تبليغاتX
کشکول



























کشکول

یا هو

هر صبح که میشود... با صدای خنده ی زن همسایه بیدار میشوم.

من پتو در بغل چشمهایم را می بندم و صدای خنده و حرف های بلند بلند زن همسایه توی گوشم می پیچد.

نجمه خانم هم تازه عروسی است که دو هفته بعد از ما به ساختمان آمدند. با آن که ندیده ام اش  ولی از صدای تمنا های شبانه محسن آقا( همسر نجمه خانم) فهمیده ام که عروس پر شور و هیجان نجمه خانم است و همسر بسیار هات و شیطانش هم محسن آقا! بد ترین حس برای یک دختر جوان مثل من همین است...

شنیدن صدای قه قه های مستانه دختر جوان دیگری که احتمالا چند سالی هم از من بزرگ تر است و درست زیر اتاق ما میخوابند... درست زیر سالن ما نهار می خورد و با تلفن صحبت می کند و درست زیر آشپزخانه ما غذا های پر چرب و احتمالا پر ادویه و فلفلی می پزد. به حدی ک مرد جوانش هر روز که به خانه می آید آن قدر هیجان زده میشود که کل آپارتمان را خنده های زن جوانش پر میکند.

من روی مبل لم میدهم خانه ی ما همیشه آرام است (به جز روزهایی که من داد و هوار میکنم و گره میکنم و دون کیشوت دائم سعی مکند من را ساکت کند) صدای زنگ خانه نجمه خانم می آید ... تلویزیون را کم می کنم و روی زمین دراز میکشم و با تمام جسمم گوشهایم را روی زمین می چسبانم و صدای قه قه های نجمه خانم را می بلعم!

این بزرگ ترین حسرت زندگی جدیدم است...

کاش من هم مثل نجمه خانم... عروس نه چندان جوان تر از من آپارتمان ... همیشه پای تلفن ... وقت امدن همسر ... و هر روز صبح با صدای بلند قه قهه می زدم.

من هیچ وقت توی عمرم مثل نجمه خانم قه قهه نزده ام.

خوش به حالش...

 

-------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱: حقیقتا بدون اغراق می گویم ... من نمی توانم قه قهه بزنم! اصلا حنجره ام از یک حد عادی صدای خنده بلند تر ایجاد نمی کند.

پ ن ۲: امشب اولین شب اجرای " رویای تفتیده " توی سالن ارشاد است. دونکیشوت هم نیست. مثل خیلی وقت ها که توی بهترین و خاص ترین لحظه ها نبوده است. حتما یک عکس از خودم روی سن میگذارم.

برای جیر جیرک: حالم از خانواده ام وقتی از تو حرف میزنند به هم میخورد. مخصوصا مادر که چون من برای تو قران نمی خوانم همه اش می گوید... تو مرتدی!

اه!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:27 توسط درویش کوله به دوش| |

" درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی سامان

کجاست خانه ی باد؟

کجاست خانه ی باد؟ "

                                                                                     

فروغ اما... گاهی به طرز عجیبی انگشت می گذارد روی یکی از آن نقطه های تاربک گوشه ی ذهن

آدم...!از همان نقطه های سیاه و کثیف که گاهی یکهو مثل زخم کهنه ای سرباز می کنند و بوی

تعفنشان دنیایت را پر میکنند!

مثل امروز ... مثل این شعر !

توی خواب های شبانه ام همیشه تو هستی... و من انگار خوب فهمیده ام که دنیا برای تو جای ماندن نیست و تو زود خواهی مرد.

 همیشه

 نگران کنارت می ایستم... دستت را محکم می گیرم و  می ترسم ازینکه همین حالا بمیری!

چه حس خوبیست حس حمایت خواهر بزرگ !

ولی

چه تلخ میشود دهانم...

حالا که بیدارم و می دانم که تنها توی خواب تو کنارم بودی !

