ...

بوووم بوووم صدای کوبیدن چیزی به دیوار.

_

 

  در سلول باز شد. نور فانوس دیوار سوراخ چشمی رو روشن کرد ، کنار شکستگیه دیوار دو جای خون بود جایی که قدیمی تر بود!

و یک جای خون تازه ، فانوس دنبال رد خون به پایین کشیده شد ...

_

نعش کش پیرزیر لب غرغر میکرد

_همش خود کشی. همش خون، کی می خواد اینا رو تمیز کنه؟ می خواین خودتونو بکشید بدون خوریزی بکشید.مرده می بری باید کثافت پاک کنی ...

نگاه پیر مرد روی خراش های دیوار مات موند. انگار کسی با یک سنگ روز دیوار چیزی نوشته بود

 

                   "یکی این سوراخ لعنتی رو خفه کنه!!!! "

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 8:44 توسط درویش کوله به دوش| |

_مامان من یه قورباغه کشیدم.

_رشته هارو بیار ....

_قورباغم گشنگه؟

صدای همه تو سرمه. انگار هرکسی با هر حرفی یه سوزن فرو میکنه تو سرم. یک سال و شش ماهه که بابا نیست.

دلم داره می ترکه. خفه شدم بسکه شلوغم. از این میز از این کامپیوتر حالم بهم می خوره. حالم از این مداد این دفتربه هم میخوره.

 

نمیدونم چرا یاد یلدای سال گذشته افتادم.یا د درخت مو. دلم هوای بیرونو کرده .میخوام ببینمش. مامان سه تا پرده زده ، برای اینکه بیرونو ببینم باید سه تا پرده رو کنار بزنم حالم از هرچی پرده و هرچی حجابه به هم میخوره.میخوام چنگ بزنم و پرده هارو پاره کنم.

درخت مو هنوز روی دیوار خشک شده انگار کسی به یادش نیست انگار اونم فراموش شده. واسه یه احساس یه علاقه به درخت انار خشک شده بود .

قلبم گرفت باورم نمی شه درخت انار خشک شده شاید اونم واسه اینکه درخت بید قطع شده. انار گرونه انگور نداریم. لعنت به هرچی حس و علاقست. کاش هیچکس هیچکسی رو دوست نداشته باشه

چشام داغه بسکه گریه نکردم ، بسکه می خوام گریه کنم و نمی خوام. اتاقم بخاری نداره باد سردی از زیر پنجره میاد تو. پاهام از بوسه هاش سردند.

می خوام برم بیرون. می خوام درو باز کنم. صندلیم رو پرت میکنم کنار ، از ناله هاش خسته شدم.

سرده. هوا با همیشه فرق داره.شاید ، نمی دونم ولی شاید یه کسی یا نمی دونم یه چیزی آسونمو کبود کرده خاکستری نیست ولی کبوده.

 غروب یک پنجشنبه لعنتیه ، روی بند رخت یک مامان با چهارتا احسان جدا از هم با گیره پابند بنده رختند.

واسه من گیره ها تموم شدند. باد منو بازی میده.میبره پیش شمعدونیه تنها. سرم داغ شد گلدون گل یخ و گل قاشقی خالیند و شمعدونی تنها شده. ولی خوش به حالش لا اقل دلش به غنچه کوچیکش که زیر برگاش قایم کرده خوشه.

روی زمین به قدر چند سال خاک و اشغال ریخته. یه سر تراس یک لنگه دمپایه زنانه و یه سر دیگه یه لنگ دمپایه بچگانه . انگار سالهاست کسی اینجا نیومده.

نرده ها سفیدند از سفید بدم میاد. نرده هارو خودم رنگ زدم.

پاییزه ، دسته کلاغها از روی سرم پر کشیدند و رفتند دنبال یه کلاغ سیاه کراوات زده.!!!! رفتند جایی که آنتنش بلند تره جایی که بند رختش شلوغتره. و کلاغ یه چیز به سر این قدر قار قار کرد تا افتاد و گربه پرید.

صدای همه تو سرمه.

صدای یک ترانه از اتاقم ، ترانه ای که نمیدونم چرا منو یاد اون میندازه.

:عمری دگر بباید بعد از وفات مارا کین عمر طی نمودی اندر امید واری....

نمیدونم چرا دلم می خواد برم روی نرده ها.نرده هایی که سفیدند.

یه گنجشک روی نرده ، چرا با خودم فکر کردم بابا اومده دیدنم؟ چو ن یک احمقم.

موهام خیلی بلند شدند. باد غرق عشقبازیه.... باد میخنده ... و رقص اروم موهام ....

از خودم شرم دارم.باد میخنده.

مامان آش میاره...

احسان شعر میخونه...

مینا میخنده...

هق هق

و من گریه میکنم.

گونه هام داغ شدند. باد منو میبوسه... کاش نبودم.

یه چیزی عوض شده؟

حتما یه چیز عوض شده.

میخوام برم روی نرده ها و تا ببینم که چه قدر بلند شدم... پاهام سرد شدند... نرده ها چه قدر سردند؟

باد دیوونه تر از منه... دور کمرم حلقه زده ...و من هم...

