تبليغاتX
کشکول


کشکول

یا هو



خسته ام میفهمی؟

خسته ام بسکه هر دوشنبه و یکشنبه لعنتی آنقدر قدم هایم را روی سنگ های قرمز کش داده ام  تا شاید تورا ببنیم.

تو را ببینم که میدوی و من شکلات های قرمز و زرد و سفید راکه توی دستهایم  قایم کرده ام آماده کنم تا به تو بدهم.

تا مشتم را باز میکنم ببینم همه رنگها توی عرق دستهایم پخش شده اند و مثل همیشه های احمق بودنم آنقدر خجالت بکشم که تو هم مرا نبینی.

دیروز   قلب کوچک بازیگوشی  از حس گریه ترکید.

یک نفر دستم را بگیرد دیگر نمیکشم.

.......................................................................................................

پ ن: تا ۶ تیر دیگه پست نمیذارم تا امتحانام تموم شه . پس جیری با زهم مثل همیشه ها دوستانت رو  نگه دار.

پ ن۲:کفشدوزک عزیز ...

او...م ولش کن. حرفم را ننوشته پس گرفتم.

سرباز ممنون که این قدر لطف داری.

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:31 توسط درویش کوله به دوش| |

صدای بهم خوردن در که میاید کفشهاش رو پرت میکنم تو تراس. لعنتی عوضی احمق! مامان میپرد و کفشهارو جفت میکند.با همان لحن فلک زده اش که انگار مجبور به دنیا آمده می گوید:چه کار کنیم دیگه؟ حالا یه   عصری با کفشای تو بره بیرون.

دلم سیاه است:دٍ نمی فهمه دیگه. کفشای من دُخترونست اصلا دو قدم باهاش را بره از ریخت میوفته.

صابون سفید توی دستم میچرخد. صورتم را که زیر شیر میگیرم دلم خنک میشود. انگار احسان یک کتری آب جوش ریخته روی دلم. توی آینه صورت سوخته ام حالم را به هم میزند.تمام صورتم قرمز شده و دماغم مثل یک چغندر خشک شده که دوباره جوشانده باشی رو صورتم باد کرده. همه اش تقصیر این دختره است که یک ساعت و چهل سه دقیقه منو جلو وضوخونه نمایشگاه علم کرده بود تا شاید منو ببیند.

 

بساط سفر دو روزه ام را باز میکنم. توی کیفم جز یک رُژ و کرم و پنکک و یک عدد قاشق خالی هیچ چیز نیست. کیف پولم هم خالی مانده.

 تو تمام سوراخ سمبه های کیف دنبال مسواکم میگردم و دست آخر یادم میاید اصلا فراموش کرده بودم مسواک ببرم. ته کیفم یک شکلات پیدا میکنم میگذارم روی لبهایم انگار که لبهای این جیری وامانده روی لبهایم باز شد. میگذارمش روی قران مامان : بیا این یادگاری دُردونه خنگت که مارو بُرنزه کرد.نصف مال تو نصف مال من.

نوک ابروهای مامان به طرز عجیبی به هم نزدیک شد و بعد یهو هردومیروند بالا.اشک توی چشمهایش جمع میشود.با گوشه مقنعه نمازش که همیشه سرش است چشمش را آبگیری میکند.

:حالش خوب بود که؟

بساطم (بسات)را با پا پرت میکنم یک طرف سینی چایی و گوشی ام را از لای کافه پیانو بر میدارم.ص ۴۳ بود. با بیحوصلگی اِهن و اُهونی میگم که یعنی از من هم بهتر بود بی وجدان.

تمام شکلات را روی زبام میگذارم. لامذهب عجب آرامشی میدهد انگار دوسه سرنگ مواد زده باشم. مامان با مفاتیح الجنان جدیدش حسابی حال میکند. تمام دعاهای عمرش را می آورد و با قدیمی تره مقایسه میکند.گویا انتظار دارد با هم فرق داشته باشند یا سال به سال آپدِیت شودند.