فروغ

-------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱: این روزها بیشتر درگیر بیماری جدید زنانه ام هستم... از همان ها که جا دارد که داد و بیداد  کنی و بگویی من حالم ازین جبر جنسیتی ام به هم می خورد!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:30 توسط درویش کوله به دوش| |

کافی است آدمی مرگ را نقطه پایان همه چیز تصور کند،آنوقت مرگ می شود یک پدیده شوم که روزی می آید تا همه چیز را از او بگیرد!تازه هیچ معلوم نمی کند کی قرار است بیاید،مثل یک دشمن خونی همیشه در کمین آدمی است تا عزیز ترین چیزش را،"جان"ش را به زور از او بقاپد.ضمنا ماهیت مشخصی هم ندارد،مثل یک بیماری نیست که آدمی بشناسدش و به دنبال درمانش باشد.

دراین صورت چرا نباید از آن بترسد؟!

البته،از دید انسان مسلمان،مرگ برای مؤمن،زیباترین حقیقت ناشناخته زندگی است،مساوی است با رهایی،جاودانگی،و رسیدن به خالق بی همتا.از دیدگاه دین،برای هر انسانی،آگاهی کامل و رها شدن ازمحدودیت های ماده،بعد از مرگ حتمی است.

The Fountain را به تازگی دیدم.جدای از عمق معنایی فیلم که جای بحث بسیار دارد،فیلمیست که با جذابیت های فراوانش،فکر شما را در گیر می کند،آنهم به صورت عمیق.به نظر من،شاید بارزترین نکته فیلم این باشد که :رهایی "از" مرگ ممکن نیست،اما رهایی، "با" مرگ،همراه است:کنار هم قرار دادن دیدگاه متفاوت مسحیت و بودائیسم درباره مرگ و تلاقی آنها در پایان فیلم،و نگاه متفاوت به زمان وعشق...و البته اینکه:میل به جاودانگی در این عالم،اصالت ندارد!



رابطه انسان با جهان پیرامون بصورت مستمر و مداوم در گرو تعریف وی از تقابلش با" هستی و نیستی" یا به بیانی دیگر "زایش و مرگ" است . انسان همیشه در پی رهایی از قید اسارت است و زمانی که تعریف خویش را از مرگ ، پایان هستی بداند تمامی تلاشش را خواهد کرد تا از قید بزرگترین بندی که جسمش را نشانه گرفته رهایی یابد .
این تلاش برای بقا به هیچ وجه از زمان تآثیر نمیگیرد ، بدین معنا که انسان گذشته ، امروزی و آینده با یک اندیشه نسبت به امتداد هستی خویش گام بر میدارد و تنها تفاوت در بینش آنها از روش رسیدن به جاودانگی است .
اسطوره هایی که بصورت ابتدایی زایش مادی جهان را بیان میدارد گویا ترین نمونه ایست که انسان خواهان دانستن ابتدای خویش است تا بتواند آینده خود را به آنچه دسترسی به جاودانگی است پیوند زند .
فیلم چشمه ساخته دارن آرنوفسکی محصول 2005 میلادی دقیقاً با همین رویکرد قصد در نمایش تفکرات بشر در ایجاد امید برای برون رفت از خلاء بوجود آمده در درک از هستی و نیستی خود است .

آنچه این فیلم را در زمره شاهکارهای ژانر فیلم های معنا شناسانه قرار میدهد استفاده از یک پس زمینه فلسفی کاملاً ساده ولی در عین حال عمیق است.
زمان ، مرگ و عشق سه عاملی هستند که در زندگی هر فرد بعنوان شاهرگ های سعادت شناخته شده و ترکیب آن ها می تواند معنایی از سعادت را برای وی بوجود آورد .
بدیهی است که علم نیز خود را در این مثلث سه گانه تعریف می نماید و در هر ضلع از این مثلث وظیفه ی خویش را در استفاده سهل تر از امکانات بیشتر میداند.
روایت این اثر از تاریخ زندگی بشر بدین صورت است که بر پایه ی اعتقاد بومیان "مایا" که کتاب مقدس مسیحیان نیز بر آن صحه می گذارد در ابتدای آفرینش دو درخت در بهشت در اختیار انسان قرار می گیرد :
"درخت حیات و درخت دانش" .

