تبليغاتX
کشکول


کشکول

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود



وای... صد وای... اختر بختم

پدرم آن صفای جان مرد

مرگ ان مرد ناتوانم کرد

چکنم ؟ بعد ازاو توانم مرد

                      هر پدر تکیه گاه فرزند است

ناله بی او چگونه سر نکنم؟

نیست شد تا مرا توان بخشید

پیر شد تا به من جوانی بخشید

                    او خداوند دیگر من بود.

پدرم لحظه های اخر عمر

  نگه خویش در نگاهم دوخت

به من ان دیدگان مرگزده

بیکی لحظه صد سخن اموخت

             نگهش مات بود و گویا بود.

واپسین لحظه با نگاهی گفت:

وای عفریت مرگ پیدا شد

اه... بدرود  ای پسر بدرود

دور دور جدایی ما شد

                 ای پسرجان پدر ز دست تو رفت.

نگه بی فروغ او میگفت:

نور چشمان من خدا حافظ

واپسین لحظه های  دیدار است

پسرم  جان من  خداحافظ

             تو بمان زندگی برای تو با د

چون پدر را به خاک بسپاری

پا نهی بی امید در خانه

نیست بابا ولیک می شنوی

بانگ او را به صحن کاشانه

            من چگونه دل از تو بر گیرم؟

زندگی پای تا به سرفسانه است

مادر دهر قصه پردازست

عمر ما و تو قصه ای تلخست

تلخ انجام و تلخ اغازست

               قصه ای که نا شنیدنش خوش تر

بسته شد دفتر حیات پدر

دیگر این داستان به سر امد

قصه ی ما به سر رسید و کنون

نوبت قصه ی پسر امد

          قصه ی عمر تو به سر نرسد.

                                                  واپسین نگاه-  مهدی سهیلی

نوشته ای بود به یاد پدری که در ماه های اخر عمر نا توان از سخن بود. پدری که درست با همین احساس به همین حال با چشم با  فرزند خود حرف میزد.نگاهی گویا و روشن سرشار از ارامش و    احساس ازادی.

شاید برای کسانی که به ندرت و گاهی از روی نیاز به پدر مادر خود نگاهی می کنند چندان قابل درک نباشد ولی برای کسانی که این گوهر را از دست می دهند هر ثانیه که به یاد عزیزشان می افتند سخت و جان کاه می شود.گاهی  به خاطر در گیری های کاری و برای امثال ما درسی و حتی عشقی  ان قدر  درگیر دنیای کوچک خود می شویم که به راحتی پدر و مادر خود را نا دیده می گیریم.برای لحظه ای کوتاه کافیست صحنه ی زیر را تصور کنیم شاید و شاید برای یک لحظه بتوانیم روزی را به یاد اوریم که این گوهر را از دست بدهیم.

من و تو می خواهیم

سر به خانه ای تنها بزنیم

دختری بی رنگ  با دلی ابی رنگ

دست در دست پدر

که سالهاست بی جان است

از خدا می خواهد

که پدر خوب شود

بی نوا

هرگز نمی دانسته

که پدر میهمان یک روزه اوست

پدرش دیگر حتی

نا ندارد که به او لبخند زند

چشمان پدر بی نور شده

دخترک با ساده دلی به پدر می گوید

(پدرم از گل ناز ترم             پدرم همچون تاج بر سرم        پدرم نازنین دختر      امروز امتحان داشتم

که اگر خداوندم خواست      روزی دکتر شوم و                    همه را خوب کنم)

پدرش جان در لب ندارد که بگو ید:

( دخترک بی چاره من         امروز من هم به میان مادر و خواهرت خواهم رفت

تو تنها خواهی شد          ولی باید بدانی که               خدا هرجا هست           تو و او با هم هستید)

دخترک انگار  

از نگاه های سرد پدر  حرف را می شنود

پدرش بی جان شد

روح پاک اندوه دیده اش اکنون

دست بر گیسوان دخترش می ساید

دخترک سردی دست پدر را می بیند

اشک هایش جاریست

قلب او اکنون

از خدا می پرسد که چرا من باید باز هم تنها شوم

ما همه میدانیم که پدر با دختر

مثل دو لب بالا و پایین هستند با هم هستند و بودنشان با هم

حرف ها می سازد

دخترک تنها ماند ...

خواسته و یا نا خواسته ، دا نسته و یا نا دانسته، چه زود  و یاچه  دیر این روز فرا می رسد و ما می مانیم با سال ها خاطره و چندین برابر آن پشیمانی.

نوشته هایم  تقدیم به تو  به تو که خواسته من را با مادرم تنها گذاشتی.  هرگز نگاهت را در اخرین لحظه های عمرت فراموش نمی کنم. نگاه ارام و بی رمقی که به جایی نا معلوم دوخته بود. قسم می خورم که تو می دانستی. می دانستی که چیزی به پایان سفر سختت نمانده. من هم این را خوانده بودم از چشمانت. ولی ابلهانه در ان لحظه که تو به وداعت می اندیشیدی من از ارزو ها و برنامه های درسیم می گفتم. برایت می گفتم که می خواهم به بهترین دانشگاه بروم می گفتم که طرح جدیدی زده ام . تو فهمیده بودی که من احمقانه از واقعییت فرار می کنم و من از چشمانت می خواندم که به من میگویی حقیقت را باید بپذیرم. ولی من ، من که همیشه از وداع می ترسیدم دیوانه وار از تو طلب بوسه می کردم. و نا باورانه وزش مرگ را بر چهره شادت می دیدم که همچون باد سرد پاییزی نا توانت می کرد. من را ببخش.