از روی سینی مفاتیح را رو کافه نگه میدارد :چی نوشته؟

سرم سوت میکشد حاضرم شرط ببندم که بیشتر از بارهایی که به من فکر کرده به این دعا و نمازش فکر میکرده.مشخص است که فهمیده چه حالی دارم چون پشت سرش میگوید: چون ریزه میگم وگرنه میدونم. چشمامو ریز میکنم نمیتونم بخونم.

تصمیم گرفته ام مهربان باشم. به زور لحنم را عوض میکنم.

:بی کذا و کذا. انگشت اشاره اش را کمی خم کرده و میکشد رو خط کناری . هردومان احساس میکنیم توی مناظره شیوخ هستیم و اتاقمان هم یکی از همان حجره هاست و من هم ملا صدار هستم.

: بی کذا و کذا رو نگفته که باید بخونی یا نه؟ حاج خانم افتخارزاده میگه یه جا خونده که اگه بگی بهتره.

فرصت خوبی شد برای تجلی افکار یک جواب دو پاراگرافی کافیست تا مامان قانع شود   که من خیلی سرم میشود.

هرچی فکر میکنم نمیتوانم بفهمم  که چه شباهتی بین "روی ماه خداوند را ببوس " و " کافه پیانو" بوده که  دونات آنهارا میخواسته مقایسه کند.

از کتاب آنقدر خوشم آمده که وقتی مامان گفت احسان تصادف کرده فقط برای اینکه جوابی داده باشم سرم را تکان دادم.اصلا هم یادم نمیآید که گزارش کار جانور را ننوشته ام بهناز و سمیه نصف جانور را خوانده اند و من هنوز صفحه ۵ مانده ام.

یک چیزش حالم را بد کرده "ت .. خ... .... ش را هم یادش نمیآید" از این حرفها بدم میاید.

برای اینکه مامان دوباره سوزنش رو نماز من گیر نکند هنوز چیزی نگفته میپرم ووضو   میگیرم و دوباره حالم از دماغم به هم میخورد و نمازم را بی آنکه حواسم به آن باشد میخوانم من هم شاید بتوانم چیزی شوم.

چه قدر بد است آدم دچار جو گرفتگی عمیق شود. لحنم هم عوض شده.

پ ن: جیری ببخشید که زود آپ شدم نمیخواستم با خوندن کامنت تسلیت دوستان هرروز به مرگ کسی فکر کنی که رفته .

پ ن ۲:توی نمایشگاه کتاب با من هم  مصاحبه کردند وکلی دروغ گفتم که دوسه ماهی دو تا کتاب میخرم و ... .تازه  فهمیدم که برای یک  عدد زیست شناس روسی میتوان دوست دختر خوبی باشم

پ ن ۳: کتاب خریدم و کلی هم برای دوستانم خواستم سوغاتی کتاب بیاورم ولی بعد که آمدم خانه پشیمان شدم. و تصمیم گرفتم هیچ کدامشان را به کسی ندهم. 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:25 توسط درویش کوله به دوش| |

خیلی دوستش داشتم همیشه و همه جا پشتوانه خودم و زندگیم بود نمیدونم چه احساس قوی و محکمیه که اکنون پس از گذشت دو سال دوست ندارم جایی برم که خاطرات با او بودن و برام زنده میکنه .

اینقد دوسش داشتم که همیشه از خدا میخواستم اگه قراره اتفاقی براش بیفته اول از اون من برم تا غم ندیدنشو نداشته باشمولی ازونجایی که همیشه زندگی طبق خواسته ما پیش نمیره اینطور نشد و الان دوساله که از دیدنش محرومم.

امروز 18/2/88 دومین سالیه که عزیزمو از دست دادم و به احترام اون عزیز از دست رفته مشکی پوشیدم و گردنی که ازش به یادگار داشتم به گردن بستم و جلو ایینه به مدت 10 دقیقه سکوت کردم و عاشقانه ترین و زیباترین تصویری که ازش به یاد داشتمو تو ذهنم مرور کردم.

