تبليغاتX
کشکول


کشکول

یا هو



 

 پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان رو به پرنده کرد و گفت:

اما من درخت نيستم !  تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي .

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم .

اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه میگیرم .

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .

 

پرنده گفت : راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد .

پرنده گفت : در اسمان جای تو خالیست . انسان دیگر نخندید ! گویی چیزی به خاطر اورد .

شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني

 

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از

يادشان رفته است .

پرنده اين را گفت و پر زد .انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش

به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش

آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي در دلش موج زد .

 

آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت :يادت مي آيد

تو ر ا با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما

تو آسمان را نديدي.

 

براستي ، بال هايت را كجا گذاشتي؟

 

 

پ ن۱: قاصد روزهای شیرین نشانی خانه ی

مرا

 گم کرده است .

پ ن۲:دلم هوای عطر کودکی دارد ... کاش دوباره تکرار میشد

انروزها.

تبريك نوشت: بهناز جان تولدت مبارك عزيزم

 

 

شكايت نوشت:

 خدايا اينكه هر روز بخنديو نيشتو تا بنا گوشت باز كني و بگي من خوبم  من خوشحالم كه نشد عزيز دل برادر

هي تو جواب دوست و اشنا بخندي بگي ما هنوز خودمون بچه ايم بچه ميخوايم چيكار؟!!!! اينا همه برا گول زدن خودمو شيره ماليدن دوست و اشناس تو چرا جدي گرقتيو باور كردي من جدي جدي خوبم و خوشحا ل

پس كو اونهمه رحمتي كه ازش ميگن !!!!!!!!!!پليز يكم ازون رحمتات سرازير كن سمت خونه ما

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 15:42 توسط جیرجیرک| |

 

 

 

عجب کیفیت صدایی داره خروپف های شوهري .

این دانشمندای ژاپنی باید بیان برای تولید دستگاههای صوتیشون از حنجره شوهری الهام بگیرن.

من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوید !!!!

یعنی حتی اگه بخواهید هم، توعالم بیداری عمرا بتونین یه همچین صدایی تولید کنید!!!!

اوایل هر کسی یه دستوری میداد .مثلا میگفتن آروم بالشش رو تکون بده ،صدای خر وپف قطع میشه .آقا آروم که هیچ ،.همچین بالش رو تکون میدادم که از زیر سرش در میرفت ولی توفیری در کیفیت صدا نداشت.

بعد یه از خدا بی خبری گفت:سوت بزنی دیگه خروپف نمیکنه .دروغ چرا  سوت زدن بلد نبودم وسعی میکردم جیغ های منقطع وبا صدای خیلی زیر بزنم .بعدش هم با تمرین وممارست بسیار سوت زدن همی یادگرفتمی وتا خود صبح کنسرت دونفره بر پا بود، با خروپف شوهری وتک نوازی جيرجيرك بر پا بود.

اگه فکر میکنین که موثر بود خیلی خام هستین .

بعد از روشهای نیشگون درمانی ،از اتاق بیرون کردن درمانی،بالش روی سر گذاشتن درمانی و.....

استفاده کردم ولی نچ که نچ!!!!!

آخرین متد لگد درمانی بود (روم سیاه خدا منو ببخشه) یعنی دو تا پا رو تا جایی که امکان داره به سمت شكم جمع میکنی وبا شدت هر چه بیشتر میکوبی تو کمر فرد تحت درمان.وفوری خودتو میزنی به خواب.

این درمان ها دیگه مثل تیک شده یعنی مثل آدم آهنی تا صدا آزار دهنده میشه اتوماتیک وار و خواب آلود

شروع میکنم ۱.بالش۲.سوت ۳.روشهای متفرقه (نیشگون و....)۴.لگد درمانی رو انجام میدم.

دیشب هم یکی از این شبای نحس بود ،کار به جایی رسیده بود که هي داد ميزدم  تو رو خدا یه وری بخواب ولی خوب افاقه نکرد كه نكرد .

هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستم.شما هم اگه روشي بليدن لطفا كوتاهي نكنيد و منو راهنمايي كنين.

**** جالب اینجاست که من تا حالا اصلا نتونستم بهش ثابت کنم که خروپف میکنی اصلا گردن نمیگیره و میگه خواب نما شدی با این موضوع دیگه چه جوری کنار بیام

پ ن: صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش...؟

احوالپرسی :حال ما خوبست اما تو باور نکن

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 3:4 توسط جیرجیرک| |

برایت یک نامه نوشته بودم پر از گندیدگی و پلاسیدگی های همیشگی. اما دلم نیامد ...

میدانی چرا؟ نمی دانم ولی...

با آنکه میدانم رفته ای و بر نمی گردی...

با آنکه میدانم این رفتن ها همیشه باید تلخ و دلسردم کند...

با آنکه میدانم هیچ یک نفر دیگری برایم تو نمیشود...

با آنکه میدانم گاهی حالم از نبودنت به هم میخورد آن قدر که لبهایم را میجوم تا طعم خون میگیرد دهانم...

 با آنکه همیشه این تو بودی که باید می رفتی...

پدر!

جمله ام را نمی توانم تمام کنم. واقعا نمی توانم!

