تبليغاتX
کشکول


کشکول

یا هو



سلام برادر جان شاید خیلی دیر شده باشد  ولی این نامه میتواند سندی باشد برای دلیل کارهایم.میدانی تمام اینمدت دوستت داشتم چون به همان اندازه که دلیل برای عوضی بودن داری دلیل برای خوبی هایت هم پیدا کرده ام . مادرم را میسپارم به تو. میدانم که دیوانه اش میکنی ولی گفتم  که فردا آن دنیا نگویی نگفته ام. غرض از مزاحمت  چیز خاصی نبود فقط خواستم دلیل رفتنم را برایتان بگویم تا بعدها که شایعه هایی توی شهرمان پیچید سرتان را بلند کنید بزنید توی دهن هرچه آدم احمق است .

راستش را بخواهید من رفتم تا به تو بگویم که اگر فکر میکنی کسی جایت را تنگ کرده و  اگر نباشد قدم هایت بلند تر برمیداری اشتباه میکنی چه من باشم چه نباشم تو هیچ پخی نمیشوی. رُکمی گویم دلت هم اگر شکست به من ربطی ندارد مشکل تو چیز دیگریست. مشکلت از آنجا شروع شد که چون پسر بودی  مجوز هر غلطی را به تو دادند.غافل از اینکه دنیا پدر مادرت نیست که هرچه بگویی بگوید چشم.میزند زیر پایت تا با سر بروی تو لجنهایت.

حرفهایم را خلاصه کنم چون حوصله ندارم.بازهم دلیل اصلی رفتنم تو نبودی خودم خواستم بروم. چون احساس کردم خودم بروم ببینم خدایم هست یا نه بهتر از آن است یه عمر توی شک و تردید قدم بردارم و سرم را بخارانم تا وحی ای چیزی از یک جا برسد و خدا را نشانم دهد. نه جانم من ضعیف نیستم یک کم زیادی دیر باورم.الان که نامه را برایت مینویسم توی آن یکی دستم چهار بسته قرص است یک پروانه لعنتی هم دائم دور سرم میچرخد .فکر کنم صدای در میاید به نظرم مادر باشد مثل اینکه پشت در است. بهتر است زودتر قرصها را قایم کنم.اگر بفهمد از غصه دق میکند. لعنت به این شانس حتی برای گفتن حرفهایم توی نامه ای هیچ وقت تمبری برای پست کردنش پیدا نمیشود ناخودآگاه دچار خود سانسوری میشوم.حالا بعدا خودم را میکشم بروم خرید مادر را بگیرم که حسابی خسته شده.

فعلا خدا حافظ 

================================================

پ ن۱:خدا پدر آقای بی دی را بیامرزد با این پ ن که به من یاد داد.

پ ن۲: یک روز قبل از امتحان قارچ یک عدد کتاب که از نمایشگاه گرفته بودم و هنوز نخونده بودم بد جور وسو ام کرد تا بخوانمش:

"احتمالا گم شده ام " نوشته خانم سارا سالار. طرح روی جلدش منرا خفه کرد بس که قشنگ بود. یک دختر با موهای بلند و عینک آفتابی روی تاسی که همه وجه هایش ۶ بود. کشت منرا این نقاشی!

کتاب خیلی جالبی بود آنقدر که ار ۲ ظهر تا ۲ نصفه شب تمامش کردم بسکه قشنگ بود شاید چون به شخصیت ها احساس نزدیکی میکردم.  بیشتر از موضوع طی خواندن کتاب جمله ها و عبارت های قشنگش بدجوری من را درگیر کرده بود. ولی کتاب که تمام شد موضوع هم به همان اندازه به نظرم جالب اومد.

جمله های جالب(از نظر من):

"کاش میشد یک چیز تازه بگوید یک چیزی که بخواهد بپری توی هوا و تک تک کلماتی را که از دهانش بیرون میآمد ببوسی"

" چه خری هستم من که فکر میکنم توی این تنهایی بودن هر خری بهتر از نبودنش است"

"این هم از دل من انگار برف پاککن هایش خرابند که انگار مثل اسفنجی آب کشیده خیس و سنگین است"

" گفتم اگر قرار باشد من و تو با هم برویم جهنم که ظلم است . به اسمان نگاه کرد به همین آسمان . گفت: خدا این جور نیست"

" وقتی بچه بودم فکر میکردم عاشق پدرم هستم اا الان میدانم ازش متنفرم!!!!(این جمله من را کشت)

کتاب خوبی بود از نظر من . به این جمله ها خیلی احساس نزدیکی میکنم. دوستشان دارم.

پ ن۳: اتفاق بزرگی برایم افتاد برای اولین بار تقلب برده بودم سر جلسه امتحان و برای اولین بار تقلب کردم و برای اولین بار تقلبم را گرفتند و برای اولین بار احساس فوق العاده ای دارم( داشتم)

استاد ازم پرسید چرا تقلب کردی فقط خندیدم این قدر که هیجان انگیز بود . گفتم نیاز داشتم. فکر کرد برای نمره بوده ولی من واقعا نیاز به یه اتفاق هیجان انگیز داشتم.