----------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱: فیلم خوبیه. البته باید حتما دوبله باشه وگرنه چیزی نمی فهمید.

پ ن ۲: ۱۵ ام زمان اجرامونه . برای اولین بار روی سن میرم. به عنوان یک بازیگر!

پ ن ۳: کلاس های استاد ماستیانی خوب پیش میره طوری که ایشون گفتند می تونم تا شهریور یه نمایشگاه مجسمه بزنم. این منو خیلی خوشحال و با انگیزه میکنه. اولین اثرم اسمش " احتضار " هست. کامل بشه تصویرشو میارم. چهره یک پیر زن در حال مرگ.

برای جری جیرک:

دیروز وقتی یکهو وارد اتاق شدم تورو دیدم که داشتی نماز میخوندی... ظریف و آرام. باور میکنی تا نزدیکی ات اومدم ولی وقتی چهره تو خواستم ببینم و دیدم هما بوده ... یکهو ریخت دلم. دلم برا خیلی تنگ شده. کاش بودی و این روزهای خوب زندگی منو هم میدیدی!






 

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:1 توسط درویش کوله به دوش| |

این روزها از  همان روزهای رویایی همیشگی ام است. پر از دغدغه و مشغله و هیاهو!

هر صبح وقت رفتن دونکیشوت نشیمن گاه مبارک را روی تخت می چرخانم و یک چشمم را از زیر پتو در میاورم .

"دون کیشوت آرام و گاهی گال پا(یک واژه کاملا خراسانی برگرفته از پا های عنکبوتی بزرگ به نام گال!) لباس اتو میزند و جوراب میپوشد و وقت رفتن ... با سرفه من می دود توی اتاق خواب دست من را که مثل یک سیخ از زیر پتو بیرون زده را میبوسد و تند میرود. "

من شروع به شمارش میکنم ...

۱

۲

۳

دوباره صدای ناک ناک در می آید. بعد چند دقیقه آرام و با احتیاط در زدن و ترس از بیدار شدن خشم صبحگاهی ملکه خانم ...

گوشی و کلید هایش را از لای در با چشمهای بسته بیرون می اندازم  و همان طور نشیمنگاه در هوا می روم زیر پتو!

 و اصلا هم باور نمیکنم که ۳ ماه تمام جو گیرانه هر روز صبح ساعت ۵ بیدار میشدم و مثل مرغ عشق های عاشق برای همسر ساندویچ می پیچیدم و بعد لباسها را برایش یکی یکی مرتب میچیدم و حضرت عالی را آرام طوری بیدار میکردم که خاطر مبارکشان مکدر نشود!

دست آخر غُر هم میزد که " چرا سر وصدا کردی ... سردرد گرفتم ... چرا انقدر در یخچال را باز و بسته کردی ...تو توی خانه خوب بخواب من توی این سرما بروم توی سرویس یک لنگ در هوا بایستم ... و با هزار و یک نفر کج و معوج سرو کله بزنم... تو خوب بخواب ... " و تا میتوانست وجدان مارا پاره پاره میکرد و من هم با بغض و دلسوزی تا روشن شدن ماشین و رفتنش بدرقه اش میکردم و یک ساعت تمام خودم را لعن و نفرین میکردم! و سرم را به دیوار میکوبیدم که چرا من انقدر بدم ... و تصمیم میگرفتم صبحانه فردا را خوشمزه تر بپیچم!

اصولا آقایان موجودات سرکش و یاغی هستند... همین که خم شوی سواره میشوند و خدا را به بندگی نمیشناسند...

و البته این میان زنان بیدار و مقتدری هم توی تاریخ پیدا میشوند که این موجودات چموش را چهار میخ به ورودی خانه بزنند ومادر شوهر و خواهر شوهر و همه و همه را پر پر کنند... که جای بسی افتخار دارد!

