کشکول
یا هو
اگه یک روز بهتون بگن سرطان دارین چه کار میکنین؟ دوباره سئوال های عجیب و غریب خانم مشعوف کلاس رو تکون داد ولوله ای تو کلاس افتاد. بعضی ها که حواسشون به درس بود که هیچی و بعضیا که منتظر همچین وقتهایی بودن شروع کردن به حرف زدن و پچ پچ . مینا از ته کلاس داد می زد: خانم مابگیم؟اگه یک روز به من بگن میرم کافی شاپ میشینم و تا جایی که بتونم بستنی دلخواهم رو سفارش میدم و میخورم(کلا مینا دختر شوتیه). سوگل می گفت استاد اگه به من بگن میرم ازهر کی که بهش بدی کردم حلالیت میخوام. سمیه:من میرفتم امامزاده دخیل میشدم، و شفام رو ازش میخواستم. افروز با اون عشوه و ناز همیشگیش گفت: استاد این چه حرفیه؟ دور از جونمون ما هنوز اول راهیم و آرزو داریم. اون یکی میگفت: مگه میشه؟ مگه امکان داره؟ یا یکی میگفت جیغ میزنم و.... منصوره گفت:استاد من فوری ازدواج می کردم تا آرزو به دل نمونم و ناکام از دنیا نرم .واینجا بود که کلاس مثل توپ منفجر شد. من هم همینطور که دستهامو زده بودم زیر چونه باز رفتم تو خیالات ،تصور کردم مبتلا به سرطانم و به خاطر شیمی درمانی زیاد موها و مژه هام ریخته اشک تو چشام مربع شده بود و خیلی سعی میکردم که جاری نشه ولی دماغ هویجیم (که به خاطر فشار زیاد خیلی قرمز شده بود)از نظر تیز مشعوف پنهون نموند و پرسید:فلانی چی شده؟جواب تو چیه؟ من ........ من .. استاد؟! دیگه نتونستم طاقت بیارم و اروم اروم اشکام رو گونه هام جاری شد و صدای هق هقم کل کلاس رو برداشت. خانم من اصلا تحمل شنیدن همچین خبری رو ندارم. اگه به من بگن اینقدر گریه میکنم که بمیرم. . . . . .واما چند ماه بعد... مدتی بود حالم بد شده بود.توانایی گذشته رو نداشتم ،با کمترین فعالیت بدنی تپش قلب بالایی می گرفتم،تنگی نفس میگرفتم وخسته میشدم و مجبور میشدم که استراحت کنم.تا اینکه به یک متخصص قلب مراجعه کردم و با گفتن مشکلاتم دکتر دستور بررسی و پیگیری بیشتری داد.(گرچه که به خانواده همون روز اول گفته بودن که مشکل چیه!!) اکو داپلر آنژیوگرافی و... انجام شد. تشخیص: . . .. به من گفتند: 1- دارو ودرمان قطعی نداره 2- طول عمر زندگی این افراد پس از تشخیص 3 تا 5 ساله 3- بارداری ممنوع 4- فعالیت بدنی ممنوع 5- ................ ولی الان که دارم اینها رو مینویسم پنج سال از اون زمان میگذره و من نه تنها گریه نکردم که بمیرم(البته خودمونیم دروغ چرا!!! گریه کردم ولی نه تا اون اندازه که بمیرم)بلکه خیلی راحت تونستم اون رو به عنوان جزئی از زندگیم بپذیرم و قبولش کنم. درسته شاید نمیتونم مثل شما زیر بارون قدم بزنم و از اینکار لذت ببرم ، درسته بالا و پایین رفتن از پله ها،دوچرخه سواری،کوهنوردی،مسافرت (بدون بودن ویلچرو اکسیژن)، برام محدود شده و گاهی به صفررسیده و مثل گذشته شیطنت ندارم و تنفس بدون مصرف دائمی اکسیژن(با کپسول و اکسیژن ساز) و به کمال رسیدن یک زن که همون مادر شدنه برام شده یک آرزوی دورو دراز ولی من الان زنده ام،نفس میکشم، وزندگی شادی دارم و در کل از زندگیم لذت می برم.چون خدایی دارم که منو دوست داره و خانواده ای که من رو هیچ وقت تنها نذاشتن و همیشه با من بودن و هستن.و مهمتر از همه شوهری که منو با این شرایط قبول کرد و قول داد که هیچوقت تنهام نذاره. همیشه این جمله رو در نظر دارم که خدا دردونه هاشو دوست داره و بیشتر پای تخته احضار میکنه.من هم به این دلخوشم که شاید من هم دردونه خدا هستم. وحالا دوست من جواب شما به این سوال چیه و اگه شما بودین چیکار میکردین؟ صدای ناله دوباره بلند شد.از خواب بیدار شدم و کورمال کورمال خودم رو به دیوار سمت راست رسوندم.دست به دیوار کشیدم و بلند شدم . ردیف هایی از خط رو از بالا تا پایین لمس کردم. 42 ردیف 30 خطی بود.تا رسیدم به ردیف 43 دیگه نشسته بودم.با سنگ نوک تیز یک خراش عمیق روی دیوار کشیدم که می شد سیزدهمین خط. امروز صدای ناله ها زجر آور تر بود _ تاریکیه مطلق... روز هارو گم کرده بودم دقیقا نمی دونستم که باید خط بیستم رو بکشم یا یازدهم.شاید امروز ادامه دیروز بود ، شاید هم هنوز توی دیروز بودم یا شاید چند روز از فردا گذشته . حتی نمی دونم ناله ها چند روز خاموشند. _ صدای ناله در، نور دوید به سلول فکر کردم خورشید طلوع کرده . از نور صورتمو پوشوندم . -خوشحال باش سلولت عوض شده. - الان شب یا روز؟ پاشو ببینم، چیزی برندار اونجا همه چیز هست. چشمهام هنوز بسته بود از نور می ترسیدم. یک دستم رو روی زمین کشیدم و با هراس تنها داراییمو برداشتم. سنگ نوک تیز توی مشتم مخفی بود. بوی پوزخند نگهبان اذیتم میکرد.معناشو نمی فهمیدم من اینجا حتی سایه هم نداشتم. زنجیر ها قدم هامو قطع می کردند سرم رو توی بازوم مخفی کرده بودم و سنگ رو توی دستم فشار می دادم.فاصله من تا ناله ها فقط به اندازه چهار قدم شکسته بود. _ صدای فریاد در و تنهایی! تا خواستم چشهامو باز کنم دوباره تاریکی بود ولی این بار با نواری از نور. هر روز طلوع رو می دیدم از روزنه ای به اندازه یک چشم. بیرون رو احساس می کردم. حسی که توی چهل و دو ماه گذشته گم کرده بودم دوباره پیدا کردم.بوی بارون و کاه گل نم خورده رو بعد از مدت ها شنیدم. بو می کشیدم ، دور سلول رو بو می کشیدم تا به سوراخ چشمی می رسیدم سعی می کردم تا می تونم بوی دریا رو ببلعم.دیگه شمارش روز ها برام اهمیت نداشت فقط و فقط نشستن کنار سوراخ و تصور دنیای پشت دیواربا مردمی که توی دنیایی بزرک تر از سلول من نفس می کشیدند.من طلوع رو می دیدم ، بوی بارون ،دریا و درخت ها رو احساس می کردم. از دیوار ها حالم به هم می خورد.سوراخ چشمی عمیق و کوچک بود . وقت طلوع این قدر فریاد میزدم تا دیوار ها از فریادم بشکنند ، تا بقیه هم بفهمند که من وجود دارم. _ خواب بودم، احساس کردم که بوی چوب سوخته میاد . چشم هامو باز کردم ، تاریک بودولی مثل اینکه همین نزدیکیا نگهبان ها اتش روشن کرده بودند تا از سرما فرار کنند . دلم هوای شبهایی رو کرد که تا صبح با دوستام توی باغ اتش روشن می کردیم و شعر می خوندیم. دماغم رو به سوراخ چسبوندم و هوای سنگین روزنه رو با تمام وجود به ریه هام کشیدم. دیگه طاقت نداشتم ، دیگه تحمل این همه خفگی رو نداشتم. روزنه لعنتی با یادآوریه دنیای بیرون نه تنها منو آروم نکرد بلکه زشتی شش وجهی سلول رو برام صد برابر کرد. چیز هایی رو که باید فراموش می کردم به یاد آوردم حالا دیگه سنگم شکسته ... بوووم بوووم صدای کوبیدن چیزی به دیوار. _ در سلول باز شد. نور فانوس دیوار سوراخ چشمی رو روشن کرد ، کنار شکستگیه دیوار دو جای خون بود جایی که قدیمی تر بود! و یک جای خون تازه ، فانوس دنبال رد خون به پایین کشیده شد ... _ نعش کش پیرزیر لب غرغر میکرد _همش خود کشی. همش خون، کی می خواد اینا رو تمیز کنه؟ می خواین خودتونو بکشید بدون خوریزی بکشید.مرده می بری باید کثافت پاک کنی ... نگاه پیر مرد روی خراش های دیوار مات موند. انگار کسی با یک سنگ روز دیوار چیزی نوشته بود "یکی این سوراخ لعنتی رو خفه کنه!!!! "
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


