تبليغاتX
کشکول


کشکول

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود



 

 

سلام به شما مهربونا

تازه كه نه حدودا هفت هشت ماهي ميشه كه اومديم خونه جديد از اول من موافق اين خونه نبودم نه اينكه بد باشه ها نه يه خونه حدودا۱۱۰ متري خوب و تميز ولي كلا محلش برام غريبه يعني يه جورايي نميتونم با محلش و ادماش ارتباط برقرار كنم .

اين خونه كه اومديم 8 واحديه من واحد 2 ميشنم طبقه همکف چون من از اول مخالف محله با همسايه هاش بودم وفقط به خاطر شوهری قبول كردم كه بشينم  از همون روز اول سر نا سازگاريو با همسايه ها گذاشتم يه ليست بلند بالا نوشتمو زدم رو ديوار كه :

1: اهسته رفت و امد كنيد

2:درب را ببنديد

3:سرو صدا نكنيد

4:از اوردن دوچرخه بداخل بلوك خودداري كنيد

5: كفشهاتونو پشت در نذارين و ...

کلا از رفت و امد متنفرم و بیشتر تنهایی خودمو ترجیح میدم برا همین به همسايه بغلي كه اومده بود منو برا سفره دعوت کنه گفتم من به خاطر مشكلي كه دارم نميتونم بيام و عذر خواهي ميكنم نه اينجا نه هيج حاي ديگه و ممنون ميشم كه به همسايه های دیگم بگين که اونا تو زحمت نیفتن و منم شرمندشون شم.همسایمونم که از این همه صریح بودنم یا بی ادبیه من تعجب کرده بود دیگه هیچی نگفت و خدافظی کردو رفت.

اينو گفتم وتو خيالم كه ديگه هيشكي نمياد مزاحمم بشه ولي زهي خيال باطل نه تنها اين حرف موثر نبود بلكه رگ انسان دوستانشون باد کرده بود امدو شدشون بيشتر شد يكي برام نهار ميوورد يكي سبزي و همش در ميزدن خانم قرايي تو رو خدا رو در وايسي نكنيين اگه كاري هست ما انجام بديم اگه خريدي ميخواين و .....

 ومنو حسابي شرمنده اخلاق ورزشكاريشون ميكردن. ولي منم با اين همه محبت پرو تر ازين حرفا بودم وهي بيشتر ازشون فاصله ميگرفتم طوري كه اگه زنگ ميزدن  از چشمي در نگاه ميكردم و بيتفاوت رد ميشدم و تلفناشونم جواب نميدادم و اگر طرف زيادي سمج ميشد ميرفتم درو باز ميكردم چشامو ميزدم تو چشش ميگفتم كه خواب بودم و شما منو بيدار كردين يا  با يه قيافه خيلي  عصباني جلو در وايميستادم و حرفمو ميزدم و دريغ از يه تعارف كشكي که اوااا خانم دم در بده بفرمایی تو.

 گذشت و گذشت كم كم بي خيال ما شدن و منم خوشحال. ولي همش به شوهري غر ميزدم كه اينجا بد اينجا بچه هاشون منو اذيت ميكنن بي تربيتن سروصدا ميكنن نميذارن من استراحت كنم و .....

و اونم هي دندون سر جيگر ميذاشت ميگفت عزيزم ابروداري كن اينجا چنتا از همكارای من هستن  بده منو ميشناسن نميخوام فردا بگن خانم قرائي بد اخلاقه یا ...

راستي اينم بگم كه اتیش بد اخلاقياي من نه تنها دامن بزرگارو نگرفته بود بلكه بچه هاي ساختمونم از من در امون نمونده بودن و چند باري هم خيلي جدي و بد از خجالتشون درومده بودم كه مگه حاليتون نيست كه نبايد بدووين. مگه من نگفتم سروصدا نكنين . مگه نگفتم درو باز نذارين و ..... تا جايي كه طفليا تا ميديدن دارم میرم بيرون يا ماشينو از دور ميديدن همه رديف ميشدن و هي سلام ميدادن  خاله سلام     خاله حالتون خوبه؟ خاله ما امروز كه سرو صدا نكرديم؟  خاله و....

منم خرسند از كارام تو پوست خودم نميگنجيدم همش به شوهري ميگفتم ببينو  حال كن و وشوهريم بيچاره دم نميزد ولي ميدونستم كه از من ناراحته اخه يكي دو بار كه بچه در واحدو اشتباهي زده بودن و من ميخواستم حالشونو بگيرم خودشو سپر بلا ميكرد تا اونا در امون باشن ميگفت هرچي ميخواي به من بگو ولشون كن گناه دارن طفليا اشتباه كردن.

خوب حالا رسيدم به اصل موضوع كه منو حسابي بهم ریخت.

