کشکول
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
جیرجیرک با گريه آمد... جیرجیرک از راه دور آمد ... روزي كه جیرجیرک آمد هوا صاف بود و گرم خیلی گرم روزی كه جیرجیرک آمد همه مردم شاد بودند روزي كه جیرجیرک آمد زندگي شروعي تازه داشت و بالاخره جیرجیرک در چنين روزي به دنيا آمد .. تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارك ممنون از همه دوستای عزیزم که تولدم یادشون بود و منو شرمنده کردن از درویش گلم که اصلا ازش توقع کادو نداشتم ولی چه کنم که شرمندم کردحسابی دست مامان گلمم از همینجا میبوسم اخه اینجور که برام گفته بود موقع اومدن من حسابی اذیت شدن حالا یه نوزاد یک کیلو هشتصد گرمی کجاش اذیت داره نمیدونم والا(ایکون جیرجیرک بد جنس میشود) برا کادوشم دستشون درد نکنه ایشالله سایشون از سر ما کم نشه. شوهریم که دیگه جای خود داره (ایکون جیرجیرک که داره بار هندونه زیر بغل شوهری خالی میکنه) من را میشناسی؟ من همان دخترکت هستم که هر روز با برادرم سر این که کدام یکمان به نانوایی برود دعوایان میشد و آخر سر هم یکی میکوبیدید توی سرم که دختر باید بماند توی خانه و گلدوزی کند. خیلی دیگر در دری باشد عصر ها برود خانه همسایه آنهم فقط همسایه هایی که پسر ندارند. حالا یادت آمد؟ بگذار انجا را برایت بگویم شاید یادت بیاید دختر درشت اندامی بودم که چون زود به رشد رسیده بودم باید زود تر از بقیه دختر ها چادر به سر میگذاشتم. همان چادر مشکی که مثل قیر سیاه و چسبناک و خفه کننده بود. مادر جان از بقیه خانواده ام بگو. اوه ببخشید یادم نبود آنها خانواده شما هستند من خانواده ای ندارم. از همان ها بگو که یک روز برادرهاو خواهر هایم بودند. راستی پدر چه طور است؟ هنوز هم مثل قبل تر ها سیگار های تیرش را زیر تشک ها قایم میکند تا بچه ها خجالت نکشند از سیگاری بودنش؟ یا این که وقتی خربزه میخورد نوک خربزه را اول خودش میخورد؟ یادش به خیر تابستان ها همه دور سینی بزرگ منتظر میماندیم تا بابا بگوید خربزه شیرین است و ما هم بریزیم سر سینی و ! چه قدر افتخار میکردم به این که من دختر کوچک خانه بودم و همیشه به پدر تکیه میدادم و پدر دستش را روی سرم میگذاشت و میگفت این دخترم دکتر میشود. همان پدری که بعدتر ها وقتی تازه کامپیوتر خریده بودیم گفت صدایش را نشنوم که مبادا همسایه ها بگویند اهل این خانه غیر علیهم السلام اند ترانه گوش میدهند. حالا پدرکجاست که منرا پیش مردهایی ببیند که صدایشان زیر ساب ها و اهنگها و ترانه ها گم میشود. یادت هست مادر وقتی فهمیدی یک روز دخترک کوچکت اسیر یک وسوسه دامنش را آلوده کرده چه طور پشت پدر قایم شدی؟ همان جا که پدر دستم را گرفت و انداختم توی کوچه و گفت دیگر منرا نمیشناسد همه اش دنبال چشم های تو میگشتم که بگویی منتظرم هستی. ولی پشتت را به من کردی شماتتم کردی مادر و گفتی بروم گم شوم به من گفتی تو از همان بچگی سرکش و بد بودی! مادر حالا رفته ام گم شده ام!!! با قیافه ای جدید با نگاهی جدید با دماغی جدید و حتی اسمی که به گوش آقایان رهگذر شیرین میاید.