من توی باد!!!

_تو یک احمقی

صدای احسان و اشک های مامان.

 

_لاکپشتم رو قشنگ کشیدم؟

مینا هم می خنده . بوی یاس میاد.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 13:53 توسط درویش کوله به دوش| |

حق با تو بود...

تو می خواستی همه وجودم را پر کنی ، گفتم نه ، بگذار تا یک جا هم برای او با شد شاید یک روز پر شود .گفتی فایده ندارد نمی اید او جای دیگری را پر می کند .

؟؟؟؟؟؟

احساس من برای اون از کودکیه یک بز هم بچگانه تره.

حق با توبود...

............................................................................................................

گوشه دفتر خاطراتم این نوشتمو دیدممربوط به تیر امسال بود که فکر کردم شاید هدیه کوچکی برای کسی باشه کهاین روز ها به دنیا اومده...

( ارزوهایم را پرواز میدهم

و این واقعیت را به جایش مینشانم:

                      که او از آن دیگریست...)من

 تولدش مبارک

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:10 توسط درویش کوله به دوش| |

بوی کاه گل و نم نم بارون

امروز بارون با همیشه فرق داره. آسمون خاکستری و درختا غمگین تر و سر به زیر تر از همیشه. تنفس جریان دلگیر هوا حتی نگاه پرنده ها رو هم سنگین کرده.

صدای ناله و گریه محله رو سیاه و کبود کرده. سینم سیاه و سنگین شده. صدای گریه زینب هنوز توی گوشم می چرخه. همه چیزومثل شیشه های شکسته می بینم انگار چشممام شکستن که اینطور همه چیز رو خط خطی میبینم دستم رو روی چشمام که پر اشک گذاشتم چهره قشنگش اومد جلو چشمم اولین چیزی بود که بعد سال ها میدیدم .چشمهایی مهربان و مشکی که غم و نگرانی توی سیاهی نگاهش دلمو می لرزوند. مامانم میگه اگه دستای اون نبود من بعد از ابله ای که گرفتم دیگه هیچوقت نمی دیدم.

بابام توی جنگ مرده بود سالها بود که من و خواهر برادرام پدری نداشتیم. ولی اون بود و شده بود همه کسه من و همه بچه های یتیم محل . وقتی به دستام نگاه می کنم و می بینم که قدرت دستای ضمخت و لطیف اونو ندارم و این قدر کاسه روی پاهام فقیره که جای شیر آب بارون داره از خجالت عکسم توی کاسه صورت آبله زدم رو می پوشونم.

بسم الله و با الله و علی ملة رسول ا لله، فزت و رب الکبة...

میگن وقتی ضربه به سرش خورده همون طور که خاک محرابش رو به ضخم می گرفته اینو گفته

چه طور ممکن که یکی  حتی با وجود درد با مرگش احساس سعادتمندی کنه؟

حالادارم می فهمم که چرا این بارون با بقیه فرق داره. چون این بارون از جنس نور این بارون از نور چشم  فرشته هاست. صدای ضجه و فریاد های فرشته ها با قطره های سرد بارون روی تنم می شینه و ذره ذره وجودم ورو می سوزونه.

 ناله های یتیم های کوچه ، جیغ جیغ دلخراش پرنده ها  و ضربه های نخل ها به دیوار های غم گرفته تنم رو لرزوند و به اوج رسید

چی شده؟ هر قطره که به صورتم می خوره انگار غم و غصه زمین از اول تولد تا حالا رو به صورتم می کوبونه.

نه..................................  نه ......................................

این ناله ناله های شکستن همه کس ماست.

به خدا سوگند که پایه های هدایت شکست....

و

نشانه های پرهیزکاری گم شد...

پسر عم برگزیده خدا کشته شد...

......... علی شهید شد..........

و...........................................شقی ترین اشقیا اونو کشت.......................

این صدا صدای نور که به زمین تابید و به ما خبر داد که همه ما دوباره یتیم شدیم

قلمم شکست

کمکم کنید...

من دوباره واسه همیشه گم شدم ____________________________________________________

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 10:44 توسط درویش کوله به دوش| |

ماه خدا رسید

 

خنده های لاغرش همچون مته ای در گوشم فرو می رود

و

 راه امد و شد

پرسش و پرسش را می بندد

به او بگویید

سکوت

تا از او بپرسم که چرا دوستش دارم

=============================================================

حلول ماه مبارک رمضان مبارک

التماس دعا

یا حق

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 14:46 توسط درویش کوله به دوش| |

جمعهاز اون روز كه اين وب راه افتاد تنها كسي بود كه برام نظر ميداد اگه نبود هيچوقت هيچ وبي راه

 نمي انداختم. هميشه تا تونست برام كاري كرد تا به قول خودش منو كفش كنه.

ولي ديونست . يه كارايي مي كنه تا همه چيو ناديده بگيرم تا جا داره به بخوام سر به تنش نباشه...

براش يه كيك نارنجي پختم( عجب بلفي)عكسش گذاستم ديگه ازش تعريف نمي كنم تا خيلي

پررو نشه.

