تبليغاتX
کشکول


کشکول

یا هو



 

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

                                                        کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

-------------------------------------------------------------------------

منتظرم! منتظر یه اتفاقه خیلی خوب. حالا کی نمیدونم. میخوام با استفاده از قانون جذب  یه چیز خوب جذب کنم.

التماس دعا.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 0:29 توسط جیرجیرک| |

سلام پدر جان.حالت خوب است؟ حال ما که شاید خوب باشد ولی به حال شما نمی رسد. مادر هم خوب است احسان هم خوب است شاد و سرزنده ولی بند زده. همه جای دلش ترک دارد نمی دانم چه مرگش است . نگران نباش به خاطر نبودن کسی به اسمه پدر نیست. به خاطر تنها بودن توی بازار نیست همه اش به خاطر جوانی گندیده اش است.

همه خوبند ولی نه به خوبیه شما. آخر اینجا جوی شیر عسل ندارد که هر وقت تشنه مان شد کنارش دراز بکشیم ونی مان را تویش فرو کنیم و هی شیر عسل یا آب پرتقال یا هر کوفت دیگر بخوریم. حالا پیش خودمان بماند پدرجان آنجا چیزهای دیگر هم دارد؟ یا نه توی نوشیدینی هم اجبار است؟ با این همه مواظب باش ثقل سری چیزی نکنی اینجا که همیشه مریض بودی حد اقل آنجا بگذار همسران آنجایی ات از سلامتی ات لذت ببرند. مادر که هر وقت یادم است یا برایت قرص جدا میکرد یا لقمه می گرفت یا قاشق توی دهانت می گذاشت یا برایت  گریه میکرد. تو را محض رضای خدا آنجا حالت خوب باشد تا خانمهای عزیز پدر و مادرمان را توی این جا آباد نکنند.

میدانم ! میدانم پدر جا ن را ه دور است. اس ام اس ها نمی رسد خطها بسته است ، هواپیما کرایه اش گران است، اتوبوسها همیشه پر است . برای این است که خبری از ما نمی گیری وگرنه حتما دلت برایمان تنگ شده . شاید بگویی دختر بدی بودی اگر بیایم پیش تو نمیآیم! نیا ! اصلا من هم نمی خواهمت برایم مهم نیست ولی تورا به آن خدایت قسم ، یک فکری به حال همسرت  کن.بد کردی پدر! خیلی بد کردی اصلا می دانی مادر چه قدر لاغر شده؟ می دانی چشمهایش هر دوثانیه سه بار بسته میشود و آنقدر جمع شده که بچه های می گویند چشمهای مادر جان خراب شده؟پر از چروک پر از سرگردانی! میدانی عرض شانه هایش هر روز کوچکتر میشود و دلش هم هر روز آب می رود؟ آن قدر سرگرم گردش با حاجی رضی و خانمش هستی که همه چیز را فراموش کردی.فراموش کردی مادرم را با ان همه ترسی که هر روز قورتش میدهد و منی که هر روز خورد شدنش را می بینم. راستی پدر جان آنجا که هستی مواظب باش دکمه های لباست را بالا پایین نبندی. به من ربطی ندارد ولی از نظر زیبایی شناسی می گویم پیش بقیه خوب نیست می دانی که چه میگویم خوب جالب نیست برای مردی به سن شما.

نمی دانم چرا چشمهایم خیس شده اند. لعنت به این حساسیت فصلی . گلویم هم درد می کند. آنگار باز هم بغضم چرکی شده.

عجب دختر سر به هوایی هستم پاک ازیادم رفته برای چه نامه نوشته بودم. مادر گفته برایت بنویسم و روز پدر را تبریک بگویم.گفت برایت بنویسم که هر شب به این امید سرش را روی متکا می گذارد که دیگر بیدار نشود.نمی دانم منظورش چه بوده حتما چیزی بین خودتان بوده من توی مسائل زناشویی شما دخالت نمی کنم. اصلا به من چه که برای چه و برای که می خوابد. همان طور که به من ربطی نداشت که چرابایدیک homo sapien  شوم. با اراده شما یا کسه دیگر نمیدانم. هه انسان اندیشنده هم وزن انسان عشقنده! چه مارمولک هایی هستیم ما!

چیزی توی گلویم تکان می خورد مثل یک ماهی خودش را میکوبد به گلویم نمی دانم چه مرگم شده. چشمهایم هم می سوزند. خیلی وقت بود این حسایسیت فصلی دورم را خط کشیده بود.با آنکه میدانم برایت مهم نیست ولی چیزی نیست خوب میشوم.نگران من نباش .

خوب دیگر نامه ام را تمام کنم تا روی این همه اراجیف که به اصرار مادر نوشته بودم برایت بالا نیاوردم. آخر مجبور میشوم همین طور برایت پست کنم.

آه لعنت به من.!!!دلم برایت تنگ شده کاش میتوانستم بازهم ببینمت. میبینی چه قدر حسودم؟ به من حق بدهکه از تو دلگیر باشم آخر میدانی چند وقت است دیگر خانه نبوده ای و منرا فراموش کرده ای؟ دلم تورا میخواهد دلم دستهایت راهم میخواهد که همیشه توی موهایم بود و با هم تلویزیون نگاه میکردیم. 

پدر فراموش کن این نامه را. من هم سعی مکنم دیگر برایم نباشی. دوستت ندارم.

ببخشید پدر جان. نمی خواستم خط خوردگی داشته باشدولی شد دیگرپاککن هم نبود. شرمنده. همین دیگر!

روزت هم مبارک بیشتر خوش بگذرد.

خدا نگهدارت بیشتر.

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 18:17 توسط درویش کوله به دوش| |


Design By : Night Skin