اصلا اینجا همه می خواهند دامن آدم ها الوده بماند تا کسی برای شماتت داشته باشند. این را از ان جا میگویم که وقتی یک روز صدای اذان توی خیابان منرا کشاند توی مسجد همه ی آن خانم های مومن طوری نگاهم کردند که تف مرده روی صورتشان پاشیده باشند.! وقتی توی صف ایستادم برای نماز جماعت یک ردیف برای حضور من خالی شد. می دانم که آنها قصد بدی نداشته اند تنها خواسته اند دلم را تنها بگذارند بسکه خدا شناسند از دل همه خبر دارند. آخر وقتی گریه ام صدا گرفت شنیدم که گفتند :یک هرزه که دارد به خاطر گند هایش لابه میکند! من به دل نمی گیرم مادر جان چون میدانم آنها برایم آن قدر که خدا برایم ارزش قائل بوده و من را انسان کرده ارزش قائلند. میدانم !میدانم مادر جانم که همیشه دعا میکردی که کاش من هم پسر بودم تا آنوقت همه گند هایم را زیر پسر بودنم خفه کنی. آب از آب هم تکان نخورد و فردا دستم را بگیری توی خانه ها راه بیوفتی و برای پسرت دنبال دختری بگردی که رویش را کسی ندیده باشد!ولی نشد مادر جان دختر یا پسر بودن من دست تو و پدر نبوده دست کس دیگری بوده و حالا که خواسته بود من فرزندتان باشم دستم را گرفتید و مثل یک کیسه زباله شب ساعت ۹ من را گذاشتید جلو در! چه قدر گله کردم ! نامه را نوشتم چون دل است دیگر چه میشود کرد. دلم هوایت را کرده بود. دلم هوای زانو هایت را کرده بود که قران را رویش میگذاشتی و من هم مشق هایم را می نوشتم و به صدایت گوش میدادم. یادم رفته چه میخواندی! یاسین بود فکر کنم. مادر جان یک پسر بود اسمش یاسین بود مثل ماه بود! اولین بارش بود دلم نیامد. آخر تورا یادم می اورد نمی خواستم خاطره ات مثل خودم کثیف شود. میبینی هنوز جای دستهای نجیبت روی قلبم مانده. یک روز دلم برای کوچه مان تنگ شد! فکرش را بکن حتی دلم برای گربه های زرد و سیاه کوچه مان هم تنگ شده بود. امدم و جلو خانه مان زنگ در عوض شده بود وقتی در باز شد یک بچه آنجا بود فکر کردم شاید بچه خواهر های نجیبم باشد ولی گفت شما از آنجا رفته اید همسایه ها گفتند چند سال پیش که دخترشان مُرد ! مُرد! مُرد! آنها هم رفتند! من مُرده بودم شما رفته بودید گربه ها تا دلت بخواهد توی کوچه پرسه زدند و من سوار یک ماشین مشکی شدم من دلم آنجا بود توی کوچه! شما رفته بودید همسایه ها گفتند من مُرده ام ! توی آینه بغل نگاه کردم خودم را نشناختم ! پیر مرد به من گفت خوشگل ! من دلم هوای صدای پدرم را کرد ! من مرده بودم ! هرچه چنگ زدم توی آینه تا خودم را ببینم ندیدم تنها در ماشین باز شد و یک نفر پرتم کرد کنار خیابان و گفت میمون! حالا نمی دانم میمون چه قدر خوشگل میشود ولی میدانم که من مرده ام! بسکه ناخن هایم را جویدم لاک های نارنجی اش تکه تکه افتاده اند. می بینی مادر جان؟ من برای همه تمام شده ام ! حالا دیگر همه میداند من یک فاحشه وامانده شده ام چون یک روز یک وسوسه کشیدم توی این همه تنهایی و تو! دستهایت را از من دریغ کردی! گفتی گم شو! حالا خوب توی دلت خوشحال باش همان شد که خواستی! من گم شده ام! --------------------------------------- خواب بدی دیدم ! من و پرویز روی یک پل توی آب را نگاه میکردیم.