 همين طورم توقعش زيادهجيرجيرك من تولدت مبارك

فكر كرده اسمون باز شده يه فرشته خانم ازش افتاده وسط ما، انگار نه انگار اونم مثل ما ادم.هميشه از همه توقع داره...

 این قد که انتظار داره غذا ماكاروني باشه حالا اين كه بقيه دوست دارن يا ندارن ديگه به اون ربطي نداره.انگار اصلا ماكاروني

تنها چيز زيباييه كه وجود داره احساس بوي ماكاروني واسش مثل حس بوي گل مريم واسه منه.

ديونه يه بار گفت بهترين ارزوي دلش اينه كه يه روز يه قابلمه قد يه اتاق ماكاروني داشته باشه كه هم ملاتش كم باشه هم اين

 قد بد بخته شده باشه كه انگار يه كيك نارنجيه.

هرچه قد اينو دوست داره از فسنجون متنفر اگه جايي غذا فسنجون باشه اين قدر از غذا بد مي گه كه همه ممنوع الاغذا شن

 به اجبار.چرا چون گردو داره . اگه موش بود واسه اين كه ازش راحت شم براش گردو مي ذاشتم به دو ثانيه نمي رسيد كه دق

 مي كرد.

من ادم بدي نيستم واسه حرفام دليل دارم.

يك ماه پيش تولد من بود(2 مرداد) اون روز نه تنها تبريك نگفت بلكه بهم ياداوري كرد كه ماه ديگه بايد براش يه چيز بخرم از اون

روز تا حالا دائم به صورت مستقيم يا غير مستقيم يه ليست از علائقش برام گفته: كيف ادكلان عروسك ، دكوري ، لباس و ...(ر ج ب اي کاش ها...)

با اين وجود مي خوام بگم كه 1 شهريور روزيه كه يكي كه مخل زندگي منه كسي كه سوهان روح خط خطي منه افتاده تو زنديگم .

چه مي شه كرد اينم جبر جغرافيايه كه ...

من اين موجود موذي و اين قدر دوست دارم كه چون جيبم خالي بود براش يه پست گذاشتم  و سعی کردم یه قالب روشن بذارم تا اومد دلش باز شه

كه بگم

 

جيرجيرك من كاش هميشه پيشم بودي... دوست دارم و

 

                                                                     تولدت مبارك    

اگه بخوام بهت یه کادو بدم

یه چیز نا قابل میدم اونم

یه کاربری برای تو عزیز دلم.

جیر جیرک این وبلاگ حالا واسه هر دومون.

با اسم جیرجیرک شدی نویسنده وبلاگ

شرمنده عزیزم این تنها چیزیه که فکرمی کنم خوشحالت می کنه.(بای پسورد و نام کار بریت ازم سوال کن می گم برات)

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 5:49 توسط درویش کوله به دوش| |

هميشه هر وقت جايي متني مي خوندم كه توش كاش داشت زود مي بستم. فكر

 

ميكردم خيلي كليشه ايه. ولي يك روز كه داشتم فكر مي كردم ديدم كاش  راهی براي

 

دلخوشي هاي دورمون. ديدم چه قدر كلمه مهربونيه. چون راحت مياد نوك زبون و

 

ما اغلب بي ارده مي گيم: كاش...

 

من هم خواستم كاش هامو بنويسم. شما هم اگه دوست داشتي يه كاش بندازيد تو

كشكول.

              

www.koolekashkool.bolgfa.com

 

  ـ كاش مي شد باز هم ما در كنار هم در اين سكوت آواز لطيفمان را با هم زمزمه مي

 

كرديم.

 

كاش مي شد نگاهم را به كوه مي دادم تا او هم عظمت ما را در كنار هم ببيند واز

 

ترس زمزمه هاي ما پودر شود.

 

كاش مي شد گوش هايم را به رودخانه مي بخشيدم تااو  نيز طنين شوقمان را مي

 

شنيد و آوازش را در گلو خفه  ميكرد.

 

كاش دست هايم را به درخت مي دادم. تا اوهم ما را در كنار هم لمس مي كرد و

 

سوز هيجان جاري رگهايم را در آوند هايش جريان مي داد.و خا كستر مي شد. كاش

 

اصلا نبودم كاش هر چيزي كه داشتم براي من نبود.كاش همه چيزم را به ديگري

 

مي دادم تا انها هم مارا ببينند. آن وقت من تنها تو را داشتم و هيچوقت ديگر آنها را

 

نمي ديدم و نمي شنيدم و لمس نمي كردم.

 

و كاش...

 

هر جمعه به جاده آبی نگاه می كنم و در انتظار

قاصدکی می نشینم كه قرار است خبر گامهای

تو را برای من بیاورد، گامهای استوار و دستهای سبزت را

 

 

                    میلاد امام عشق و امید مبارک

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 4:45 توسط درویش کوله به دوش| |

شنیدم که مادرم می گفت : نا مسلما نست.

شنیدم که مادرم بلند بلند طلب استغفار می کرد .

شنیدم که پدرم می لرزید.

شنیدم که برا درم می گفت : جلف است.