 خواب بودم كه صداي زنگو شنيدم سرمو بلند كردم ديدم ساعت 10:30 صبح گفتم اه كيه سر صبي زنگ ميزنه چقد نفهمم نميدونن اين ساعت ادم خوابه و سرمو گذاشتم تا ادامه خوابو برم گفتم هركي هست بيخيال ميشه ميره چنتايي زنگ خورد تا اينكه صدای زنگ قطع شدو مشت بود که به در زده میشد تا اینو شنيدم ترسيدم گفتم واي جيري بلند شو شايد زلزله اومده يا ساختمون اتيش گرفته ميخوان نجاتت بدن تا اين فكرو كردم مثه فشنگ از تخت پريدم پايين بدو بدو رفتم دم در درو باز كردم ديدم مهديسه دختر همسايمون. گفتم بچه بهت ياد ندادن چجوري در بزني بگو چيكار داري گفت: خاله مياي بالا خونه ما گفتم :کارتو بگو. گفت خاله مهدي نميخوابه بياين بالا بترسونيدش شاید بخوابه منو ديدين  اينقد عصباني شدم كه ميخواستم همونجا خرخرشو بجوم گفتم بي تربيت گفت اخه خاله مامانم از صبح ميگه مهديس مهدي نمي خوابه خانم قرائي رو صداش بزن.

فقط درو بستمو نشستم پشت در زار زدن  خيلي حالم بد شد فكرشو بكنين بچه نخوابه بهش بگن بچه بخواب وگرنه خانم قرايي رو صداش ميزنيم  يعني كشك جيري تو خونه همسايه نقش لولو رو بازي ميكنه و اسمشو ميارن تا بچه ساكت شه. ,

نشستم با خودم فک کردم دیدم من چقد بدم پس الکی نیست که تو فامیل  معروفم به خاله هتی  اخه همه میگن زیادی سخت میگرم و  زیادی مقرراتیم ولی من فک میکردم از حسادتشونو که به من میگن خاله هتی(نیست که خاله هتی یه زنه ایده ال بود برا اونه حسودیشون میشه)

ولی این جیری که الانی اینجا نشسته و داره براتون تعریف میکنه اون جیریه قدیم نیستاااا گفته باشم یک عدد جیریه نادم و متحول شدس که الانی داره از سرو روش مهربونیو محبت فرت فرت میریزه بیرون از کجا معلوم؟ثابت کردم دیگه اون بالارو ببینین تا حالا کی من سلام میدادمو اینجوری بغلتون میکردم Group Hug

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:57 توسط جیرجیرک| |

 

عصرگاه دیدم خدا نشسته توی سرسرای بارگاهش و سیگار دود می‌کنه . حواسش به من نبود و خاکسترش را همین‌جور می‌ریخت روی زمین. از کنارش که رد شدم دیدم زیر لب می‌گه:

«بی‌چاره آدم‌ها! فکر می‌کنن تنهاییشونو می‌تونن با دیگری پر کنند. غافل از این ‌که تنهایی ارث جاودان من به انهاست.»

بعد نوشت:خدایا يادت باشه

می بخشم اما فراموش نمی کنم...

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 5:32 توسط جیرجیرک| |

وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن، خاموش باش
قرنها نالیدن به کجا انجامید
تو محکومی به زندگی کردن
تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی!

دکتر شریعتی

 

بعدنوشت: این روزها با هرکه دو ست می شوم

 احساس می کنم آنقدردوست بو ده ایم

که دیگروقت خیانت است.....

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 2:50 توسط جیرجیرک| |

 
جیرجیرک آمد ...

جیرجیرک با گريه آمد...

جیرجیرک از راه دور آمد ...

روزي كه جیرجیرک آمد

هوا صاف بود و گرم خیلی گرم

روزی كه جیرجیرک آمد

همه مردم شاد بودند

روزي كه جیرجیرک آمد

زندگي شروعي تازه داشت 

و بالاخره

جیرجیرک در چنين روزي به دنيا آمد ..

تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارك

ممنون از همه دوستای عزیزم که تولدم یادشون بود و منو شرمنده کردن

از درویش گلم که اصلا ازش توقع کادو نداشتم ولی چه کنم که شرمندم کردحسابیکادوشو دوروز زودتر بهم داد

دست مامان گلمم از همینجا میبوسم اخه اینجور که برام گفته بود موقع اومدن من حسابی اذیت شدن حالا یه نوزاد یک کیلو هشتصد گرمی کجاش اذیت داره نمیدونم والا(ایکون جیرجیرک بد جنس میشود)

برا کادوشم دستشون درد نکنه ایشالله سایشون از سر ما کم نشه.