تا یازده خوابیدن حس خوبی دارد. می خوابی و بعد هم یک کم راه میروی توی خانه و دو سه تا زیرشلواری و جوراب گلوله شده را توی توالت می اندازی تا درس عبرت افراد خاطی ِ شلخته شود و طرف وقتی به خانه میرسد و مستقیم می پرد توی توالت تا رفع حاجت کند کلا همانجا همه چیز درونی اش جذب بدن شود و چیزی برای رفع حاجت نماند! بعد هم یک غذای خوشمزه می پزی و همان طرف چهار چنگولی توی دیس می پرد و همه چیز را فراموش میکند و تو هم به پاس زحمات فراوانت ظرف ها را همان طور می گذاری و مستقیم لباس میپوشی و به کلاس مجسمه سازی و تمرین تاتر و دوست جان ها و ... می پردازی  و با گفتن" لطفا آمدم خانه ظرف ها را شسته باشی عزیزم خیلی خسته شده ام!!!!!" پروژه ظرف ها را هم تکمیل میکنی و این طور میشود که این روزها روزهای خوب و رویایی زندگی ات میشود!

---------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱: بعد از ۹ سال دوباره به شاگردی استاد ماستیانی برگشتم و و از اینکه دوباره توی هنرکده سوره با آن درخت های بزرگ و قشنگش خلوت میکنم حس خوبی دارم!

برای جیر جیرک: این شبها توی خوابم خیلی آرامی ... قضیه چیست؟ خبری شده؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 13:35 توسط درویش کوله به دوش| |

کاری نمی شود کرد...

من مانده ام با خانه ی خاک گرفته  و ...

صدای بد ِ بدِ تلفن...

حس بد ِ خواب دارم انگار!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱: دهن درّه کار آسان این روزهای من است. استرس بدی دارم. همه اش فک میکنم توی وجودم یک لخته ی خون جاندار جا مانده!!!! همین یکی را کم دارم (٬ - ٬)

پ ن ۲: دون کیشوت هر شب از بودن من تنها و تنها برای خودش حرف میزند و من توی خواب دست یک مرد را نوازش میکنم.... این دیگر چه بازی جدیدی است که برای خودم راه انداخته ام ؟

برای جیرجیرک:وقتی به مداد چشمت نگاه میکنم که هنوز جای چشمهایت را به خاطر دارد ... گلویم کیپ میشود... انگار دوست دارم فریاد بزنم یا مثل اینکه سرم را بگوبم به دیوار! به نظر تو من دیوانه شده ام؟ آخر مگر میشود تو مرده باشی؟

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 12:5 توسط درویش کوله به دوش| |

۵

۴

۳

۲

۱

....

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم

دودوددودو دودودووو دودوووو

آغاز سال یک هزار و سیصد و نود و یک شمسی مبارک باد...

من توی خانه میدوم ...

دون کیشوت کنار سبد هفت سینی که برای مزار جیر جیری چیده بودم ایستاده ...

من با هیبت وحشت آور یک افریته به دون کیشوت حمله میکنم...

دون کیشوت در هیبت گرگی در لباس میش جا خالی میدهد...

چنگولک های سفیدم با لاک صورتی را دور گردن دون کیشوت حلقه میکنم...

لب های دون کیشوت غنچه میشود...

من صورت دون کیشوت را جلو صورتم میکشم...

چشمهای دون کیشوت گرد میشود...

سفیدی دندانهای نیش من برق میزند...

دست های دون کیشوت دور کمرم بسته میشود...

من حس خفگی در ناحیه کمر میکنم...

دون کیشوت از زیر دستهای من فرار میکند ...

من می پرم جلو راه دون کیشوت و نیم خیز میشوم...

دون کیشوت این طرف و آن طرف می پرد...

با پای راست میپرم توی زانوی چپ دون کیشوت...

