تبليغاتX
کشکول


کشکول

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود



تنها   کنار پنجره نشستم.بعد از ظهر یک روز بد یک روز زیبا ولی بد.

دلم گرفته یک دست نا مریی انگشتها ش رو توی گلوم فرو کرده . دارم خفه می شم می خوام دست نا مریی رو از خودم جدا کنم.  وقتی نگاش می کنم ،می شناسمش. دست های خودمه.خودم ، خودم را دارم خفه می کنم. اسمون ابریه ، من عاشق اسمون ابری بودم ولی امروز چرا این طوری شدم.؟ شاید یاد سال گذشته حالمو گرفته ؟ اره، شاید یاد بابا دوباره داره  دلمو می سزونه ؟ آه که چه قذر دلم هوای بابا رو کرده. آه که چه قدر زود  گذشت.

اتش سوزیه شب یلدا

شیرین بود شب خیلــــــــــــــــــــــــــــــی شیرینی بود . نه ، من دلم کسیو نمی خواد.دلم تو رو می خواد. حتی دیکه دلم بابا رو هم نمی خواد. دلم تو رو می خواد اگه تو باشی بابا هم هست.

صورتم داغ داغ .توی صورتم اتیش با رنگ سرخی برای خودش نقاشی می کشه. دارم می لرزم و می سوزم. من آتیش و یخ رو با هم احساس می کنم.

لعنتی دا رم خفه می شم. کی این پنجره ها رو می بنده ؟ باز کنید پنجره ها رو .دارم می سوزم باید برم بیرون. می خوام برم . از پنجره می بینم که شاخه درخت مو همسایه حین دید زدن درخت انار حیات خونه ما با اومدن  سرما غا فلگیر شده و با خوشه انگورش روی دیوار  گیر افتاده.شاید تا سرما اومده از ترس این که ما دیدیمش مرده. دلم به حال خوشه انگور سوخت. طفلی هیچ وقت دستی رو لمس نکرده و حالا هم شده کشمش. دلم کشمش می خواد. بیرون هم شده خاکستری من خاکستر ی رو دوست دارم.

حالا کنار در باز روی صندلی نشستم.دارم یخ می زنم . گلای روی  نرده دارن نگاهم می کنند. می بینم که گل یخ داره میخنده بهم  ،  ولی گل شمعدانی چیزی رو از طرف من احساس کرده اون از من می ترسه.سه تا دمپایی رو تراس افتادن. یک جفت که همو خیلی دوست دارن سرشونو به هم چسبوندنو بی شرمانه رو شون به من ،  به هم بوسه هدیه می دن خوش به حالشون اونا تو این سرما کنار هم از همه چیز فارق. اون یکی که تنها ست داره به بند رخت نگاه می کنه. داره به ادمایی که روی بند رخت تاب می خورن نگاه می کنه شاید اونم حسرت ادمارو می خوره. نه دمپایی تنها نگاهش  به یه گلدون تنهاست. وای خدای من. اون داره به یه گل مرده نگاه می کنه. به گلی که من خیلی دوسش داشتم. چرا باید بمیره ؟

اون گل مرده ولی دو تا من و یه داداش داریم روی جسدش تاب بازی می کنیم.وقتی باد لباسا رو تاب می ده دل من می لرزه. باد سردی به صورتم می خوره ولی من می سوزم.

دو تا  من کناره مامان  تاب می خورن .

سکوت ، صدای غار غار یک کلاغ و بعد صدای هیاهوی کلاغ هایی که روی آنتن همو کنار می زنن تا خودشون آوازشونو روی آنتن بخونند . این روز ها حتی آنتن ها هم در امان نیستند. چه روزگاری شده ، یه لحظه دیدم که یک کلاغ با یه چیز گرد رو سرش اومد بقیه کلاغها آن چنان حساب کار خودشون رو کردن که کنار پریدن و کلاغ یه چیز به سر شروع به غار غار های کوتاه و خسته کننده کرد . دیدم من دیدم که کلاغ یه چیز به سر نگاهش به سمت من بود . فکر کردم داره منو نگاه می کنه ولی امان از ما اون به بند رخت چشم دوخته بود.

خدای من بی حیایی داره بیداد می کنه چه چیزا دارن روی بند رخت تاب می خورن.

دیگه داشتم خقه می شدم . از خودم از کلاغ یه چیز به سر خجالت کشیدم من از همه خجالت می کشم حتی احساس خفگی و نفرت صندلی از خودمو می فهمیدم.

تحمل این احساس رو نداشتم بلند شدم  و درو بستم . اتاقم اگر هم خفه کننده بود ولی بهتر از بیرون بود  اگرچه تو خونه احساس خفگی می کردم ولی حد اقل دیگه از خودمو بیرونیا بدم نمی اومد

چهار دیواریه اتاق منو می تونه با تو تنها بذاره . نمی خوام دیگه هیچ آدمی رو ببینم. من از بیرونیا می ترسم.

نوشته از درویش کوله به دوش . یلدا 86

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:35 توسط درویش کوله به دوش| |

شعرم را در دهانم مزه مزه می کنم

و قافیه هایش را قورت می دهم

من کوچکم

هنوز دستم به عقلم نمی رسد

مثل بچگی ام که فقط بلد بودم تا ده بشمرم

پس از ده گیج می زنم

دوباره یک ، دوباره دو

دفترها یم سپید مانده از ننوشتن

میان واژه های تو می رقصم

 به اندازه خطوط کاغذ ها یم به طرف تو پرتاب می شوم

و کلاغ هایی که مرا نگاه می کنند.