شوهریم که دیگه جای خود داره (ایکون جیرجیرک که داره بار هندونه زیر بغل شوهری خالی میکنه)

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 17:15 توسط جیرجیرک| |

 

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

                                                        کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

-------------------------------------------------------------------------

منتظرم! منتظر یه اتفاقه خیلی خوب. حالا کی نمیدونم. میخوام با استفاده از قانون جذب  یه چیز خوب جذب کنم.

التماس دعا.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 0:29 توسط جیرجیرک| |

ماجرا ی نامزد بازیه من:

اول از همه باید بگم که من اصلا اهل سیاست و اینجور حرفا نیستم و ترجیح میدم که خودمو قاطیه این مسائل نکنم و چن وقتیم هست که اگه برنامه ای باشه من برا رای نمیرم .برا این دوره هم باید بگم چون قصد رای دادن نداشتم ازین نامزدای انتخاباتی کسی مد نظرم نبود ولی ازونجایی که همیشه اونجوری که میخوایم روزگار پیش نمیره یه روز جلو تلویزیون نشسته بودمCoffee Screen

که یکی ازین نامزدا داشت از برنامه های ایندش حرف میزد که چنین هستیم و چنان میکنیم و ....حالا چی بودو چی شد مهر این نامزد تو دلم نشستو یک دل نه صد دل عاشقش شدم و شدم از طرفدارای پرو پا قرصش. ولی تا اینو به شوهری گفتم پوزخندی زدو گفت هه اونو میگی؟ شیر بی دندون. از تو بیشتر ازین انتظار نداشتم منو دیدین شدم عین اسپند رو اتیش حسابی سوختم ولی چیزی هم نداشتم به شوهری بگم فقط اونشب بهم قول دادیم به انتخاب همدیگه احترام بذاریم و به نامزدای همدیگه توهین نکنیم.

ولی ازونجایی که عشقش یه شبه اومده بود تو دلم و منم حزب با د یه روز تو یکی ازین خیابونا (بهتره اسم نبرم) داشتم میرفتم که به ترافیک خوردم منتظر بودم که ماشینا همینطوری کند پیش برن که یه عده جوون همسن سال خودمو دیدم از دخترو پسر که سبز پوشیدن یه سری عکسای تبلیغاتی و بروشور و ... دستشون.از روبانای سبز رنگم گلایی درست کرده بودن که میدادن به راننده ها. منم که ازین یکدستی خوشم اومده بود و حسابی جو گیر شده بودم ازشون خواستم چنتا ازین عکسا هم به من بدن و برا اینکه بهشون ثابت کنم منم با اونام ازون پاپیونای سبزو شال گردنا و مچ بنداشونم گرفتم به خودمو ماشین اویزون کردم(البته قابل ذکر که دختر دستشو برد جلو پسره اون نوارو دور مچش بست ولی از جاییکه من ازین کارای بی ناموسی بدم میاد خودم زحمت بستنشو متحمل شدم) و خرسند ازین همه کار مثبت راهیه خونه شدم و تا خونه هم داشتم از رو برنامه های این نامزد جدید میخوندمو حفظ میکردم تا جلو شوهری حرفی برا گفتن داشته باشم و کم نیارم.

من فرزند کوچک ایران هستم

من امده ام که ایرانی اباد و ....

من امده ام که موضوع اشتغال جوانان را ....

من .....   (اینارو با اهنگ ترانه  من امده ام گوگوش بخونین)

رسیدم خونه هنوز شوهری نیومده بود رفتم رو تخت و فیگور خواب میگرفتم که شوهری اومد منم مثل همیشه برا سلام و چاق سلامتی پریدم جلو .شوهری خندیدو گفت زیارت قبول کجا بودی؟ گفتم چطور؟ به دستم اشاره کرد منم خندیدم و گفتم هیج جا .سوغات نامزد جدیده.گفتم تا بری یکسری خرید انجام بدی منم دو تا چایی میریزم میشینم برات تعریف میکنم.

ولی ایکاش اصلا شوهری بیرون نمیرفت و ایکاش اصلا من بیرون نمیرفتم چرا؟؟؟

اخه پاش به بیرون رسیده بود یا نه یه گوله اتیش برگشت خونه اگه کارد بهش میزدی خونش در نمیومد اول که منو کلی برا ماشین دعوام کردکه این بچه بازیا چیه؟ بعدشم باز گفت اه اه بیشتر از این از تو انتظار نمیره .