یک مار توی آب شنا میگرد . ماری که یک دست سفید را به دندان میکشید و میرفت. تذکر: اینها که مینویسم تنها تصورات من است نه واقیت دارند و نه واقعیت داشته اند. خواهش می کنم هیچ کدام را باور نکنید. مثل همه خواب هایم این ها هم تنها یک رویا اند که توی خط ها مرتبشان کرده ام.من هنوز همان دختر شاد و شاد و شاد قدیمی ام. محکم و بدون تزلزل! جیر جیرک عزیز قصد بدی نداشتم . من اینجا از تو معذرت خواهی میکنم. پیش همه. - بفرمایید خواهر! منکه خواهرش نبودم. دستهایم میلرزید. - می خوام برم جمکران. اگر می گفت نه چه؟ انجا را ندیده ام ولی می خواستمش. هنوز پشتش به من بود.: نمیشه خواهر. این ماه تموم شده.. همین تمام شده بود. من هیچ وقت آدم نمی شوم. بغضم راه گلویم را گرفته بود. برگشتم تاریک بود . خیلی هم تاریک بود. --------------------------------------------------------------------------- شش ماه است که هیچ چیز را جز خودم قبول ندارم. قید همه چیز را زده ام. اولش حس میکردم سبکم.آن قابله پیر برتراند راسل را میگویم بد جوری جنینم را رشد داده بود جنین چرک الوده ای که خوب میدانست چه طور شیره ام را بمکد.. ولی حالا یک دو سه هفته ای میشود که حس بدی دارم. انگار توی یک چاله پر از تفاله چای گیر کرده ام. خیس و چسبناک و مرطوب. چندشم میشود از این همه بی قیدی. دیگر بس استکم آورده ام. نمی خواهم ادامه بدهم. میدانی بد چاله ایست اینجا. من جنبه ی این همه بی نیازی را ندارم. جان به جانم هم که بکنند بازهم باید نماز بخوانم. باید بگویم ان شاالله. بدم میاید جایی که میروم کسی موهایم را ببیند . آخر اینها منرا بزرگ کرده اند.خوشحالم هنوز که هنوز است صدای اذان حالم را یک جوری میکند مثل اینکه مچاله شوم یا اینکه جر بخورد دلم. ولی هنوز ادم نشده ام هنوز وقتش نشده...من نیاز دارم به این بی قیدی باید خوب خوب توی این لجن جمع شوم مچاله شوم خودم را خفه کنم. باید تا آنجا که میتوانم فرو بروم تو ی این کثافت ها. ازین آزادی از قید تعلق به هر معبودی خوشم میاید. یک سادیسم شده برایم با ان که زجرم میدهد ولی دوست دارم داشته باشمش. حس خوبیس. مثل وقتی که کنار ناخنت زخم میشود و تو از فشار دادنش لذت میبری! حس دلچسبیست. با این همه ... چه میدانم اینجا دنیا دارد دگرگون میشود. همه چیز برایم عوض شده. نگاهم به مردها به زن ها به حیوانات به خدا همه عوض شده اند. نه اینکه من عوض شوم نه آنها عوض شده اند اینرا میدانم. خیلی ها این روزها میگویند ای پادشه خوبان ...خوش به حالشان. دلشان محکم است. حالا این وسط من گفتنم نمیاید ولی خوشم میاید از آنها که به چیزی ایمان دارند. خطرشان کم است. ادمهای بی قید خیلی خطرناکند. دوست نمیمانند دشمن هم نمی مانند. کاش چیزی برایم روشن شود. ته کشیدم.یک قطره دیگر مانده آن هم برای تو که ندیده دوستت دارم دیشب که به پاهایم نگاه میکردم و کنار پنجره تنها نشسته بودم نمیدانم چرا خنده ام گرفت ! خندیدم به همه روزهای گذشته.به روزهایی که یک سومش را اکسیژن هوا بودم و بقیه اش را نفمیده قورت داده بودم.. به روزی که سخت حل میشد اصل هندسه. روزی که حسرت واجب بود همه ما.