دون کیشوت یک لنگ در هوا توی خانه لنگ میزند...

این توصیف اولین ثانیه های سال ۱۳۹۱ بود و مثلا همان ایده آل همه عروس های سال اولی!و مثلا قرارابود  من و دون کیشوت  با هم توی خانه خودمان سال جدید را خیلی عاشقانه و خوش و خرم  شروع کنیم( خیر سرمان)

خدا رو شکر که با تلفن مامان از مزار جیر جیرک این کشتی کج دو نفره تمام شد و گرنه معلوم نبود همین حالا هر کداممان کجا بودیم.

خدایی این درست است که یک نفر حمام نرود و نرود و درست ۴۵ دقیقه مانده به ساعت تحویل از خواب بیدار شود و تصمیم حمام رفتن بگیرد؟

بعد تازه آن موقع یادش بیاید که آب قطع است و گور بابای  آن بنده خدا که شب قبل سه ساعت تمام فک زد که : بابا پاشو الان برو حموم فردا آب قطعه؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

متاسفانه یکی از همین افراد اعصاب داغون کن با من هم خانه است... از آن آدم ها که همه کار ها را می گذارد برای دقیقه ۹۹ ... یعنی حتما روی وقت اضافه برنامه ریزی میکند!

بعد هم خیلی راحت و  خوشحال و خونسرد و عصبی کننده شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید...: عزیز جان خودتو ناراحت نکن همین الا ن میرم خونه مامانم اینا ۵ دقیقه دیگه اینجا حاضر و اماده در خدمت شمام... چیزی نشده که ... شده؟

{هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووف}

حالا شانس آن بنده خدا خواند که عید بود و وقت کینه به دل گرفتن نداشتم وگرنه عین سیزده روز را سیاه به روزگارش می کردم....

هرچه بود گذشت و من هم با عیدی امسالم آن قدر سرگرم شدم که دیگر وقتی برای گیر دادن به جناب شوهر نداشتم و کلی با رفیق رفقا این ور و آن ور حال میکنم.

البته هنوز هم این گردش ها ادامه دارد.

anger

---------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱: همیشه عید را دوست داشته ام و هنوز هم دارم  .... اما نمیدانم... چرا امسال مثل هرسال تک تک روزهایش برایم ارزش ندارد... شاید به خاطر بیکار بودن بعد عید باشد... نه درسی ... نه دانشگاهیی... هیچ دوست ندارم کنکور قبول نشوم و سال دیگر همینی باشم که امسال هستم...

با آن که می دانم روی زیادی دارم ولی کاش یک جا قبول شوم : دی فرقی هم نمیکند :دی فقط یک جا باشد :دی فقط دانشگاه باشد...

 پ ن ۲: سال نو همه پر از برکت و شادی و فرخندگی

 

پ ن ۳: امسال هم مثل پارسال من یک هفته قبل عید منتظر آمدن تو بودم... با همان چمدان و همان سو غاتی ها و عیدانه های قشنگت...

جای تو خالی بود... ولی صادقانه بگم... نه به اندازه سال گذشته... شاید مادر راست میگفت... خاک مرده همیشه سرد است!

با همه اینها هنوز دلتنگ تو ام... خواهر مهربان و کوچک من ... قدر بازو های زنانه ام!

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 19:4 توسط درویش کوله به دوش| |

کوچک بودن دل یعنی من!

زود شاد شدن یعنی من!

اینها همه را راست گفته ام....

باور کنید...

من توی این چند روز کسی بوده ام که با صدای بلند برادر گریه کرده ام ... با خنده نرم مادر پرواز کرده ام ... با سردی دستهای دونکیشوت منزوی شده ام... با اس ام اس بی جواب سمیه بغض (بقض - بقز -بقذ - بغز) کرده ام ... با نگاه نا ارام خواهر اشک ریخته ام... با کینه دستیار کارگردان تاتر سیل اشک ریخته ام ...