پس خودت بفهم که شاید می خواستم بگویم...

این روزها جایت را خیلی خالی میبینم.

کاش بودی!

شاید دلم زیادی تنگت شده!

============================================

پ ن:چه قدر وحشتناک است که بفهمی یک نفر به تو فکر نمی کند.

پ ن۱: دوست من درگذشت عزیزت تسلیت!

پ ن۲:هنوز هم زیادی خوب و خوش و سلامتم.

پ ن۳: آلبوم جدید نامجو را هرجور شده پیدا کنید. خیلی به دلم نشسته. مرسی سمیه!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:36 توسط درویش کوله به دوش| |

درست چهارشنبه گذشته یک پست گذاشته بودم و کلی تویش نوشته بودم ، ولی حالا که آمدم دیدم چیزی نیست! خوب میشود دیگر کاری نمی شود کرد. یادم نمی اید راجع به چه بود.پس دوباره مینویسم:

مدتی است که حسابی احساس خوبی دارم. هیچ کمبودی را احساس نمیکنم و نشدنی یعنی خودم. فکر میکردم چیزی به اسم (به قول یکی از دوستانم) " لاست کنترل " را گم کرده ام ولی چند روز پیش فهمیدم نه، این حرفها نیست. فهمیده ام این ها یعنی ابتلا به " نیهیلیسم" یا همان پوچ گرایی! چیزی من را اذیت نمی کند چون خودم مواظب خودم هستم و هوای خودم را دارم. هر گونه احساس بدی که داشته ام : نیاز ، تنهایی، بد بینی ، درماندگی و چه میدانم هزار درد بی درمان دیگر رفته اند به درک و فقط خودم را میبینم. مشکلم حل نشد ، نشد که نشد. یک راه دیگر! مانده ام که چرا بر عکس اسمش خیلی هم خوبست.؟؟ حالا دیگر این منم و خودم.

 فقط یک چیز من را ترسانده و آن همان "ذهن کاملا شخصی " است که مدتیست نهایت سوء استفاده را از آن کرده ام. تا همین سه چهار روز پیش که فهمیدم دیگران هم "ذهن کاملا شخصی "بزرگی دارند و این یعنی شاید آنها بشوند فرعون من و من را درگیر کنند با کلنگ زدن و گل مالیدن به دیوار (یا چه میدانم هر کار دیگری که به نوعی فقط حمالیست).

 این بزرگ ترین فاجعه میشود. چند روز پیش که فیلمی از باغ های معلق بابل دیدم و فهمیدم پادشاه بابل چه قدر آدم های زیادی را مشغول آب کشیدن به طبقه های بالا کرده تا خودش به اصطلاح "پادشاه بابل" بشود دلم به حال همه آنها سوخت و گفتم بیچاره ها چه دنیای کوچکی داشته اند.تصمیم گرفتم که دلم برای هرکسی که کار کوچکی میکند و دلش به همان خوش است ، بسوزد.!!! شاید فکر کرده بودم خیلی بزرگ شده ام.رفتم و دلم به حال بقال سر کوچه و نمکی کوچه بالا و پسر بچه های کوچه مان که همه چیزشان هندزفیری و محسن یگانه و غم عشق از دست رفته شان شده سوخت.

 ولی حالا طور دیگری شده دیگر هیچ کسی را با یک کله و چشم و ابرو دماغو گوش مو ومخلفاتش نمیبینم. همه را بدنهایی میبینم که رو ی تنشان یک قیف بزرگ تا آسمان گذاشته اند و هی ذهن کاملا شخصی شان را وارونه میکنند توی تنشان و این یعنی آنها هم میتوانند فرعون یا پادشاه بابل زمان من باشند.

میروم به 1000 سال بعد و بچه هایی را میبینم که دلشان به حال من میسوزد که دنیایم کیف سبزم و کلاسور سبزم و ساعت سفیدم و دانشگاه قرمزم و مداد مشکی ام و همین بوده! این فاجعه ی سالهای من می شود. پیشاپیش برای خودمم فاتحه می خوانم.

از این که درس میخوانم ، کتاب می خوانم ، تفریح میکنم ، موسیقی گوش میدهم ، نقاشی میکنم ، کار میکنم پولم را دو دستی میچسبم و دوباره درس میخوانم و با دکتر رستگار کار میکنم و بالاخره هنر انگشتانم را جانوری کردم و کارهای بزرگی را شروع کرده ام از خودم خوشم میاید و به خودم افتخار میکنم ! ولی این همه آنچیزهایی که هستم ، نیست.

 *خیلی ترسناک است که بفهمی کسی به تو فکر میکند.

*دوستانم محدود شده اند بجز بهناز و سمیه و اسما و دو نفر دیگر برای دیگران حرفی برای گفتن ندارم. و این یعنی ترسم از  دنیای بزرگ دیگران روی رفتارم اثر گذاشته و باید کاری بکنم.

* خدا بهناز و سمیه را حفظ کند ، دوستشان دارم و دلم می خواست همسر و پدرشان می شدم.

 . http://night-skin.com/upload/images/f844hszwfigu8ehofz3i.gif

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:25 توسط درویش کوله به دوش| |


Design By : Night Skin