کشکول
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
آشفته ام! این روزها خیلی آشفته ام! امروز دوستم زندگی اش را به مزایده گذاشته بود! شاید حق با اوست، من هم زندگی ام را به مزایده بگذارم؟ چه کسی زندگیه پلاسیده ام را خریدار است؟ قبل تر ها هر وقت دلم می گرفت به آنجا پناه میبردم. آنجا امن بود ولی آن هم دیگر مرا نمی خواهد طاقتش تمام شده. گریه های بی صدایم برایش سمفونی خسته کننده ای شده. پس کجا بروم؟ بغضم اندازه شش سال توی گلویم بزرگ شده. نمی توانم! نفسم گرفته. از این اکسیژن ساز مصنوعی خسته شده ام. من یک سطل هوای تو را می خواهم. میفهمی فقط یک سطل! دریغ کردی! این را هم دریغ کردی ! پس کجایی تو؟وقتی روی آن تپه دستم را به طرفت دراز کردم چه قدر داد زدم؟ اصلا شنیدی؟ شاید چون نفسم کوتاه بود صدایم تا نیمه که آمد مرد.این مامن جدیدم هم کم طاقت است. حق با دوستم بود! اهای مردم من هم زندگیه پلاسیده ام را به مزایده می گذارم. یک پول سیاه هم برایم کافیست! جایی را سراغ دارم که با این پول به من یک مثقال آرامش میدهند. ولی نه! دست نگه دارید. من هنوز منتظرم شاید سر آن تپه تو به انداره ی نیمه راه پایین بیایی و صدایم را در نیمه به آغوش بگیری. پ ن:التماس دعا جشن تمام شده بود .از کنارشان که رد شد لبخندی تمام صورتش را گرفته بود. صدای خنده هایش از چند قدم عقبتر توی گوشش جا مانده بود . دلش سوخته بود قدر سالها سوخته بود! "ای کاش من اونجا بودم ، کاش من پیشش بودم" بوی یک اتفاق لیلا را ترسانده بود. نگاهش روی سنگفرشها سر میخورد و رزی که توی دستش نامنظم می چرخید. " نه اون برام فقط یک دوسته همین! اجازه نمی دم دوباره برام بشه تو!" همان یکشنبه لعنتی بود که خودش خندیده بود و گفته بود" چه خوب ، خیلی خوبه" باز هم خندیده بود و کیف را توی دستش تاب داده بود" این طوری برای من بهتره ، شما دیگه برای من فقط یک دوستید!" خندیده بودند و جدا از هم سوار اتوبوس شده بودندُُُ. همان شب که وقتی دستهایش را جلو دهانش گرفت تا گرم شوند از تشریح زالو بوی خون می دادند. تمام بدنش می لرزید ، رز توی دستش می لرزید نباید گریه می کرد وقتی به طرف تاریکی رفته بود لیلا بود که دستش را گرفته بود و گفته بود"نه، اونجا سلفه از این طرف." صورتش خیس شده بود و دستهای لیلا هم! بیچاره لیلا که همیشه باید جای دوستش گریه می کرد.همه جا سیاه بود مثل همه شبهای یلدا! تن قرمز رز را توی دستش هی به سیاهیه هوا میزد و هی میخواست گریه نکند. لیلا باز ترسیده بود"خودتو آروم کن بذار گریه کنی" " نمی خوام ... نمی خوام ... نمی خوام..." صدایش زیر هق هق خفه شده بود! گربه سیاه توی گوشیه موبایلش زیر نگاه شیشه ایش گم شد و نور آبی آن با خوردن به زمین مرده بود. صورتش را توی شال گردن قرمزش پوشانده بود و روی زمین زانو زد. وقتی به خانه رسید دومین سال بود که همه بودند جز او! خندیدو خندید و خاطره گفت و خندید و همه خندیدند ، مادر هم خندیده بود و همه رفتنده بودند ودوباره افتاده بود توی تاریکیه اتا قش. پتو را رویش کشید و بی صدا لرزید. خانه تاریک بود مادر دو زانو کنار دختری که زیر پتو میلرزید دلش گرفته بود. " می دونم دخترم ، بابا هم دلش برات تنگ شده منم دلم براش تنگ شده" توی بغض حرفهایش را جویده بود دستش روی پوست چروکش هی می ترسید گاهی با تردید می رفت تا دخترش را بغل کند. دلش برای دختری که پدر نداشت می سوخت! ولی می ترسید ، از دخترش می ترسید.نگین قرمز انگشترش را توی تاریکی نگاه می کرد همان که علی خیلی دوستش داشت.چه قدر چشمهایش اشک داشت. مادر ماتم زده کنار دختری نشسته بود که توی هوای خفه زیر پتو می لرزید و و برای کسی گریه می کرد که امشب خنده هایش را از چند قدم عقب تر توی گوشش جا گذاشته بود و دلش برای مادری می سوخت که هنوز ساده بود! ---------------------------------------------------------------------------------------- پ ن۱: تقدیم به سمیه و بهناز عزیز که همیشه برایم بوده ، هستند و خواهند بود. پ ن۲:به قول یه کسی این یه نوشته از دفتر خاطرات بود و اینجا آورده شد تا دو دوست عزیزم و مادر مهربانم رو هیچ وقت فراموش نکنم که توی این مدت همیشه به خاطر من اذیت میشدند (پس هیچ وقت قصد جلب توجه و برانگیختن ترحم هیچ کسی رو نداشتم) پ ن۳:لطفا از هر گونه نصیحت عاقلانه و احمقانه شدیدا پرهیز کنید چون مربوط به یک خاطره دور و تمام شده بود همین! دست هاش رو درو گردنم حلقه کرد و دماغشو گذاشت روی دماغم. به چشمهاش نگاه کردم چه قدر درشت و مشکی بودند. لبهاشو گذاشت روی لبهام و برای یک لحظه یخ زدم. بدنم و دستهام بی حرکت مونده بودند و اون هم لبهاشو برنمیداشت و... . نمی دونستم باید چی کار کنم. - خاله حالا که بوسیدمت بادکنکمو از رو کمد بهم میدی؟ -------------------------------------------------------------------------------- پ ن: کودک؟ بوسه؟ کار آدم بزرگا؟ به صندلی کناری که نگاه کردم دو پسر جوان با لبخند چندش اوری به من نگاه می کردند. تمام بدنم لرزید و نگاهم رو به روی پاهام کشیدم. گوشیه هد فون رو از زیر مقنعه به سختی تو گوشم فرو کردم . لعنت به این ! ... گفتنی ها کم نیست ... من و تو کم گفتیم .... حالم داشت به هم میخورد اتوبوس گرم و خفه بود خانم چادری هم با زمزه تسبیحی رو توی دستش می چرخوند و بوی دهانش رو توی صورتم پخش می کرد. نگاهم که روی صورت خانم چادری خشک شده بود با حرکت پسر شکست و افتاد روی صندلی کناری. پسر مو سیخی دائم به گوشیش اشاره می کرد چیزی شبیه بلوتوث بازی و هزار چرت دیگه. بوی دهان خانم چادری و لبخند پسر حالم رو بد تر کرد. چراغ های قرمز روشن شدند و همه هم سفر ها ساکت شدند و به تلویزیون کوچک نگاه کردند. با شرکت جمشید هاشم پور... شوفر جوان دست به کمر روبه روی تلویزیون ایستاده بود. به صندلی تکیه دادم و به یک دست کوچک بین دو صندلی جلو نگاه کردم. دستها ی یک نوزاد ۸ -۹ ماهه و یا شاید کمتر! گویا خواب بود توی خواب انگشت شصت اش رو توی بقیه انگشتهاش فرو رفته بود و انگشت اشاره اش دائم تکان می خورد. دلم ریخت شاید کم کم دارم بزرگ میشم. - یعنی این بچه هم خواب میبینه ؟ - چرا؟ واسه چی انگشتش رو هی تکون میده؟ و ... -شاید من هم مادر شم؟ با یک خاطره شروع به خندیدن کردم. خانم چادری خواب بود و پسر مو سیخی هم با توجه به خواب خانم چادری بود با خنده من زنده شد و دوباره با همان اشارات به تکاپو افتاد. برای یک لحظه که به چشمهایش نگاه کردم. ان قدر نگاهم مرده بود که لبخنده او هم در جا مرد. حالم از هرچی پسر بود به هم خورد و بیش تر از همه از خودم که با نگاهم یک انحنا رو شکسته بودم .اتوبوس خواب بود همه ی پنجره سیاهی محض بود . -ما چه قدر کوچک میشیم وقتی چیزی رو نمی بینیم.چشمهایم رو بستم و کوچک بودنم رو برای خودم نگه داشتم. یک ترانه رو یازده بار گوش دادم ولی همیشه برایم تازه بود. *** کم کم همه بیدار شدند و دوباره بوی دهان.! دختر بچه هم بیدار شده بود چهره اش درست جلو من بود و برای اولین بار یک بچه به من نگاه می کرد. تا لبخند زدم او هم خندید. چه قدر شیرین بود قلبم شروع به زدن کرد. تمام صورتم به بالا کشیده شد. زبانم رو در اوردم و چشمهایم هم به هم نگاه کردندو صدای قه قهه بچه و قلب من که هی ریخت! چه قدر زیبا و شیرین بود. دست های سفید و استخوانی مادرش یک سیب سرخ رو جلو دختر بچه گرفت. شیرین هم به من نگاه می کرد و اصلا به سیب توجهنداشت من هم شاد از توجه شیرین لبخندم رو انقدر بزرگ کردم تا دندان هایم ریخت بیرون. دست استخوانی سیب رو توی دهان شیرین فرو کرد . شیرین شروع به میک زدن کرد. دلم بچه میخواست درست شبیه شیرین سفید و تپل با موهای خرمایی و چشمهای عسلی و نگاهی معصوم! کاش منت هم بچه بودم مثل شیرین. تشنه بودم بسکه زبانم رو بیرون اورده بودم دهانم خشک بود . بلند شدم تا آب بیاورم که پسر زودتر از من با دو لیوان آب برگشت. هرچه خندیده بودم توی دلم خشک شد.بدون اینکه آب رو بگیرم برگشتم و همان طور که خانم چادری غر میزد توی صندلی فرو رفتم. شیرین داشت به جای خالی نگاه میکرد و با نشستن من نگاهش همچنان به جای خالی بود که حالا با من پر بود. برایم عجیب بود بلند شدم تا پرده رو به جلو بکشم نور ریخت توی اتوبوس چشمهایم بسته شد ولی شیرین با چشمهای باز بار هم به یک جای خالی نگاه میکرد. دلم ریخت انقدر که توی صندلی افتادم ولی شیرین هنوز به جایی که قبلا خالی بود نگاه می کرد.!!! ========================================================== پ.ن: خیلی با خودم فکر کردم که چرا وقتی کسی با کسی ارتباط برقرار می کنه به چشم ها نگاه میکنه؟ و چرا نگاه ها این قدر به ادم ها نزدیک میشند؟ چرا؟
| Design By : Night Skin |