و امروز با تمام شدن این غول (قول ) بزرگ و بی شاخ و دم بی همه چیز نکبت کنکور آزاد شده ام!

childhood freedom

ادمی که با مسئله کوچک کنکور تا این حد شکننده شود و با تمام شدن موفق یا نا موفقش به این اندازه حس رهایی کند ... تنها و تنها به درد یک چیز میخورد!

شستن چاه توالت عمومی ترمینال جنوب  بعد از یک سال !

این همه چیزی است که من به عنوان یک انسان عصر حاضر استحقاق آن را دارم... توی دنیایی که کشور ها خون میریزند و خون می دهند که آزادی پیدا کنند ...  و کلمه رهایی را دوباره به لغت نامه ها بیاورند ...

من اینجا یک گوشه از این دنیای کوچک تر از دنیای بزرگ اطرافم از رهایی از غول بچگانه کنکور مینویسم و این چند ماه خواندن را توی دلم با  رهایی کوه ها از زمین مقایسه میکنم  آن هم توی این اوضاع بد بد تر امروز کشور و خانواده همه و همه جای دنیا!

و

 امان از این بچگی ازار دهنده من!

freedom

هرچه بود حالا تمام شده... احساس خوبی است حس قشنگ بی دغدغه یک ساعت درس نخواندن بعد از این ۵ ماه!

امتحان نقاشی فردا (البته امروزجمعه ) را هم نا خوداگاه خواسته ام نروم.... یعنی نشیمن گاه من طاقت دو ساعت نشستن را ندارد!

نشیمن گاه نا پایدار همه !

این پست از آن کاش های آبدار میخواهد  که حس نوشتن یک  کاش مسخره دیگر  را ندارم ...

 

پ ن ۱: ممنون روشنایی که نگرانم بودی !( چه دنیای کثیفی است که برای نگران کردن دیگران هم باید تشکر کرد... من چه ادم خود شیفته ای باید باشم)

پ ن ۲: هر روز بیشتر از دیروز وجود مادر برایم مقدس میشود.

 به گمانم باید دین جدید مادر پرستی را با ب کنم! مثل همه دینها باید این یکی هم خوب جواب دهد!

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 0:54 توسط درویش کوله به دوش| |

وقت خواب که میشود  همه چیز به من الهام میشود... از نوشتن یک نمایشنامه بزرگ تا ترانه ی کوتاه برای پدر یا داستان زن هرزه ای که خوشحال است از درماندگی اش... تا صبح با خودم حرف میزنم و گاهی این وسط آغوش مردانه یک مرد فشارم میدهد و همه چیز یکهو می پرند  و صبح همانی میشوم که هر روز بودم...!

اما امروز عجیب به یاد دیشبم... به یاد مردانگی پدر... به یاد روزهایی از پدر که عجیب نیست بعد از ۵ سال فراموشش کرده باشم...

هرچه فکر میکنم از پدر تنها یک عکس توی ذهنم میاید ... مردیه مردانگی یک پدر و اورکت آمریکایی سبز رنگی که توی کهنگی عکس قهوه ای شده با کلا کج انگلیسی و دست های توی جیب که پر بودند از نوازش من که سال ها بعد به دنیا می آمدم! پدر روی بالکن قدیمی ایستاده و برف زمستانی دهه چهل صفحه را سفید کرده و نگاه مطمئنش شک ندارم به روزهای داغ امروز میخکوب شده بودند!

این پدر من است برای این روزهای من...

 مرد بزرگ کودکی ام که همیشه وقت چایی سرم را روی شکمش میگذاشتم و از شنیدن صدای ریخته شدن آب توی دل بابا می خندیدمو  پدر میگفت این صدای آبشار توی دلم است و من آن روزها نمیدانستم  پدر ها هم معده دارند ! 

گاهی به طرز کثیفی فراموش میکنم  شبها کنار پدر خوابیدن را و شنیدن گوینده زن رادیو فردا و چراغ مطالعه قدیمی نارنجی را که بسکه کتاب خوانده بود سرش همیشه کج بود روی زمین و من چه قدر حرف میزدم با صورت پر نور چراغ مطالعه ی بابا ... تا جنین می شدم توی آغوش پهن و بزرگ دستهای مردانه او!

