تبليغاتX
کشکول


کشکول

یا هو



تا تنها میشوم و همه صدا ها خفه میشوند. باز تو پیدایت میشود مینشینی روی قفسه بزرگ کتابهایم و جسم نداشته ی سفیدت را توی حجم کتابهایم فرو میکنی و بازهم آن ساز دهنی لعنتی ات را می چسبانی به لبهای بینهایت کبودت و دوباره سکوت را مثل همیشه با همان ترس با همان درد میزنی.رگهای آبی زیر پلکهای خالی از ابرویت بنفش میشوند و من می ترسم ازین سکوت!

احمقانه صدای هارمونی ات را خفه میکنم زیر حرفها و حرفهای نباید گفتنی ام.بسکه میترسم از نگاهت. از آن نگاهت که سنگین مینشیند روی چشمهایم و به یادم می اورد که چه بخواهم و چه نخواهم باید این ثاینه ها و دقیقه ها و ساعت ها را زندگی کنم.

حالامن چه قدر نادانم که هدستم را روی گوشهایم جا به جا می کنم و repeat اهنگها را تیک می زنم و دوباره  eagles-hotel-california!!!!

که چه ؟ که فراموش تورا که هرروز لاغر تر و غمگین ترو وحشتناک تر میشوی.هرچه بیشتر مینوازی بیشتر میفهمم که داری تمام میشوی و من هم در به در میخواهم هم تمام نشوی و هم نبینمت .دلم به حالت میسوزد که گاهی بچگانه مینیشینی توی عقربه ی ساعتم تا فراموشت نکنم.

کم می اورم همه چیز روشن است! تو وجود داری ! مینشینم زیر قطره های آب و سقوط تک تکشان را روی بازو ها و زانو ها و شانه هایم احساس میکنم هر قطره یعنی یک ثانیه زندگی و و این یعنی تو اینجا هم دست از سر من بر نمی داری.

گوشم پر است از صدای شر شر آب و هق هق گلویم ولی تو بازهم با همان لبخند تهوع اورت رو به رویم ایستاد ه ای و ساز دهنی ات را فرو کرده ای توی جیب کت شلوار سفیدت.

حالا می فهمم که " شوخی"* چه میگفت:"زمان آب شفا بخش فراموشی را به همراه می آورد"

توی دلت  می خندی؟ تو بردی. مرسی برای آب شفا بخش فراموش ات.

من هنوز چند قطره را نگه داشته ام.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

* شوخی نوشته میلان کوندرا.

دیشب امیرعلی گفت: کاش خدا بابا جونو پرت کنه توی زمین.

دیشب مونا گفت:خاله من تورو هفتاد و سی تا هزار تا دوستت دارم

دیشب یاسمین گفت: عمه مامانجون راست میگه که مگسها هم برای خدا دعا میکنن؟


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:47 توسط درویش کوله به دوش| |

 

 

سلام به شما مهربونا

تازه كه نه حدودا هفت هشت ماهي ميشه كه اومديم خونه جديد از اول من موافق اين خونه نبودم نه اينكه بد باشه ها نه يه خونه حدودا۱۱۰ متري خوب و تميز ولي كلا محلش برام غريبه يعني يه جورايي نميتونم با محلش و ادماش ارتباط برقرار كنم .

اين خونه كه اومديم 8 واحديه من واحد 2 ميشنم طبقه همکف چون من از اول مخالف محله با همسايه هاش بودم وفقط به خاطر شوهری قبول كردم كه بشينم  از همون روز اول سر نا سازگاريو با همسايه ها گذاشتم يه ليست بلند بالا نوشتمو زدم رو ديوار كه :

1: اهسته رفت و امد كنيد

2:درب را ببنديد

3:سرو صدا نكنيد

4:از اوردن دوچرخه بداخل بلوك خودداري كنيد

5: كفشهاتونو پشت در نذارين و ...

کلا از رفت و امد متنفرم و بیشتر تنهایی خودمو ترجیح میدم برا همین به همسايه بغلي كه اومده بود منو برا سفره دعوت کنه گفتم من به خاطر مشكلي كه دارم نميتونم بيام و عذر خواهي ميكنم نه اينجا نه هيج حاي ديگه و ممنون ميشم كه به همسايه های دیگم بگين که اونا تو زحمت نیفتن و منم شرمندشون شم.همسایمونم که از این همه صریح بودنم یا بی ادبیه من تعجب کرده بود دیگه هیچی نگفت و خدافظی کردو رفت.