روزی که رفت از یاد ،روزی که داد بر باد خندیدم به روزی که زنگ خانه ها سور اسرافیل بود.روز درک تضاد، تبعیض، تفاخر. روز لکه شور آب چشمت بر غلط دیکته.روز اشاعه سخنان نو آموخته!روزی که درید پدرت را کشور همسایه روزی که مرگ از دربسته ز پنجره توآمد.روزی که میگفتند دو کانال بود یک به جنگ میرفت از دو واتو واتو امد.روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود.روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود.روزی که ریش ، روزی که زیر بغل پاره،روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود. روزی که چمران بر پارک وی آرام خسبید. روزی که فوزیه در کربلا شد شهید. روزی که شاه رفت جمهوری یک بانده شد روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود. روزی که مهتاب بود! سراب بود! سراب ناب بود. دلم درد گرفته بسکه اینها همه خنده دارند بسکه میبینم چه قدر به ریشمان میخندند. بسکه میبینم برادران و خواهرانم بازیچه میشوند. می خواهم بالا بیاورم روی همه آنها که سبز پوشیدند و حماقتشان را گذاشتند کف خیابان ها و آنها که چوب زدند روی سر برادرانم. و انها که آن بالا خندیدند و خندیدند و خندیدند و آن بالا می خورند آن نوشابه را که سبز بود و حالا شده سون آپ.. حالا میفهمم روزی را که شهوت هنوز در حومه شهر بود. می فهمم روزی را که در استعاره فلک قطره بحر بود روزی که دنیا تمام میشد هر هفته جمعه ها غروب . روزی که رفت از یاد روزی که ماند در یاد، شهر کلان که روزی علی آباد باد. میفهمم روزی که سرد بود، حرام شطرنج و تخته نرد بود.تنها حلال باری این رنگ و روی زرد پسر همسایه توی خرابه،تنها حلال افیون و گرد بود!روزی که یاد بزرگان ، دیدار های قلب درد بود.روزی که پایان بود ،بادبان بود ، ایران نبود ، خیابان دشت آزادگان بود. تنم یخ میزند وقتی فکر میکنم به روح جهان کارگری به خشم شهید برف روب فقیر، روح جهان کارگری،پله عبور،انگشت یخ زده پسر روزنامه فروش، یخ شکسته با اشاره انگشت، عقده به تیراژپنج هزار تا! آخر اینها را همین دو شب پیش دیدم . دیدم گه از آسمان میکروفون میبارید جبرا ! گوساله هم یکی را بلعید سهوا! گوساله ای که خوب زد زیر همه چیز و دلم را ریش کرد برای کسانی که خود را بازیچه کرده بودند. خوش به حال خودم بود تا چند شب پیش چون من یک خنثی بودم نه رهبر نه ایران نه هیچ کسی برایم نبود جز خودم. اینها همه را فهمیدم جز اینکه چرا دختر که نامش نل بود در های هوی شهر، در پشت موهای ریخته بر چشمش در جست و جوی عدن ابد پارادایس بود! می خواهم بگویم که همه بدانند : بسی رنج بردیم درین سال سی! که رنج برده باشیم فقط مرسی! مرسی! پ ن1: تا حالا خنثی بودم در کثیفی سیاست ولی وقتی دیدم چه قد راحت با احساسات هم میهنانم بازی شد. جوان کشتند و ...دن به همه چیز و در آخر لم دادند روی صندلی و پیش همه گند زدند به همه چیز و به سخره گرفتند همه مارا دلم سوخت. گفتم بنویسم تا بفهمیم که ما همیشه بازیچه ایم. پ ن 2: محسن نامجو تو هم خوب فهمیدی چرا و برای چه! ببخشید که با شعر هایت به دلم بیشتر کمک کردم تا دود شود. مریم مامان: راست میگی .