شنیدم که خواهرم می گفت  :  سر کشی اش بی حد است .

شنیدم که همسایه می گفت : وای بر همسایه . . .

شنیدم که خوا ستگار می گفت : عینک به چشم دارد و بلند می خندد .

شنیدم که پسر می گفت : ساده است و گول زدنی .

شنیدم که پیر زن می گفت : دوره ی آ خر الزمان رسید .

شنیدم که پیرمرد می گفت : بلند قد است و جوا نی اش ستود نی .

شنیدم که استا د می گفت : کتا نی به پا دارد و سبک سر است .

شنیدم که دوستم می گفت : مهربا نی اش قدر تنفرش زیبا ست .

شنیدم که خودم های های می پرسیدم

که گناهم چیست که حتی تنها

برای یک لحظه

صدایت را نشینیدم که  بگویی :

               ندیدنت یک راز است  . . .

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

 نه فقط بنده به ذات ازلی می نازد.

ناشر حکم ولایت به علی می نازد.

گر بنازد به علی شیعه ندارد عجبی.

عجب اینجاست خدا هم به علی می نازد.

روز پدر رو صمیمانه به همه یدوستان و پدر عزیزم تبریک  عرض می کنم. کاش هدیه من هم بهش برسه.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:6 توسط درویش کوله به دوش| |

تنها بودم و خا لی ، خالیه خالی . آ ن روز ها هر روز خالی تر می شدم .

تا اینکه تو و او آ مدید . شاید تو دست او را گرفته بودی و آمدید ی یا او دست تو را ، نمی دانم هر چه بود با هم بودید .هیچوقت ندیده بو دمتان .شاید گاهی تو رااز دور دیده بودم ولی او را هیچ وقت ندیده بودم شاید چون از جنس دیدن نبود .شش ماه بود تقریبا هر روز پیشم بود تو هم گاهی بودی ولی دیده نمی شد ید . بودن یا نبودنش برایم فرقی نداشت .

می خواستم یکی را برای همیشه ببینم ، به هر دری زدم ، به هر کوچه ای سر زدم هیچ کس را ندیدم حتی تو را.

تا اینکه آمدید و چه قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر آبی و سبز بودید .توابی بودی و او هم سبز .

گفت : روی ماه خداوند را ببوس ، بوسیدم و دیدی که چه قدر آبی شدم درست مثل بچگی ام که ابی بودم آبی شدم .من هم مثل تو آبی شده بودم.

تو را دیدم ، بو سید مت ، بویید مت ولی او هنوز دیده نمی شد .

گفت : چند روایت از عشق بخوان ، خواندم و عاشق شدم ، فهمیدم که چه قدر آبی بودن به عشق می اید .چه قدر عشق سبک و روشن بود .تو با عشق هی به من تابدی من هی خیس شدم آن قدر که من هم آبی شدم .

گفت : من عشق و کتم ثم مات مات شهیدا

این با ر چه می گفت نفهمیدمش چرا باید عشقم را که اینقدر سبکم کرده ، کتمان کنم؟

داشتم در خودم گیج می زدم که رفت...

...

رفت به سادگی سه حرف (ر...ف..ت...)

خالی شدم ... شدم یک تکه آبی خالی... و تو تابیدی ولی من دیگر جایی نداشتم که آبی شود جز جای خالی او...

وقتی رفت تازه فهمیدمش ، تازه فهمیدم چه قدر برایم بوده چه قدر برایم سبز بوده و من نمی دیدمش چون دیدنی نبود ، نمی شنیدمش چون شنیدنی نبود ،

فهمیدم چه قدر بوده و من نفهم بودم که احساسش نمی کردم وقتی رفت جای خالی اش را دیدم و شنیدم و بوییدم و حالا من بودم و تو یک جای خالی .

تو می خواستی همه وجودم را پر کنی ، گفتم نه ، بگذار تا یک جا هم برای او با شد شاید یک روز پر شود .گفتی فایده ندارد نمی اید او جای دیگری را پر می کند .

گفتم : خدایی جای خودش ، عشقمی جای خودش ، احساسمی آن هم جای خودش ولی بگذار یک یادگار از حلقه وصلم به تو داشته باشم .

و تو خندیدی ، من باز هم خیس شدم مثل همیشه .

گفتی : کم کم داره دستت به عقلت می رسه .

ولی من هنوز داشتم خیس می شدم.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:0 توسط درویش کوله به دوش| |

وای... صد وای... اختر بختم

پدرم آن صفای جان مرد

مرگ ان مرد ناتوانم کرد

چکنم ؟ بعد ازاو توانم مرد

                      هر پدر تکیه گاه فرزند است

ناله بی او چگونه سر نکنم؟

نیست شد تا مرا توان بخشید

پیر شد تا به من جوانی بخشید

                    او خداوند دیگر من بود.

پدرم لحظه های اخر عمر

  نگه خویش در نگاهم دوخت

به من ان دیدگان مرگزده

بیکی لحظه صد سخن اموخت

             نگهش مات بود و گویا بود.