من در آن بعد از ظهر بهاری به چیزی جز گمراه کردن خود نمی اندیشیدم. من را ببخش که هرگز کلامت را درک نکردم . من نمی خواستم تو بروی من می خواستم که تو با من بمانی آن لحظه که تو مرگ را می دیدی من احمقانه با واقعییت می جنگیدم. اخر تا به کی آرام بنشینم  تو پرواز می کردی و من تنها فریاد می زدم. می خواسم که از این کابوس وحشتناک بیدار شوم . تو می رفتی و مادر از فریاد من مانده بود . تو ما را تنها می گذاشتی و من تنها به این فکر می کردم که در خواب پروازت را نظاره می کنم. من می بوسیدم لبهایی را که دیگر نمی توانستم گرمی اش را همچون گذشته به کام بکشم.

همه عذارار سر به گریبان بر سر مزارت ایستاده ایم امروز یک سال از آن روز گذشته . من یک سال است که دیگر تو را ندیده ام.یک سال درست یک سال روزگار برایم گذشت بدون مهر تو .

                         

                                روحت شاد

نوشته از درویش کوله به دوش اردیبهشت هشتاد و هفت

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:27 توسط درویش کوله به دوش| |

دیروز بعد از ظهر بهترین غروب زند گی مو دیدم.عجب روزی بود آخه من دیروز برای اولین بار با تو روی یه نیمکت آبی نشسته بودم ، باور می کنی ؟  تنها ، من و تو .من و تو تنها روی یه نیمکت نشسته بودیمو با هم بستنی می خور دیم .چه قدر شیرین بود . بستی رو می گم من شیرینیشو از بستنی خوردن تو احساس می کرد م. تو به نیمکت تکیه داده بودی و من کجکی نشته بودم و روم به تو بود و تو دستت رو، رو نیمکت دراز کرده بودی طرف من. من داشتم از هیجان می مردم قلبم داشت می ایستاد .

تو خیلی ماهی آخه چون می دونستی بی ظرفیتم ،دستتو به من نزدی می دونستی که می ترکم.

تو روبروم بودی و من بستنیمو گاز می زدم . شاد و خوشحال بودم.

من که مدتها بود نخندیده بودم حالا داشتم از خنده و خوشبختی می مردم. اون قدر خندیدم که زبون کوچکم رو می دیدی .

تو لبخند می زدی تنها لبخند می زدی نه حرفی نه هیچی و من به تو نگاه نمی کردم آخه می ترسیدم تو نگاهت ذوب شم.ولی سنگینی نگاهتو رو دلم احساس می کردم  تو به دلم نگاه می کردی و من مست از با تو بودن، نگاهم به دورو بریا بود تا مطمئن شم که همه من رو با تو می بینن . می بینن که من تو دانشگاه با کی رو نیمکت نشستم.

نگاهم به درختهای ردیف شده اقاقیا بود که همشون شاخه به دهن مونده بودن که من چه طوری تونستم با تو رو نیمکت آبی بشینم .به  دختر چادر به سری نگاه می کردم که فکرش رو هم نمی کرد که من بتونم با تو دوست شم . دوست داشتم جلشو بگیرم و بهش بگم نگاه کن این منم و تو . این میون چشمم به مورچه ای افتاد که داشت تو رو نگاه می کرد تا منو دید گونه هاش سرخ شد زود رفت و پشت یه سنگ کوچیک قایم شد . من به خودم افتخار می کردم.

من برات از عشقم می گفتم ، از این که هر بار می دیدمت دلم می لرزید از این که همیشه به یادت بودم و با اون همه دختر که دورت بودن حتی فکرش رو هم نمی کردم که یه روز با هم تنها شیم .  و تو تنها سکوت کرده بودی و لبخند می زدی .

و وقتی که گل یاس رو تو دستام گذاشتی از خوشبختی پر...

من رو ببخش... گناه بزرگ من رو ببخش...

من احمق ترین ، دروغگو ترین دختر آ فریده شده ام...

حق با تو بود من لیاقت تو رو ندارم .

من از هفت سال گذشته تنها گاهی از دور ،تو رو پشت هیاهوی آرزو هام می دیدم .

من دروغ گفتم .

دیروز غروب من تنها روی نیمکت زنگ زده ای نشسته بودم و حسرت دختری را می خوردم که روی چمن ها با تو خلوت کرده بود.من خودم را جای دختری می دیدم که قرآن می خوند . . .

نوشته از درویش کوله به دوش اردیبهشت هشتاد و هفت

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:30 توسط درویش کوله به دوش| |


Design By : Night Skin