منم ناراحت و پشیمون از کارم رفتم که بخوابم ولی خوابم نمیبرد همش میگفتم جیری اصلا تو رو چه به سیاست دختر بشین سر کارات نونت نبود ابت نبود نامزد بازیت چی بود حالا خوبه شوهری باهات قهره؟

چرا عاقل کند کاری که باز ارد پشیمانیBegging

الانیم سخت از کارم پشیمونم ساعته ۳ من هنوز بیدار

اصلا چرا شوهری اینقد به انتخابای من گیر میده ها؟ ها؟ حالا که اینجوریه ایشالله نامزد من انتخاب شه تا اون این دفعه مثل اسپند روی اتیش بشه( اوه اوه چقد خشن)

پ ن:شهادت مظلومانه ام ابیها حضرت فاطمه زهرا (س)بر همگان تسلیت باد. 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 3:11 توسط جیرجیرک| |

خیلی دوستش داشتم همیشه و همه جا پشتوانه خودم و زندگیم بود نمیدونم چه احساس قوی و محکمیه که اکنون پس از گذشت دو سال دوست ندارم جایی برم که خاطرات با او بودن و برام زنده میکنه .

اینقد دوسش داشتم که همیشه از خدا میخواستم اگه قراره اتفاقی براش بیفته اول از اون من برم تا غم ندیدنشو نداشته باشمولی ازونجایی که همیشه زندگی طبق خواسته ما پیش نمیره اینطور نشد و الان دوساله که از دیدنش محرومم.

امروز 18/2/88 دومین سالیه که عزیزمو از دست دادم و به احترام اون عزیز از دست رفته مشکی پوشیدم و گردنی که ازش به یادگار داشتم به گردن بستم و جلو ایینه به مدت 10 دقیقه سکوت کردم و عاشقانه ترین و زیباترین تصویری که ازش به یاد داشتمو تو ذهنم مرور کردم.

واما عاشقانه ترین تصویر:مربوط  میشه به زمانی که در ICU بستری بودن و در حالت کما بسر میبردن و ما همگی به اون شیشه لعنتی چشم بسته بودیم و انتظار فقط یک حرکت کوچیک رو از ایشون داشتیم.روزهای اخر سال تند تند میگذشت و دریغ از یک حرکت کوچیک..تا 28/۱۲/۸۵ رسید که تلفن زنگ زد پرستار پدر بودن و خبر هوشیاری پدر رو به ما دادن ولی گفتن تا چند روز ملاقات ممنوعه ما فقط دل خوش کرده بودیم به دیدن پدر از پشت شیشه و دست تکون دادن براش..بالاخره۱/۱/۸۶رسید و ما به شوق دیدنش با سبزه ای که مامان سبز کرده بودن و یک شاخه گل سرخ و یه ظرف شیرینی به سمت بیمارستان راه افتادیم وقتی وارد بخش شدیم پرستار گفت فقط دو نفر میتونن ملاقات حضوری داشته باشن که یکی از اونا من بودم و اون یکی مامان.من اول وارد شدم از شوق دیدنش مدتی بهش زل زدم و در حالی که بغضی راه گلومو گرفته بود ازش پرسیدم چطوری بابا؟ خوبی؟و ایشون با وجود ناتوانی زیاد که به خاطر وجود لوله تراشه و دستگاه های متعدد بود با یه حرکت بهم فهموند که خوبه. بعد دستمو گرفت و به سمت ناخن هاش برد و بهم فهموند که ناخن هاش بلند شده و میخواد که کوتاه بشه .(من همیشه اینکارو براش انجام میدادم هر وقت میخواست ناخن هاشو بگیره من با اصرار ازش میخواستم که خودم انجام بدم چون عاشق اینکار بودم)از پرستار تقاضای ناخن گیر کردم و دست بکار شدم و پدر فقط نیگاه میکرد ولی در یک  لحظه احساس کردم اهی کشید و دستشو عقب کشید وقتی نیگاه کردم دیدم در اثر بیدقتی من تیکه ای از پوست انگشتشو با ناخن گیر گرفتم اونجا بود که دستای ضعیفشو تو دستام گرفتم و عاشقانه بوسیدم و او فقط به لبخندی اکتفا کرد و پیشونیمو بوسید.

بله این عاشقانه ترین تصویری بود که از پدر تو ذهنم مونده و از خدا میخوام هیچ وقت کمرنگ نشه.

پ ن ۱:ایام شهادت ام ابیها فاطمه زهرا(س)تسلیت باد.

پ ن۲:اگه این پستو خوندین و خوشتون اومد ازتون میخوام یک صلوات برای شادی روحشون عنایت فرمایین

پ ن۳:عاشقانه ترین تصویر زندگیه شما چیه دوست من؟

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:47 توسط جیرجیرک| |

 

آموخته ام که خدایی دارم که به جای اینکه کوله بار مشکلات را بر دوش بکشم می توانم آنها را در دامن خدایم بریزم .
آموخته ام که زندگی زیباست و این چشم های من است که گاهی آن را زشت می بیند .
آموخته ام که من نمی توانم انسان ها را تغییر دهم اما می توانم نگرش خود را بهبود بخشم .
آموخته ام که مردم آزادند تا در مورد ما هر گونه که می خواهند فکر کنند اما این بدان معنا نیست که هر طور که آنان فکر کنند ما هم همان طور باشیم .
آموخته ام که نفرت هیچ گاه نفرت را از بین نمی برد بلکه این محبت است که دشمن نفرت است .