تا شاید بر گردم به سطر های آشفته

شاید روزی خواب اطلسی ها را  ببینم در کنار زنبق

به دور از قار قار کلاغ ها

و آن روز فرقی نمی کند بعد از  ده  چه می شود

چون تو اینجایی...

نوشته از کسی که بسیار دوستش دارم و امید دارم که فاصله ها من را از یادش نبرد- زمستان 86

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:33 توسط درویش کوله به دوش| |

ان روز غروب تازهای بود.

بوی باران  بوی نم نم باران از هشت وجهی مبهم اتاقم من را برای لحظه ای تنها لحظه ای  شاید به اندازه یک نماز بیدار کرد.

ضربه ی قطرات باران به تنها پنجره ی اتاق شدت می گرفت مثل این که قلبم به باران چسبیده .

من که مدت ها احساس گناه می کردم نا خود اگاه در روزنه فرو رفتم.باید این اواز سحر امیز را لمس می کردم.

یک نفر داشت با باران موسیقی می نواخت. که بود با چه می نواخت نمی خواستم بدانم.جای تامل نبود. هرچه بود گوشی را کر و گوشی را شنوا می کرد.من می شنیدم شاید بعد از 7 سال بعد از فرو بردن اولین پنبه به گوشم.

دست باز کردم چشم را گشودم.درختان دست ها به اسمان بلند کرده بودند و شاید دهانشان را باز کرده بودندتا...

تا بعد از ماه ها طمع اولین باران بهاری را در  بهاری دیگر بچشند...

در نوای ارامبخش باران صدای قهقه ی درختان  صدای  شادی بوته های سبز را خودم شنیدم.من  من   من که مدت ها بود احساس گناه می کردم.

من در صدای باران صدای شناور پرستو ها در هوا را می شنیدم.من که مدت ها بود احساس گناه می کردم.

من که مدت ها صدای هیچ اوای دلنوازی را نشنیده بودم امروز زیر باران با ابی که خدا خودش بر من مینواخت غسل می گرفتم.

این که بود که با دستانش مرا غسل میداد.این که بود که در تو در توی مطهر کردنم اذان در گوشم زمزمه می کرد.از 19 سال پیش از ان روز که پیری پاک در اغوشش اذان در گوشم زمزمه کرده بود  تا به این روزمن اذانی نشنیده بودم.این که بود که مرا غسل میدادو در گوشم اذان زمزمه می کرد.من مسلمان می شدم.دوباره.شنیده بودم که می گفتند مسلمان نمی تواند دوباره مسلمان شود.دروغ بود می دانم که دروغ بوده. اخر من دو باره مسلمان شدم.

ان روز دوباره متولد شدم

با شروع باران مردم

و در اخرین قطره اش دو باره متولد شدم.من دوباره مسلمان شدم.

می خواهم تا بهار دیگر زنده باشم با اولین باران بهار اتی دوباره بمیرم .

از ان روز من همیشه یک ساله شدم..

باید بروم.نوازنده صدایم میرزند می خواهیم با هم پرواز کنیم.باید نمازم را بخوانم.

                                                                                                نوشته از: درویش کوله به دوش.-بهار 87

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:53 توسط درویش کوله به دوش| |

 

(بیرمرد برسید همه داستان اخرین چیزی را که که دیدهاند گفته اند.صدای ناشناس گفت اگر دیگر کسی

نیست من مال خودم را بگویم.اگر کسی باشد بعد از شما حرف میزند بس شوروع کن.

اخرین چیزی که دیدم یک تابلو نقاشی بود.بیرمرد تکرار کرد یک تابو نقاشی خوب  این تابلو کجا بود رفته بودم موزه تابلو یک مزرعه افتابگردان را با کلاغها و درختهای سرو نشان می داد و خورشیدی که انگار از تکه تکه خورشید های دیگر ساخته شده بود به کارهای نقاشان هلندی می ماند گمانم بود اما یک سگ هم داشت تویش غرق میشد بی نوا نیمه مغروق بود در این صورت باید از یک نقاش اسبانیایی باشد بیش از او هیچکس سگی را در این حال نقاشی نکرده بس از او هم هیچ نقاش دیگری جرات ان را ندارد.شاید و یک ارابه بر از علوفه هم بود که اسبها ان را میکشیدند و از نهری می گذشت خانه ای هم در سمت چب بود  بله بس یک نقاش انگلیسی ان را کشیده شاید اما من فکر نمی کنم چون زنی هم بود که بچه ای را بغل کرده بود مادر و بچه در خیلی از تابلو ها هست درست است من هم متوجه شدم..).

متن بالا گزیده ای از اثر بزرگ جوزه سارماگو با عنوان کوری  است.سارماکو نویسنده بزرگ پرتغالی با افرینش این اثربرنده جایزه نوبل ادبی ذر سال 1988 شد.کوری یک حکایت اخلاقی مدرن است که حاوی پیام های اخلاقی برای مخاطب امروز است.

از دیگر اثار این نویسنده:

بالتازار وبلیموندا-سال مرگ ریکاردو ریس-انجیل به روایت عیسی مسیح-تاریخ محاسره لیسبن-همه نامها.

به طور کلی به کسانی که این اثر رو نخوندن پیشنهاد می کنم حتما نگاهی داشته باشن. چون واقعا اثر بزرگیه..

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:39 توسط درویش کوله به دوش| |


Design By : Night Skin