اينو گفتم وتو خيالم كه ديگه هيشكي نمياد مزاحمم بشه ولي زهي خيال باطل نه تنها اين حرف موثر نبود بلكه رگ انسان دوستانشون باد کرده بود امدو شدشون بيشتر شد يكي برام نهار ميوورد يكي سبزي و همش در ميزدن خانم قرايي تو رو خدا رو در وايسي نكنيين اگه كاري هست ما انجام بديم اگه خريدي ميخواين و .....

 ومنو حسابي شرمنده اخلاق ورزشكاريشون ميكردن. ولي منم با اين همه محبت پرو تر ازين حرفا بودم وهي بيشتر ازشون فاصله ميگرفتم طوري كه اگه زنگ ميزدن  از چشمي در نگاه ميكردم و بيتفاوت رد ميشدم و تلفناشونم جواب نميدادم و اگر طرف زيادي سمج ميشد ميرفتم درو باز ميكردم چشامو ميزدم تو چشش ميگفتم كه خواب بودم و شما منو بيدار كردين يا  با يه قيافه خيلي  عصباني جلو در وايميستادم و حرفمو ميزدم و دريغ از يه تعارف كشكي که اوااا خانم دم در بده بفرمایی تو.

 گذشت و گذشت كم كم بي خيال ما شدن و منم خوشحال. ولي همش به شوهري غر ميزدم كه اينجا بد اينجا بچه هاشون منو اذيت ميكنن بي تربيتن سروصدا ميكنن نميذارن من استراحت كنم و .....

و اونم هي دندون سر جيگر ميذاشت ميگفت عزيزم ابروداري كن اينجا چنتا از همكارای من هستن  بده منو ميشناسن نميخوام فردا بگن خانم قرائي بد اخلاقه یا ...

راستي اينم بگم كه اتیش بد اخلاقياي من نه تنها دامن بزرگارو نگرفته بود بلكه بچه هاي ساختمونم از من در امون نمونده بودن و چند باري هم خيلي جدي و بد از خجالتشون درومده بودم كه مگه حاليتون نيست كه نبايد بدووين. مگه من نگفتم سروصدا نكنين . مگه نگفتم درو باز نذارين و ..... تا جايي كه طفليا تا ميديدن دارم میرم بيرون يا ماشينو از دور ميديدن همه رديف ميشدن و هي سلام ميدادن  خاله سلام     خاله حالتون خوبه؟ خاله ما امروز كه سرو صدا نكرديم؟  خاله و....

منم خرسند از كارام تو پوست خودم نميگنجيدم همش به شوهري ميگفتم ببينو  حال كن و وشوهريم بيچاره دم نميزد ولي ميدونستم كه از من ناراحته اخه يكي دو بار كه بچه در واحدو اشتباهي زده بودن و من ميخواستم حالشونو بگيرم خودشو سپر بلا ميكرد تا اونا در امون باشن ميگفت هرچي ميخواي به من بگو ولشون كن گناه دارن طفليا اشتباه كردن.

خوب حالا رسيدم به اصل موضوع كه منو حسابي بهم ریخت.

 خواب بودم كه صداي زنگو شنيدم سرمو بلند كردم ديدم ساعت 10:30 صبح گفتم اه كيه سر صبي زنگ ميزنه چقد نفهمم نميدونن اين ساعت ادم خوابه و سرمو گذاشتم تا ادامه خوابو برم گفتم هركي هست بيخيال ميشه ميره چنتايي زنگ خورد تا اينكه صدای زنگ قطع شدو مشت بود که به در زده میشد تا اینو شنيدم ترسيدم گفتم واي جيري بلند شو شايد زلزله اومده يا ساختمون اتيش گرفته ميخوان نجاتت بدن تا اين فكرو كردم مثه فشنگ از تخت پريدم پايين بدو بدو رفتم دم در درو باز كردم ديدم مهديسه دختر همسايمون. گفتم بچه بهت ياد ندادن چجوري در بزني بگو چيكار داري گفت: خاله مياي بالا خونه ما گفتم :کارتو بگو. گفت خاله مهدي نميخوابه بياين بالا بترسونيدش شاید بخوابه منو ديدين  اينقد عصباني شدم كه ميخواستم همونجا خرخرشو بجوم گفتم بي تربيت گفت اخه خاله مامانم از صبح ميگه مهديس مهدي نمي خوابه خانم قرائي رو صداش بزن.