آموخته ام:
با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند.
از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .
تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.

 آموخته ام که ...
آموخته ام که ...
آموخته ام که آموخته هایم اندک است ...

پ ن:مخرب ترین چیز تو زندگی ادما اینه که اونی نباشن که نشون میدن و همیشه خودشونو پشت یه جلد و نقاب دروغی پنهان کنند.

 

بدترین های من:

ا:ندیدن درویش عزیزم و ناراحتی اون

۲:بستری شدن چند روزم تو سی سی یو و دعوا کردن من توسط نیلو جون (پزشکم)تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

۳:رنجوندن یه نفر به طور خیلی اتفاقی(ایشالله خدا منو ببخشه)

۴: پا تو کفش درویش کردنو  و اینکه درویش منو باز دعوا کردتصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com 

۵:پا گشا کردن امیر و راحله و دعوتشون برا شام تو طلاییه مجبوری طوری که دوست داشتم ازون بالا خودمو پرت کنم پایین

بهترین های من:

۱:خوب شدن نسبی من طوری که میتونم کارامو انجام بدم

۲:عوض کردن مسیر زندگی یه نفر  اونم به صورت خیلی اتفاقی

۳:دیدن درویش و کفشدوزک عزیز تو نمایشگاه کتاب (هنوز قراره اتفاق بیفته)

۴:روز پرستار و کلی اس ام اس های عشقولانه و کادو اینا

۵:تولد شوهری یه جشن دو نفره یه شام خوشمزه تو یه فضای عشقولانه کلیم شادی و رقص Happy Danceاین شوهریه داره میرقصه و اونم من

۶:کادو گرفتن کتاب راز و دولت عشق از پزشکم و کلی کیفور شدن با خوندنشون

بهترین بهترین بهترین های من:Jazz Saxophone

اینکه منو شوهری تصمیم گرفتیم یه کوچولو رو برا فرزند خواندگی قبول کنیم فک میکنم بهتر ازین دیگه نمیشه.

 

با جمع و تفریق کردن روزای خوب و بدم به این نتیجه رسیدم که زیادی تو فاز خوشیم

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 3:36 توسط جیرجیرک| |

آشفته ام!  این روزها خیلی آشفته ام!

امروز دوستم زندگی اش را به مزایده گذاشته بود!

شاید حق با اوست،

من هم زندگی ام را به مزایده بگذارم؟

چه کسی زندگیه  پلاسیده  ام را خریدار است؟

قبل تر ها هر وقت دلم می گرفت به آنجا پناه میبردم. آنجا امن بود ولی آن هم دیگر مرا نمی خواهد

طاقتش تمام شده.

گریه های بی صدایم برایش سمفونی خسته کننده ای شده.

پس کجا بروم؟

بغضم اندازه شش سال توی گلویم بزرگ شده.

نمی توانم!

نفسم گرفته.

از این اکسیژن ساز مصنوعی خسته شده ام.

من یک سطل هوای تو را می خواهم. میفهمی فقط یک سطل!

دریغ کردی!

این را هم دریغ کردی ! پس کجایی تو؟وقتی روی آن تپه دستم را به طرفت دراز کردم چه قدر داد زدم؟

اصلا شنیدی؟

 شاید چون نفسم کوتاه بود صدایم تا نیمه که آمد مرد.این مامن جدیدم هم کم طاقت است.

حق با دوستم بود!

اهای مردم من هم زندگیه پلاسیده ام را به مزایده می گذارم.

یک پول سیاه هم برایم کافیست!

جایی را سراغ دارم که با این پول به من یک مثقال آرامش میدهند.

 

 

 

ولی نه! دست نگه دارید. من هنوز منتظرم شاید سر آن تپه تو به انداره ی نیمه راه پایین بیایی و صدایم را در نیمه به آغوش بگیری.

 

پ ن:التماس دعا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:26 توسط جیرجیرک| |

  

جناب چنگيز خان مغول ...

از اينكه با ان همه سوابق وحشتناك تو را "جناب" خطاب ميكنم زياد تعجب نكن!

در اين زمانه ما انقدر بي جنابي كشيده ايم كه تو انصافا جنابي

به روح سرگردانت قسم اگر مورخين قرون گذشته براي يك لحظه از گور بيرون مي امدند و هر چه در اين دوران ميگذرد را ميديدند با كمال تواضع از تو عذر خواهي مي كردند.