پس امروز تلفن میزنم به خانم امینی که بهشون بگه فردا بیان.اینم(شاید منظورش من بود ولی من فک کردم حتما راجع به موجود خاصی مثل گوسفندی چیزی من(با چهره ای کاملا خوشحال و ذوق زده جدی؟ بهشون میگید؟ باشه خیلی خوبه. ولی اگر یهو دیدید یکی مثله فلجا مامان(درحالی که چشاش افتاده کفه دستش): وا خاکه عالم. همینم مونده . یه جُو آبرو دارم همون به باد بره.اصلا اینقد عروس نشو که تو خونه بترشی. (مریم هم دمش رو کولش د برو که میری) ----------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ ن۱: جدیدترین بیانیه مامان: از ۲/۵/۸۸تا ۲/۵/۹۰ فرصت داری عروس شی وگرنه ... پ ن۲: نمیدونم چرا ولی من ۵ ساله گم پ ن۳ : روحم شاد. پ ن ۴: عکسای خانوادگی رو که ببینید میفهمید چرا میگم روحم شاد. این یاسمینه جیگره عمه محسوب میشه. ملقب به پرتقال.هرگونه تشابه اخلاقی رو به خودم تکذیب میکنم. حالا شاید مثل من تنبل باشه که این یه گوهره برا دختر. اولی بقیه چیزا نوچ!ولی تا دلتون بخواد از نظره قیافه شبیهیم(البته ورژن جدید آخه من کجا بچگیم ازین عکسا داشتم؟ تا جایی که تو عکسای شلوغ بچگیم دیده میشم موهام خرگوشی بوده با یه قیافه کاملا موذی .) نه اشتباه کردید این مونا نیست این منم (درست زمانی که تحت تعقیب کودکان شیرین زبان و لی خطرناک بودم با گوشیم ازین فاجعه عکس گرفتم. )هر کار کردم نتونستم نیازمندیه دندونام به ارتودنسیو قایم کنم. شما بذارید رو حساب زاویه ناجور دوربین. اینجا هم باید مونا فلفلی باشه ولی اپلود نشد منم حوصلم نکشید.به هر حال ملقب به البالو خاله. ازون دخترای شیطون خواستیه. جدی جدی از دیوار راست بالا میره. و فوق العاده باهوشه.فقط یه کم دیر حرف زدنش تکمیل شده کادو های تولدمم که مشخصه دیگه : کوفت به علاوه کتلت مامانم یه چادر عربی بریا اصلاح کودک نفهمش کل فامیلم پول رو هم گذاشتند (از جمله جیریو شوهر نامردش) یه بلوز تو خونه سبز توسی و اوق گرفتند بر و بچ دیگه هم که انگار که نه انگار. غافل از خشم اژدها. شده بیرم کادو هامو پس بگیرم ولی کادو نگیرم

![]()

![]()


![]()
کادوشو دوروز زودتر بهم داد![]()
![]()

![]()
: مامان به اون چی کار داری. پسره چی کم داره؟ نه بگو! مومن خوانواده دار. مهندس
. خونه هم که داره. این دختره لگدبه بخت خودش میزنه.من اگه جای تو بودم به مامانش اینا میگفتم بیان . به این دختره کار نداشته باش. اخرش مجبور میشه بیاد بشینه.
صحبت میکنند) فردا کلاس نداره.
):
خودشو انداخت وسطه سالن شوکه نشید. شک نکنید که خوده خوده منم.
.
شده محسوب میشم. الان که فک میکنم یادم میاد دلیلش تولد دو عدد نوه درست با فاصله زمانیه سه روز پس و پیش من بوده. یاسمین و مونا!(زنده باشند ولی ازون نوه های خانه خراب کنند
)

. هنوز که هنوزه به من میگه گاله به سیبزمینی میگه دیبدمینی. ۵ مرداد به دنیا اومده و یاسی اقلب سره کارش میذاره (یه مورد ازون تفاوتای اخلاقیش با من)
.
.![]()
| Design By : Night Skin |