فقط درو بستمو نشستم پشت در زار زدن  خيلي حالم بد شد فكرشو بكنين بچه نخوابه بهش بگن بچه بخواب وگرنه خانم قرايي رو صداش ميزنيم  يعني كشك جيري تو خونه همسايه نقش لولو رو بازي ميكنه و اسمشو ميارن تا بچه ساكت شه. ,

نشستم با خودم فک کردم دیدم من چقد بدم پس الکی نیست که تو فامیل  معروفم به خاله هتی  اخه همه میگن زیادی سخت میگرم و  زیادی مقرراتیم ولی من فک میکردم از حسادتشونو که به من میگن خاله هتی(نیست که خاله هتی یه زنه ایده ال بود برا اونه حسودیشون میشه)

ولی این جیری که الانی اینجا نشسته و داره براتون تعریف میکنه اون جیریه قدیم نیستاااا گفته باشم یک عدد جیریه نادم و متحول شدس که الانی داره از سرو روش مهربونیو محبت فرت فرت میریزه بیرون از کجا معلوم؟ثابت کردم دیگه اون بالارو ببینین تا حالا کی من سلام میدادمو اینجوری بغلتون میکردم Group Hug

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:57 توسط جیرجیرک| |

تصور کنید

سر سفره نشستین و مامان مثل همیشه وقت سوپ ریختن تو ظرف می گرده برای احسان (نوعی ) گوشت لخت میذاره.

دندونامو فشار میدمو به بدترین چیزها راجع به احسان فکر میکنم.من اصلا اعتقادات فمینیستیو این حرفارو قبول ندارم و نقصهای زیادی توی جنس زن میبینم که نمی خوام با گفتنشون بحث راه بندازم.

ولی میدونم که معده یک عدد مونث با یک عدد مذکر هیچ فرقی نداره. همون اسیدایی که تو معده زن داره مردهم ترشح میکنه  ولی موندم چرا باید احسان خوشمزه تر بخوره.

تصور کنید همین طور که داری فکر میکنی از اون سره سفره احسان (نوعی) بپره با قاشق بزنه تو سرت درست چهار انگشت بالای پیشونیت.

بعد بگه:خر احمق عوضی خودتی!

----------------------------------------

همیشه میگیم کتاب من! مال من! گوشیه من! یه ترکیب اضافیه فوق العاده شیرین و دوست داشتنی!

ولی هیچی به اندازه ذهن من قشنگ نیست. بذار همه چیزتو احسان نوعی داشته باشه و فکر کنه نباید برای یک زن یا خواهر چیزی به نام وسایل شخصی وجود داشه باشه.

با همه اینها یه دنیا توی ذهنم هست که حتی وقتی توی چشمای احسان (نوعی) نگاه میکنم بازم نمی فهمه که الان کجا سیر میکنم. نفهمه الان با کی کجا دارم چی کار میکنم.

چه قدر خوبه این دنیای شخصیه بزرگ و فوق العاده ذهنم.

------------------------------------------------

فقط آپ شدم که حاله جیری رو بگیرم و دیگه  کسی نگه "لعنت به ادبیات تلخ و درامت"

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:19 توسط درویش کوله به دوش| |

 

عصرگاه دیدم خدا نشسته توی سرسرای بارگاهش و سیگار دود می‌کنه . حواسش به من نبود و خاکسترش را همین‌جور می‌ریخت روی زمین. از کنارش که رد شدم دیدم زیر لب می‌گه:

«بی‌چاره آدم‌ها! فکر می‌کنن تنهاییشونو می‌تونن با دیگری پر کنند. غافل از این ‌که تنهایی ارث جاودان من به انهاست.»

بعد نوشت:خدایا يادت باشه

می بخشم اما فراموش نمی کنم...

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 5:32 توسط جیرجیرک| |

وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن، خاموش باش
قرنها نالیدن به کجا انجامید
تو محکومی به زندگی کردن
تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی!

دکتر شریعتی

 

بعدنوشت: این روزها با هرکه دو ست می شوم

 احساس می کنم آنقدردوست بو ده ایم

که دیگروقت خیانت است.....

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 2:50 توسط جیرجیرک| |


Design By : Night Skin