اگر در دوران حكومت جابرانه تو مردان جنگي تو حداقل انقدر مرد بودند كه يك تنه مي كشتند و يك تنه كشته مي شدند در دوران ما از اين مردانگي ها خبري نيست در سر تا سر اين قرن گرسنه كه در هر گوشه و كنارش هزاران زن بي پناه به خاطر يك لقمه نان ناموس خود را در طبق ناچاري به حراج مي گذارند سران دولت را كاري نيست

جناب چنگيز خان ...

اگر دوزخي وجود داشته باشد و تو در قعر ان باشي در مقابل دوزخي كه ما فرزندان در ان مي سوزيم دوزخ اسمانها بهشت برين است.

جناب چنگيز خان ...

از قول من به خدا بگو تو را به عظمت اسمانهايت سري به زمين بزن.

جناب چنگيز خان مغول ... تو را قسم ميدهم به درياهاي بي كران خوني كه ريخته اي از خدا بخواه كه به داد بندگان بي پناه خود برسد

وخيلي زود برسد مي ترسم فردا كمي دير باشد ...

 كـارو

 پ ن :دست هایی که یاری میرسانند مقدس تر از دست هایی هستند که دانه های تسبیح را می گردانند

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 7:34 توسط جیرجیرک| |

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست                     

                               این چه شمعی است که دلها همه پروانه اوست

***************************************

هر کسی ز ظن خود شد یار من

                                         از درون من نجست اسرار من

حتما با خودتون میگید خوب این دو تا بیت چه ربطی به هم دارن ولی الان براتون میگم.سال قبل بود که روزنامه جام جم مطلب زیبایی نوشته بود که خداییش به دلم چسبید اولا به نویسندش میگم دمت گرم خیلی باحالی و دوما متن اون رو براتون میارم که اگر شما هم دوست داشتین از اون استفاده کنید.

راستش نمیدونم از کجا شروع کنم! از صدای بلند سی دی و نوارهای دیجی  تو ماشین ها که تو ایام غیر از دهه محرم و برخی مناسبت ها که گوش فلک رو کر میکنه و زمین رو به لرزه در میاره یا از سیستم های میلیونی روی خودروها.

و یا این که فلانی میگفت من دو ماهه محرم و صفر رو آرایشگاه نمیرم چون رفتن به آرایشگاه تو این ایام حرام است!!!!!!!!!!

و یا این شمایلهایی که در این ایام تمام شهر رو میپوشونه که بعضا روی این شمایل ها انواع و اقسام آرایشها اون هم به سبک امروزی استفاده شده که خداییش من یکی موندم این اشکال رو از کجا میاره؟

و یا این علمهایی که بلند میکنند و میشه گفت خیلی هاش برای رو کم کنی این هیئت با هیئت دیگه است. و بحث سر اینکه علم هیئت ما دو تیغ بزرگتر و سنگینتره ،که بیشتر من فکر میکنم جنبه زورآزمایی داره تا چیز دیگه.

و یا اینکه با ادوات موسیقی و طبل و دهل های بزرگ  و ... چنان بکوبیم که اسایش را از همه سلب کنیم و بیشتر به فکر تنظیم اهنگش باشیم تا عزاداری

و جالب اینجاست که سال  پیش دو تا هیئت با همدیگه سر لجبازی که آقا صدای بلندگو رو کمتر کن و عمل نشده بود (سیستم هیئت پر سر و صدا با قیمت 2میلیون خریده شده بود )هیئت درخواست کننده جهت رو کم کنی سیستم 12 میلیونی تهیه کرده بود و میگفتند حالا سرویستون میکنیم!!!!و به خاطر عدم استفاده در سایر ایام جهت مراسم بزن و بکوب و ....به اجاره داده میشه و عجب تناسبی داره این دو تا با هم!!!

فکرش رو میکنم با این پول چند تا جوون میتونند برن خونه بخت؟!!!

و یا قمه زنی توهیئتها که باعث سوء استفاده دشمنان اسلام و شیعه علیه خودمون میشه و هیزم به آتیش دشمن میریزیم

من که نمیدونم کجای اسلام و تشیع همچین چیزایی اومده خدایی چند نفرمون از حسین (ع)از فضائل و از زندگی او ،فلسفه شهادت ،فلسفه اقامه نماز در روز عاشورا،دوستی و مودت با اهل بیتش و دوستانش و شیعیان و... اطلاع داریم؟چند حدیث از ایشان میدانیم و عمل میکنیم؟

 آیا حسینیان را فقط باید در روز عاشورا و دهه محرم با لباس مشگی و به سر و سینه زدن و زنجیر و قمه و.علم و... ناخت؟؟؟

اینجاست که باید بگم خیلی هامون در اشتباهیم و این ره که تو میروی به ترکستان است. 