واپسین لحظه با نگاهی گفت:

وای عفریت مرگ پیدا شد

اه... بدرود  ای پسر بدرود

دور دور جدایی ما شد

                 ای پسرجان پدر ز دست تو رفت.

نگه بی فروغ او میگفت:

نور چشمان من خدا حافظ

واپسین لحظه های  دیدار است

پسرم  جان من  خداحافظ

             تو بمان زندگی برای تو با د

چون پدر را به خاک بسپاری

پا نهی بی امید در خانه

نیست بابا ولیک می شنوی

بانگ او را به صحن کاشانه

            من چگونه دل از تو بر گیرم؟

زندگی پای تا به سرفسانه است

مادر دهر قصه پردازست

عمر ما و تو قصه ای تلخست

تلخ انجام و تلخ اغازست

               قصه ای که نا شنیدنش خوش تر

بسته شد دفتر حیات پدر

دیگر این داستان به سر امد

قصه ی ما به سر رسید و کنون

نوبت قصه ی پسر امد

          قصه ی عمر تو به سر نرسد.

                                                  واپسین نگاه-  مهدی سهیلی

نوشته ای بود به یاد پدری که در ماه های اخر عمر نا توان از سخن بود. پدری که درست با همین احساس به همین حال با چشم با  فرزند خود حرف میزد.نگاهی گویا و روشن سرشار از ارامش و    احساس ازادی.

شاید برای کسانی که به ندرت و گاهی از روی نیاز به پدر مادر خود نگاهی می کنند چندان قابل درک نباشد ولی برای کسانی که این گوهر را از دست می دهند هر ثانیه که به یاد عزیزشان می افتند سخت و جان کاه می شود.گاهی  به خاطر در گیری های کاری و برای امثال ما درسی و حتی عشقی  ان قدر  درگیر دنیای کوچک خود می شویم که به راحتی پدر و مادر خود را نا دیده می گیریم.برای لحظه ای کوتاه کافیست صحنه ی زیر را تصور کنیم شاید و شاید برای یک لحظه بتوانیم روزی را به یاد اوریم که این گوهر را از دست بدهیم.

من و تو می خواهیم

سر به خانه ای تنها بزنیم

دختری بی رنگ  با دلی ابی رنگ

دست در دست پدر

که سالهاست بی جان است

از خدا می خواهد

که پدر خوب شود

بی نوا

هرگز نمی دانسته

که پدر میهمان یک روزه اوست

پدرش دیگر حتی

نا ندارد که به او لبخند زند

چشمان پدر بی نور شده

دخترک با ساده دلی به پدر می گوید

(پدرم از گل ناز ترم             پدرم همچون تاج بر سرم        پدرم نازنین دختر      امروز امتحان داشتم

که اگر خداوندم خواست      روزی دکتر شوم و                    همه را خوب کنم)

پدرش جان در لب ندارد که بگو ید:

( دخترک بی چاره من         امروز من هم به میان مادر و خواهرت خواهم رفت

تو تنها خواهی شد          ولی باید بدانی که               خدا هرجا هست           تو و او با هم هستید)

دخترک انگار  

از نگاه های سرد پدر  حرف را می شنود

پدرش بی جان شد

روح پاک اندوه دیده اش اکنون

دست بر گیسوان دخترش می ساید

دخترک سردی دست پدر را می بیند

اشک هایش جاریست

قلب او اکنون

از خدا می پرسد که چرا من باید باز هم تنها شوم

ما همه میدانیم که پدر با دختر

مثل دو لب بالا و پایین هستند با هم هستند و بودنشان با هم

حرف ها می سازد

دخترک تنها ماند ...

خواسته و یا نا خواسته ، دا نسته و یا نا دانسته، چه زود  و یاچه  دیر این روز فرا می رسد و ما می مانیم با سال ها خاطره و چندین برابر آن پشیمانی.

نوشته هایم  تقدیم به تو  به تو که خواسته من را با مادرم تنها گذاشتی.  هرگز نگاهت را در اخرین لحظه های عمرت فراموش نمی کنم. نگاه ارام و بی رمقی که به جایی نا معلوم دوخته بود. قسم می خورم که تو می دانستی. می دانستی که چیزی به پایان سفر سختت نمانده. من هم این را خوانده بودم از چشمانت. ولی ابلهانه در ان لحظه که تو به وداعت می اندیشیدی من از ارزو ها و برنامه های درسیم می گفتم. برایت می گفتم که می خواهم به بهترین دانشگاه بروم می گفتم که طرح جدیدی زده ام . تو فهمیده بودی که من احمقانه از واقعییت فرار می کنم و من از چشمانت می خواندم که به من میگویی حقیقت را باید بپذیرم. ولی من ، من که همیشه از وداع می ترسیدم دیوانه وار از تو طلب بوسه می کردم. و نا باورانه وزش مرگ را بر چهره شادت می دیدم که همچون باد سرد پاییزی نا توانت می کرد. من را ببخش.