واما عاشقانه ترین تصویر:مربوط  میشه به زمانی که در ICU بستری بودن و در حالت کما بسر میبردن و ما همگی به اون شیشه لعنتی چشم بسته بودیم و انتظار فقط یک حرکت کوچیک رو از ایشون داشتیم.روزهای اخر سال تند تند میگذشت و دریغ از یک حرکت کوچیک..تا 28/۱۲/۸۵ رسید که تلفن زنگ زد پرستار پدر بودن و خبر هوشیاری پدر رو به ما دادن ولی گفتن تا چند روز ملاقات ممنوعه ما فقط دل خوش کرده بودیم به دیدن پدر از پشت شیشه و دست تکون دادن براش..بالاخره۱/۱/۸۶رسید و ما به شوق دیدنش با سبزه ای که مامان سبز کرده بودن و یک شاخه گل سرخ و یه ظرف شیرینی به سمت بیمارستان راه افتادیم وقتی وارد بخش شدیم پرستار گفت فقط دو نفر میتونن ملاقات حضوری داشته باشن که یکی از اونا من بودم و اون یکی مامان.من اول وارد شدم از شوق دیدنش مدتی بهش زل زدم و در حالی که بغضی راه گلومو گرفته بود ازش پرسیدم چطوری بابا؟ خوبی؟و ایشون با وجود ناتوانی زیاد که به خاطر وجود لوله تراشه و دستگاه های متعدد بود با یه حرکت بهم فهموند که خوبه. بعد دستمو گرفت و به سمت ناخن هاش برد و بهم فهموند که ناخن هاش بلند شده و میخواد که کوتاه بشه .(من همیشه اینکارو براش انجام میدادم هر وقت میخواست ناخن هاشو بگیره من با اصرار ازش میخواستم که خودم انجام بدم چون عاشق اینکار بودم)از پرستار تقاضای ناخن گیر کردم و دست بکار شدم و پدر فقط نیگاه میکرد ولی در یک  لحظه احساس کردم اهی کشید و دستشو عقب کشید وقتی نیگاه کردم دیدم در اثر بیدقتی من تیکه ای از پوست انگشتشو با ناخن گیر گرفتم اونجا بود که دستای ضعیفشو تو دستام گرفتم و عاشقانه بوسیدم و او فقط به لبخندی اکتفا کرد و پیشونیمو بوسید.

بله این عاشقانه ترین تصویری بود که از پدر تو ذهنم مونده و از خدا میخوام هیچ وقت کمرنگ نشه.

پ ن ۱:ایام شهادت ام ابیها فاطمه زهرا(س)تسلیت باد.

پ ن۲:اگه این پستو خوندین و خوشتون اومد ازتون میخوام یک صلوات برای شادی روحشون عنایت فرمایین

پ ن۳:عاشقانه ترین تصویر زندگیه شما چیه دوست من؟

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:47 توسط جیرجیرک| |

 

آموخته ام که خدایی دارم که به جای اینکه کوله بار مشکلات را بر دوش بکشم می توانم آنها را در دامن خدایم بریزم .
آموخته ام که زندگی زیباست و این چشم های من است که گاهی آن را زشت می بیند .
آموخته ام که من نمی توانم انسان ها را تغییر دهم اما می توانم نگرش خود را بهبود بخشم .
آموخته ام که مردم آزادند تا در مورد ما هر گونه که می خواهند فکر کنند اما این بدان معنا نیست که هر طور که آنان فکر کنند ما هم همان طور باشیم .
آموخته ام که نفرت هیچ گاه نفرت را از بین نمی برد بلکه این محبت است که دشمن نفرت است .

آموخته ام:
با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند.
از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .
تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.

 آموخته ام که ...
آموخته ام که ...
آموخته ام که آموخته هایم اندک است ...

پ ن:مخرب ترین چیز تو زندگی ادما اینه که اونی نباشن که نشون میدن و همیشه خودشونو پشت یه جلد و نقاب دروغی پنهان کنند.