و اما متن روز نامه جام جم:

حسین (ع) یا حوسین

1- اول اینکه حسین (ع) یکی بیشتر نیست اما حوسین متعدد است یعنی هر مداحی برای خودش یک جور حوسین دارد تا آنجا که می گویندحوسین این مداح از حوسین آن مداح بهتر ست!

2- حسین ع نماز را ولو در بحبوحه جنگ در اول وقت به پا می دارد ولی حوسین نماز صبح را فدای شب بیداری حسینی خود می کند.

3- حسین انسان سازی می کند وآدم می خواهد ولو یارانش خود را مصداق " وکلبهم باسط ذراعیه بالوصید "میدانند اما حوسین به یارانش ذکر "من کلب حوسینم " را القا می کند ودیگر هیچ

4- درد حسین حفظ دین و شرافت انسانی است اما تمام مصائب حوسین خلاصه می شود در عطش و سیراب کردن بستگانش. 

5-حسین را باید از مطهری ها و شیخ جعفر شوشتری ها شناخت ولی حوسین را می شود لا به لای آواز واشعار نا عالمان ونا عارفان جست.

6- حسین همیشگی است و برای هر لحظه زندگی الگویی کامل است اما حوسین فقط ده روز از سال خودنمایی می کند وبقیه سال بهانه ای است برای دور هم آیی دوستان قدیمی.  

7- یاران حسین او را بنده خدا می دانند ولی حوسینیان نعره حوسین اللهی سر می دهند. 

8- حسین تاثیر " یا حسین " را منوط به پاکی قلب وخلوص .اطاعت از خدا می داند اما حوسین می گوید: هر چه می خواهد دل تنگت بکن ولی " یا حوسین " فراموش نشود. 

9-دوستان حسین نا خود آگاه خون گریه می کنند اما دوستان حوسین خود آگاه خود زنی و مجلس گرمی می کنند واعلی درجات قرب را کثرت کبودی های سر وسینه می دانند و بس.

10- حسین سحر گاهان با ناله های آسمانی خود بر روی سجاده عشق حلقه اتصال شب روز ولی حوسین سحر ها... . (سحر امدم به کویتبه شکار رفته بودی/تو که سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی- ذکر آخر مجلس بعضی از مجالس حوسینی)  

11- حسین مشعل دار عقلانیت الهی وعبودیت است اما حوسین بسیاری از کار های خود را به نام عشق حوسین توجیه می کند و همه مبانی عقلی وشرعی را کنار می نهد و تکلیف را از دوش حوسینیان بر می دارد. 

12- در ظهر عاشورای حسینی فقط صدای الله اکبر... حی علی الصلوه شنیده می شود اما در در عاشورای حوسینی نعره های حوسین حوسین به جنگ اذان می آیند. 

13- عاصیان به مجالس حسین برای توبه وشفاعت می روند اما در مجالس حوسینی گنه کاران برای مجلس داری قدم می گذارند.

14- اگر از فقهای دین از مجالس حسینی بپرسیم بدون هیچ شرطی می گویند: احسن الاعمال... اما اگر از مجالس حوسینی بپرسیم می گویند: اگر وهن دین نباشد! 

15-حرارتی که از حسین در قلب هاست " لن تبرد ابدا" اما حرارت حوسینی پس از یک شور حوسینی فرو کش کرده و مبدل به شب خاطره و تعریف جک وقهقهه می شود. 

16- همت مجالس حسینی کسب معرفت وشعور است ولی تلاش حوسینیان تنظیم بهتر صف ها وهمسانی ضربات وبالا وپایین پریدو ها وشدت بیشتر شور. 

17- برای سوزاندن حسینیان موسیقی وآهنگ لازم نیست اما حوسینیان تاسبک نوحه معلوم نشود که پاپ است یا چیز دیگر حال خوشی پیدا نمی کنند.  

18- حسین حسینیت خود را حفظ نمود حتی زیر گام اسب ها وخنجر کین دشمنان اما حوسین زیر ذره بین معرفت وامام شناسی خود را می بازد. 

19- حسین برای شنیده شده حرف هایش به چیزی نیاز ندارد اما حوسین برای جلب توجه بیشتر به بوق و کرنا وطبل وعلم وکتل دست می یازد.

20- آنکه در عاشورای محرم سال 61 هجری در کربلا بود حسین  بود نه حوسین.

 

و اما نظر شما؟

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 12:32 توسط جیرجیرک| |

اگه یک روز بهتون بگن سرطان دارین چه کار میکنین؟

دوباره سئوال های عجیب و غریب خانم مشعوف کلاس رو تکون داد ولوله ای تو کلاس افتاد. بعضی ها که حواسشون به درس بود که هیچی و بعضیا که منتظر همچین وقتهایی بودن شروع کردن به حرف زدن و پچ پچ .