من در آن بعد از ظهر بهاری به چیزی جز گمراه کردن خود نمی اندیشیدم. من را ببخش که هرگز کلامت را درک نکردم . من نمی خواستم تو بروی من می خواستم که تو با من بمانی آن لحظه که تو مرگ را می دیدی من احمقانه با واقعییت می جنگیدم. اخر تا به کی آرام بنشینم  تو پرواز می کردی و من تنها فریاد می زدم. می خواسم که از این کابوس وحشتناک بیدار شوم . تو می رفتی و مادر از فریاد من مانده بود . تو ما را تنها می گذاشتی و من تنها به این فکر می کردم که در خواب پروازت را نظاره می کنم. من می بوسیدم لبهایی را که دیگر نمی توانستم گرمی اش را همچون گذشته به کام بکشم.

همه عذارار سر به گریبان بر سر مزارت ایستاده ایم امروز یک سال از آن روز گذشته . من یک سال است که دیگر تو را ندیده ام.یک سال درست یک سال روزگار برایم گذشت بدون مهر تو .

                         

                                روحت شاد

نوشته از درویش کوله به دوش اردیبهشت هشتاد و هفت

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:27 توسط درویش کوله به دوش| |

دیروز بعد از ظهر بهترین غروب زند گی مو دیدم.عجب روزی بود آخه من دیروز برای اولین بار با تو روی یه نیمکت آبی نشسته بودم ، باور می کنی ؟  تنها ، من و تو .من و تو تنها روی یه نیمکت نشسته بودیمو با هم بستنی می خور دیم .چه قدر شیرین بود . بستی رو می گم من شیرینیشو از بستنی خوردن تو احساس می کرد م. تو به نیمکت تکیه داده بودی و من کجکی نشته بودم و روم به تو بود و تو دستت رو، رو نیمکت دراز کرده بودی طرف من. من داشتم از هیجان می مردم قلبم داشت می ایستاد .

تو خیلی ماهی آخه چون می دونستی بی ظرفیتم ،دستتو به من نزدی می دونستی که می ترکم.

تو روبروم بودی و من بستنیمو گاز می زدم . شاد و خوشحال بودم.

من که مدتها بود نخندیده بودم حالا داشتم از خنده و خوشبختی می مردم. اون قدر خندیدم که زبون کوچکم رو می دیدی .

تو لبخند می زدی تنها لبخند می زدی نه حرفی نه هیچی و من به تو نگاه نمی کردم آخه می ترسیدم تو نگاهت ذوب شم.ولی سنگینی نگاهتو رو دلم احساس می کردم  تو به دلم نگاه می کردی و من مست از با تو بودن، نگاهم به دورو بریا بود تا مطمئن شم که همه من رو با تو می بینن . می بینن که من تو دانشگاه با کی رو نیمکت نشستم.

نگاهم به درختهای ردیف شده اقاقیا بود که همشون شاخه به دهن مونده بودن که من چه طوری تونستم با تو رو نیمکت آبی بشینم .به  دختر چادر به سری نگاه می کردم که فکرش رو هم نمی کرد که من بتونم با تو دوست شم . دوست داشتم جلشو بگیرم و بهش بگم نگاه کن این منم و تو . این میون چشمم به مورچه ای افتاد که داشت تو رو نگاه می کرد تا منو دید گونه هاش سرخ شد زود رفت و پشت یه سنگ کوچیک قایم شد . من به خودم افتخار می کردم.

من برات از عشقم می گفتم ، از این که هر بار می دیدمت دلم می لرزید از این که همیشه به یادت بودم و با اون همه دختر که دورت بودن حتی فکرش رو هم نمی کردم که یه روز با هم تنها شیم .  و تو تنها سکوت کرده بودی و لبخند می زدی .

و وقتی که گل یاس رو تو دستام گذاشتی از خوشبختی پر...

من رو ببخش... گناه بزرگ من رو ببخش...

من احمق ترین ، دروغگو ترین دختر آ فریده شده ام...

حق با تو بود من لیاقت تو رو ندارم .

من از هفت سال گذشته تنها گاهی از دور ،تو رو پشت هیاهوی آرزو هام می دیدم .

من دروغ گفتم .

دیروز غروب من تنها روی نیمکت زنگ زده ای نشسته بودم و حسرت دختری را می خوردم که روی چمن ها با تو خلوت کرده بود.من خودم را جای دختری می دیدم که قرآن می خوند . . .

نوشته از درویش کوله به دوش اردیبهشت هشتاد و هفت

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:30 توسط درویش کوله به دوش| |

تنها   کنار پنجره نشستم.بعد از ظهر یک روز بد یک روز زیبا ولی بد.

دلم گرفته یک دست نا مریی انگشتها ش رو توی گلوم فرو کرده . دارم خفه می شم می خوام دست نا مریی رو از خودم جدا کنم.  وقتی نگاش می کنم ،می شناسمش. دست های خودمه.خودم ، خودم را دارم خفه می کنم. اسمون ابریه ، من عاشق اسمون ابری بودم ولی امروز چرا این طوری شدم.؟ شاید یاد سال گذشته حالمو گرفته ؟ اره، شاید یاد بابا دوباره داره  دلمو می سزونه ؟ آه که چه قذر دلم هوای بابا رو کرده. آه که چه قدر زود  گذشت.