پ ن 4: چه قدر جالب است ستاره دل هیچ کس نباشی (به قول مامانم) و توی دلت یک ستاره گنده داشته باشی. اصلا زندگی معنا ندارد اگر گه گاهی(برای من شده همیشه) کسی را دوست داشته باشی که دوستت ندارد. و همیشه بگویی دوستت دارم به خاطر دوست نداشتن هایت. این جمله هم منرا چپه کرده.

قید همه چیز را زده ام. بگذار یک بار هم شده احمق بمانم.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 19:31 توسط درویش کوله به دوش| |

ماجرا ی نامزد بازیه من:

اول از همه باید بگم که من اصلا اهل سیاست و اینجور حرفا نیستم و ترجیح میدم که خودمو قاطیه این مسائل نکنم و چن وقتیم هست که اگه برنامه ای باشه من برا رای نمیرم .برا این دوره هم باید بگم چون قصد رای دادن نداشتم ازین نامزدای انتخاباتی کسی مد نظرم نبود ولی ازونجایی که همیشه اونجوری که میخوایم روزگار پیش نمیره یه روز جلو تلویزیون نشسته بودمCoffee Screen

که یکی ازین نامزدا داشت از برنامه های ایندش حرف میزد که چنین هستیم و چنان میکنیم و ....حالا چی بودو چی شد مهر این نامزد تو دلم نشستو یک دل نه صد دل عاشقش شدم و شدم از طرفدارای پرو پا قرصش. ولی تا اینو به شوهری گفتم پوزخندی زدو گفت هه اونو میگی؟ شیر بی دندون. از تو بیشتر ازین انتظار نداشتم منو دیدین شدم عین اسپند رو اتیش حسابی سوختم ولی چیزی هم نداشتم به شوهری بگم فقط اونشب بهم قول دادیم به انتخاب همدیگه احترام بذاریم و به نامزدای همدیگه توهین نکنیم.

ولی ازونجایی که عشقش یه شبه اومده بود تو دلم و منم حزب با د یه روز تو یکی ازین خیابونا (بهتره اسم نبرم) داشتم میرفتم که به ترافیک خوردم منتظر بودم که ماشینا همینطوری کند پیش برن که یه عده جوون همسن سال خودمو دیدم از دخترو پسر که سبز پوشیدن یه سری عکسای تبلیغاتی و بروشور و ... دستشون.از روبانای سبز رنگم گلایی درست کرده بودن که میدادن به راننده ها. منم که ازین یکدستی خوشم اومده بود و حسابی جو گیر شده بودم ازشون خواستم چنتا ازین عکسا هم به من بدن و برا اینکه بهشون ثابت کنم منم با اونام ازون پاپیونای سبزو شال گردنا و مچ بنداشونم گرفتم به خودمو ماشین اویزون کردم(البته قابل ذکر که دختر دستشو برد جلو پسره اون نوارو دور مچش بست ولی از جاییکه من ازین کارای بی ناموسی بدم میاد خودم زحمت بستنشو متحمل شدم) و خرسند ازین همه کار مثبت راهیه خونه شدم و تا خونه هم داشتم از رو برنامه های این نامزد جدید میخوندمو حفظ میکردم تا جلو شوهری حرفی برا گفتن داشته باشم و کم نیارم.

من فرزند کوچک ایران هستم

من امده ام که ایرانی اباد و ....

من امده ام که موضوع اشتغال جوانان را ....

من .....   (اینارو با اهنگ ترانه  من امده ام گوگوش بخونین)

رسیدم خونه هنوز شوهری نیومده بود رفتم رو تخت و فیگور خواب میگرفتم که شوهری اومد منم مثل همیشه برا سلام و چاق سلامتی پریدم جلو .شوهری خندیدو گفت زیارت قبول کجا بودی؟ گفتم چطور؟ به دستم اشاره کرد منم خندیدم و گفتم هیج جا .سوغات نامزد جدیده.گفتم تا بری یکسری خرید انجام بدی منم دو تا چایی میریزم میشینم برات تعریف میکنم.

ولی ایکاش اصلا شوهری بیرون نمیرفت و ایکاش اصلا من بیرون نمیرفتم چرا؟؟؟

اخه پاش به بیرون رسیده بود یا نه یه گوله اتیش برگشت خونه اگه کارد بهش میزدی خونش در نمیومد اول که منو کلی برا ماشین دعوام کردکه این بچه بازیا چیه؟ بعدشم باز گفت اه اه بیشتر از این از تو انتظار نمیره .

منم ناراحت و پشیمون از کارم رفتم که بخوابم ولی خوابم نمیبرد همش میگفتم جیری اصلا تو رو چه به سیاست دختر بشین سر کارات نونت نبود ابت نبود نامزد بازیت چی بود حالا خوبه شوهری باهات قهره؟

چرا عاقل کند کاری که باز ارد پشیمانیBegging

الانیم سخت از کارم پشیمونم ساعته ۳ من هنوز بیدار

اصلا چرا شوهری اینقد به انتخابای من گیر میده ها؟ ها؟ حالا که اینجوریه ایشالله نامزد من انتخاب شه تا اون این دفعه مثل اسپند روی اتیش بشه( اوه اوه چقد خشن)

پ ن:شهادت مظلومانه ام ابیها حضرت فاطمه زهرا (س)بر همگان تسلیت باد. 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 3:11 توسط جیرجیرک| |


Design By : Night Skin