مینا از ته کلاس داد می زد: خانم مابگیم؟اگه یک روز به من بگن میرم کافی شاپ میشینم و تا جایی که بتونم بستنی دلخواهم رو سفارش میدم و میخورم(کلا مینا دختر شوتیه).

سوگل می گفت استاد اگه به من بگن میرم ازهر کی که بهش بدی کردم حلالیت میخوام.

سمیه:من میرفتم امامزاده دخیل میشدم، و شفام رو ازش میخواستم.

افروز با اون عشوه و ناز همیشگیش گفت: استاد این چه حرفیه؟ دور از جونمون ما هنوز اول راهیم و آرزو داریم.

اون یکی میگفت: مگه میشه؟ مگه امکان داره؟

یا یکی میگفت جیغ میزنم و....

منصوره گفت:استاد من فوری ازدواج می کردم تا آرزو به دل نمونم و ناکام از دنیا نرم .واینجا بود که کلاس مثل توپ منفجر شد.

من هم همینطور که دستهامو زده بودم زیر چونه باز رفتم تو خیالات ،تصور کردم مبتلا به سرطانم و به خاطر شیمی درمانی زیاد موها و مژه هام ریخته اشک تو چشام مربع شده بود و خیلی سعی میکردم که جاری نشه ولی دماغ هویجیم (که به خاطر فشار زیاد خیلی قرمز شده بود)از نظر تیز مشعوف پنهون نموند و پرسید:فلانی چی شده؟جواب تو چیه؟

من ........ من .. استاد؟!

دیگه نتونستم طاقت بیارم و اروم اروم اشکام رو گونه هام جاری شد

و صدای هق هقم کل کلاس رو برداشت. خانم من اصلا تحمل شنیدن همچین خبری رو ندارم. اگه به من بگن اینقدر گریه میکنم که بمیرم.

.

.

.

.

.واما چند ماه بعد...

مدتی بود حالم بد شده بود.توانایی گذشته رو نداشتم ،با کمترین فعالیت بدنی تپش قلب بالایی می گرفتم،تنگی نفس میگرفتم وخسته میشدم و مجبور میشدم که استراحت کنم.تا اینکه به یک متخصص قلب مراجعه کردم و با گفتن مشکلاتم دکتر دستور بررسی و پیگیری بیشتری داد.(گرچه که به خانواده همون روز اول گفته بودن که مشکل چیه!!)

اکو داپلر

آنژیوگرافی

و...

انجام شد.

تشخیص: P.P.H افزایش فشارخون ریوی به صورت اولیه- یک بیماری قلبی ریوی و بسیار نادر- میزان شیوع یک در میلیون!!!!!

.

.

..

به من گفتند:

1- دارو ودرمان قطعی نداره

2- طول عمر زندگی این افراد پس از تشخیص 3 تا 5 ساله

3- بارداری ممنوع

4- فعالیت بدنی ممنوع

5- ................

ولی الان که دارم اینها رو مینویسم پنج سال از اون زمان میگذره و من نه تنها گریه نکردم که بمیرم(البته خودمونیم دروغ چرا!!! گریه کردم ولی نه تا اون اندازه که بمیرم)بلکه خیلی راحت تونستم اون رو به عنوان جزئی از زندگیم بپذیرم و قبولش کنم.

درسته شاید نمیتونم مثل شما زیر بارون قدم بزنم و از اینکار لذت ببرم ،

درسته بالا و پایین رفتن از پله ها،دوچرخه سواری،کوهنوردی،مسافرت (بدون بودن ویلچرو اکسیژن)، برام محدود شده و گاهی به صفررسیده و مثل گذشته شیطنت ندارم

و تنفس بدون مصرف دائمی اکسیژن(با کپسول و اکسیژن ساز) و به کمال رسیدن یک زن که همون مادر شدنه برام شده یک آرزوی دورو دراز ولی من الان زنده ام،نفس میکشم، وزندگی شادی دارم و در کل از زندگیم لذت می برم.چون خدایی دارم که منو دوست داره و خانواده ای که من رو هیچ وقت تنها نذاشتن و همیشه با من بودن و هستن.و مهمتر از همه شوهری که منو با این شرایط قبول کرد و قول داد که هیچوقت تنهام نذاره.

همیشه این جمله رو در نظر دارم که خدا دردونه هاشو دوست داره و بیشتر پای تخته احضار میکنه.من هم به این دلخوشم که شاید من هم دردونه خدا هستم.

وحالا دوست من جواب شما به این سوال چیه و اگه شما بودین چیکار میکردین؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:14 توسط جیرجیرک| |


Design By : Night Skin