اتش سوزیه شب یلدا

شیرین بود شب خیلــــــــــــــــــــــــــــــی شیرینی بود . نه ، من دلم کسیو نمی خواد.دلم تو رو می خواد. حتی دیکه دلم بابا رو هم نمی خواد. دلم تو رو می خواد اگه تو باشی بابا هم هست.

صورتم داغ داغ .توی صورتم اتیش با رنگ سرخی برای خودش نقاشی می کشه. دارم می لرزم و می سوزم. من آتیش و یخ رو با هم احساس می کنم.

لعنتی دا رم خفه می شم. کی این پنجره ها رو می بنده ؟ باز کنید پنجره ها رو .دارم می سوزم باید برم بیرون. می خوام برم . از پنجره می بینم که شاخه درخت مو همسایه حین دید زدن درخت انار حیات خونه ما با اومدن  سرما غا فلگیر شده و با خوشه انگورش روی دیوار  گیر افتاده.شاید تا سرما اومده از ترس این که ما دیدیمش مرده. دلم به حال خوشه انگور سوخت. طفلی هیچ وقت دستی رو لمس نکرده و حالا هم شده کشمش. دلم کشمش می خواد. بیرون هم شده خاکستری من خاکستر ی رو دوست دارم.

حالا کنار در باز روی صندلی نشستم.دارم یخ می زنم . گلای روی  نرده دارن نگاهم می کنند. می بینم که گل یخ داره میخنده بهم  ،  ولی گل شمعدانی چیزی رو از طرف من احساس کرده اون از من می ترسه.سه تا دمپایی رو تراس افتادن. یک جفت که همو خیلی دوست دارن سرشونو به هم چسبوندنو بی شرمانه رو شون به من ،  به هم بوسه هدیه می دن خوش به حالشون اونا تو این سرما کنار هم از همه چیز فارق. اون یکی که تنها ست داره به بند رخت نگاه می کنه. داره به ادمایی که روی بند رخت تاب می خورن نگاه می کنه شاید اونم حسرت ادمارو می خوره. نه دمپایی تنها نگاهش  به یه گلدون تنهاست. وای خدای من. اون داره به یه گل مرده نگاه می کنه. به گلی که من خیلی دوسش داشتم. چرا باید بمیره ؟

اون گل مرده ولی دو تا من و یه داداش داریم روی جسدش تاب بازی می کنیم.وقتی باد لباسا رو تاب می ده دل من می لرزه. باد سردی به صورتم می خوره ولی من می سوزم.

دو تا  من کناره مامان  تاب می خورن .

سکوت ، صدای غار غار یک کلاغ و بعد صدای هیاهوی کلاغ هایی که روی آنتن همو کنار می زنن تا خودشون آوازشونو روی آنتن بخونند . این روز ها حتی آنتن ها هم در امان نیستند. چه روزگاری شده ، یه لحظه دیدم که یک کلاغ با یه چیز گرد رو سرش اومد بقیه کلاغها آن چنان حساب کار خودشون رو کردن که کنار پریدن و کلاغ یه چیز به سر شروع به غار غار های کوتاه و خسته کننده کرد . دیدم من دیدم که کلاغ یه چیز به سر نگاهش به سمت من بود . فکر کردم داره منو نگاه می کنه ولی امان از ما اون به بند رخت چشم دوخته بود.

خدای من بی حیایی داره بیداد می کنه چه چیزا دارن روی بند رخت تاب می خورن.

دیگه داشتم خقه می شدم . از خودم از کلاغ یه چیز به سر خجالت کشیدم من از همه خجالت می کشم حتی احساس خفگی و نفرت صندلی از خودمو می فهمیدم.

تحمل این احساس رو نداشتم بلند شدم  و درو بستم . اتاقم اگر هم خفه کننده بود ولی بهتر از بیرون بود  اگرچه تو خونه احساس خفگی می کردم ولی حد اقل دیگه از خودمو بیرونیا بدم نمی اومد

چهار دیواریه اتاق منو می تونه با تو تنها بذاره . نمی خوام دیگه هیچ آدمی رو ببینم. من از بیرونیا می ترسم.

نوشته از درویش کوله به دوش . یلدا 86

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:35 توسط درویش کوله به دوش| |

شعرم را در دهانم مزه مزه می کنم

و قافیه هایش را قورت می دهم

من کوچکم

هنوز دستم به عقلم نمی رسد

مثل بچگی ام که فقط بلد بودم تا ده بشمرم

پس از ده گیج می زنم

دوباره یک ، دوباره دو

دفترها یم سپید مانده از ننوشتن

میان واژه های تو می رقصم

 به اندازه خطوط کاغذ ها یم به طرف تو پرتاب می شوم

و کلاغ هایی که مرا نگاه می کنند.

تا شاید بر گردم به سطر های آشفته

شاید روزی خواب اطلسی ها را  ببینم در کنار زنبق

به دور از قار قار کلاغ ها

و آن روز فرقی نمی کند بعد از  ده  چه می شود

چون تو اینجایی...