 

بدترین های من:

ا:ندیدن درویش عزیزم و ناراحتی اون

۲:بستری شدن چند روزم تو سی سی یو و دعوا کردن من توسط نیلو جون (پزشکم)تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

۳:رنجوندن یه نفر به طور خیلی اتفاقی(ایشالله خدا منو ببخشه)

۴: پا تو کفش درویش کردنو  و اینکه درویش منو باز دعوا کردتصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com 

۵:پا گشا کردن امیر و راحله و دعوتشون برا شام تو طلاییه مجبوری طوری که دوست داشتم ازون بالا خودمو پرت کنم پایین

بهترین های من:

۱:خوب شدن نسبی من طوری که میتونم کارامو انجام بدم

۲:عوض کردن مسیر زندگی یه نفر  اونم به صورت خیلی اتفاقی

۳:دیدن درویش و کفشدوزک عزیز تو نمایشگاه کتاب (هنوز قراره اتفاق بیفته)

۴:روز پرستار و کلی اس ام اس های عشقولانه و کادو اینا

۵:تولد شوهری یه جشن دو نفره یه شام خوشمزه تو یه فضای عشقولانه کلیم شادی و رقص Happy Danceاین شوهریه داره میرقصه و اونم من

۶:کادو گرفتن کتاب راز و دولت عشق از پزشکم و کلی کیفور شدن با خوندنشون

بهترین بهترین بهترین های من:Jazz Saxophone

اینکه منو شوهری تصمیم گرفتیم یه کوچولو رو برا فرزند خواندگی قبول کنیم فک میکنم بهتر ازین دیگه نمیشه.

 

با جمع و تفریق کردن روزای خوب و بدم به این نتیجه رسیدم که زیادی تو فاز خوشیم

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 3:36 توسط جیرجیرک| |

"و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است و هر تصور از خیال های دل وی دائما محض شرارت است و خداوند پشیمان شد که انسان را بر زمین  ساخته  بود و در دل خود محزون گشت. و خداوند گفت انسان را که آفریده ام از روی زمین محو سازم انسان و بهایم و حشرات و پرندگان هوا را چونکه متاسف شدم از ساختن ایشان"

متون آیات ۵ و ۶ و ۷ باب ششم .

خدا هم پشیمان میشود؟

وفتی این متن را خواندم سراسر وجودم لرزید. با خودم گفتم اگر من یک مسیحی زاده بودم اگر وقتی نوزاد بودم من هم غسل تعمید داده میشدم و رسما یک مسیحی میشدم هیچ وقت  این جمله "و خداوند هم پشیمان شد" تااین حد برایم جدید و عجیب نبود. خدایی که پشیمان میشود.!!

با این وجود شاید وقتی آیات قرآن را میخواندم با تمامی کلماتش غریب میشدم و تک تک جملات برایم علامت سوالی میشد و راحتتر شک میکردم. شکی که راحتتر من را از خدا دور میکرد بدون واهمه بدون اضطراب بدون دلتنگی برای عقاید کودکی و نوجوانی فراموش شده ام. بدون ترس از غضب پیامبرم بدون ترس از قهر بانوی دینم اگر دینی باشد.بدون ترس از تاسف ولی دینم.

ولی من یک مسلمان زاده ام اما هیچ وقت به یاد ندارم آیه ای را خوانده باشم بدون این که حتی یک لحظه به آن فکر کرده باشم.

من میترسم از امامی که میاید اگر واقعا امامی باشد.

===============================================

بهترین های من:

-کم شدن سردرد های شبانه.

وقوع یک اتفاق جدید .

 باز شدن گل شمعدونی اتاقم.

بدترینهای من:

مرگ پدر یکی از همکلاسیهام.

بستری شدن جیری.

احساس تنفر شدید نسبت به همه:

جیری برای طلب کار بودنش   .

دونات برای اینکه پیشش احساس بچگی میکنم. .

سلطان چون بدم میاد دیگه.

بهنازبرای لاغر و خوش لباس بودن نسبی اش..

سمیه برای نمره های خوبش .

و احسان برای همه چیز

کلا بد بود خیلی بد.

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:0 توسط درویش کوله به دوش| |


Design By : Night Skin