نوشته از کسی که بسیار دوستش دارم و امید دارم که فاصله ها من را از یادش نبرد- زمستان 86

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:33 توسط درویش کوله به دوش| |

ان روز غروب تازهای بود.

بوی باران  بوی نم نم باران از هشت وجهی مبهم اتاقم من را برای لحظه ای تنها لحظه ای  شاید به اندازه یک نماز بیدار کرد.

ضربه ی قطرات باران به تنها پنجره ی اتاق شدت می گرفت مثل این که قلبم به باران چسبیده .

من که مدت ها احساس گناه می کردم نا خود اگاه در روزنه فرو رفتم.باید این اواز سحر امیز را لمس می کردم.

یک نفر داشت با باران موسیقی می نواخت. که بود با چه می نواخت نمی خواستم بدانم.جای تامل نبود. هرچه بود گوشی را کر و گوشی را شنوا می کرد.من می شنیدم شاید بعد از 7 سال بعد از فرو بردن اولین پنبه به گوشم.

دست باز کردم چشم را گشودم.درختان دست ها به اسمان بلند کرده بودند و شاید دهانشان را باز کرده بودندتا...

تا بعد از ماه ها طمع اولین باران بهاری را در  بهاری دیگر بچشند...

در نوای ارامبخش باران صدای قهقه ی درختان  صدای  شادی بوته های سبز را خودم شنیدم.من  من   من که مدت ها بود احساس گناه می کردم.

من در صدای باران صدای شناور پرستو ها در هوا را می شنیدم.من که مدت ها بود احساس گناه می کردم.

من که مدت ها صدای هیچ اوای دلنوازی را نشنیده بودم امروز زیر باران با ابی که خدا خودش بر من مینواخت غسل می گرفتم.

این که بود که با دستانش مرا غسل میداد.این که بود که در تو در توی مطهر کردنم اذان در گوشم زمزمه می کرد.از 19 سال پیش از ان روز که پیری پاک در اغوشش اذان در گوشم زمزمه کرده بود  تا به این روزمن اذانی نشنیده بودم.این که بود که مرا غسل میدادو در گوشم اذان زمزمه می کرد.من مسلمان می شدم.دوباره.شنیده بودم که می گفتند مسلمان نمی تواند دوباره مسلمان شود.دروغ بود می دانم که دروغ بوده. اخر من دو باره مسلمان شدم.

ان روز دوباره متولد شدم

با شروع باران مردم

و در اخرین قطره اش دو باره متولد شدم.من دوباره مسلمان شدم.

می خواهم تا بهار دیگر زنده باشم با اولین باران بهار اتی دوباره بمیرم .

از ان روز من همیشه یک ساله شدم..

باید بروم.نوازنده صدایم میرزند می خواهیم با هم پرواز کنیم.باید نمازم را بخوانم.

                                                                                                نوشته از: درویش کوله به دوش.-بهار 87

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:53 توسط درویش کوله به دوش| |

 

(بیرمرد برسید همه داستان اخرین چیزی را که که دیدهاند گفته اند.صدای ناشناس گفت اگر دیگر کسی

نیست من مال خودم را بگویم.اگر کسی باشد بعد از شما حرف میزند بس شوروع کن.

اخرین چیزی که دیدم یک تابلو نقاشی بود.بیرمرد تکرار کرد یک تابو نقاشی خوب  این تابلو کجا بود رفته بودم موزه تابلو یک مزرعه افتابگردان را با کلاغها و درختهای سرو نشان می داد و خورشیدی که انگار از تکه تکه خورشید های دیگر ساخته شده بود به کارهای نقاشان هلندی می ماند گمانم بود اما یک سگ هم داشت تویش غرق میشد بی نوا نیمه مغروق بود در این صورت باید از یک نقاش اسبانیایی باشد بیش از او هیچکس سگی را در این حال نقاشی نکرده بس از او هم هیچ نقاش دیگری جرات ان را ندارد.شاید و یک ارابه بر از علوفه هم بود که اسبها ان را میکشیدند و از نهری می گذشت خانه ای هم در سمت چب بود  بله بس یک نقاش انگلیسی ان را کشیده شاید اما من فکر نمی کنم چون زنی هم بود که بچه ای را بغل کرده بود مادر و بچه در خیلی از تابلو ها هست درست است من هم متوجه شدم..).

متن بالا گزیده ای از اثر بزرگ جوزه سارماگو با عنوان کوری  است.سارماکو نویسنده بزرگ پرتغالی با افرینش این اثربرنده جایزه نوبل ادبی ذر سال 1988 شد.کوری یک حکایت اخلاقی مدرن است که حاوی پیام های اخلاقی برای مخاطب امروز است.

از دیگر اثار این نویسنده:

بالتازار وبلیموندا-سال مرگ ریکاردو ریس-انجیل به روایت عیسی مسیح-تاریخ محاسره لیسبن-همه نامها.

به طور کلی به کسانی که این اثر رو نخوندن پیشنهاد می کنم حتما نگاهی داشته باشن. چون واقعا اثر بزرگیه..

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:39 توسط درویش کوله به دوش| |


Design By : Night Skin