پدر جان  !

من را ببخش که حالا از تو چیزی جز همین خاطرات کودکی به یاد ندارم.

من را ببخش که حالا وقت چایی سرم را روی شکم مرد دیگری میگذارم و خوب میدانم که همه پدر ها  معده دارند و هیچ وقت توی دلشان آبشار بابای کودکی ام نیست!

من را ببخش که حالا هر شب توی آغوش مردانه ای میخوابم و  آنقدر حرف میزنم که او توی دستهای من جنین میشود بسکه بزرگ تر شده ام این روزها!

childhood- zen- tao art

-----------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱: داشتن پدر چیز خیلی خوبی است!

پ ن ۲: جیر جیرک همیشه به من میگفت بدون بابا زندگی برایش سخت شده و من باور نمی کردم ایمان قئی او برای زودتر رفتن پیش پدر را!

پ ن ۳: اجرای برنامه مان احتمالا اردیبهشت است و من هم گویا قید ارش را زده ام ... البته شک ندارم!

پ ن ۴: چه قدر طول میکشد که یک روز من هم از خودم راضی شوم!؟؟

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 12:45 توسط درویش کوله به دوش| |

بیابان را سراسر مه گرفته است

چراغ قریه پنهان است

موجی گرم در خون بیابان است

بیابان

خسته... لب بسته ... نفس بشکسته

در هذیان گرم مه ... عرق

میریزدش اهسته از هر بند

الف.بامداد

احمد شاملو

---------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱: مطمئنم که هیچکس به اندازه نامجو این شعر را خوب نخوانده... حتی بهتر از خود شاملو!

پ ن ۲: دیدن خواب های بد من تمامی ندارد... گاهی صبح ها که بیدار میشوم از این همه ترس و نگرانی میدوم سمت توالت و تف میکنم هرچه خاطره بد از این خواب هاست!

پ ن ۳: ۲۰ روز و اندی بیشتر به امتحان ارشد نمانده و من هر روز بیشتر از دیروز مطمئن میشوم که چیزی توی چنته ام ندارم که خانه های سفید کاغذی را سیاه کنم!

شاید سال دیگر...

شاید!

پ ن ۴: روزهای بودن با راضیه برایم شیرین بود... دلم لک زده بود برای خواهر داشتن... خواهر داشتن یعنی  خاطره خوش  داشتن تو ... :)

پ ن ۵: از همه عذر خواهی میکنم که نمی تونم کامنت بذارم. در حال حاضر اینترنت هوشمند بیشتر از این نمیکشه... و پنجره رمز پایین کامنت دونی باز نمیشه. تا دوباره پر سرعتمون راه بیافته معذورم  این سر نزدن رو رو حساب بی ادبی نذارید. :) 

برای جیر جیرک: دیشب که توی خواب دیدمت ... بد بودی... خیلی ترسناک... می ترسم! خواهش میکنم با من مهربان باش! من می ترسم از تو! از تو... از مرگ ... از خاک ... از گندیدن... از بدون جسم شدن ... از فراموش شدن!پل گوگن

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 11:58 توسط درویش کوله به دوش| |

تا جنون فاصله ای نیست

 ازینجا که منم...!

م.امید

starry night- vangogh

----------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱:

دیشب به طرز عجیبی درگیر بودم با این حقیقت...

اگر هنوز زنده ام...

اگر هنوز نفس میکشم...

اگر هنوز حرف میزنم...

تنها برای چیز های بزرگی است ...

به اسم "مادر"

به اسم "همسر"

به اسم " خواهر"

به اسم "هما"

که میدانم اگر نباشم می میرند از نبودنم...

 آب میشوند اززندگی نکردنم...

پودر میشوند از نفس نکشیدنم...

راضیه خواهر بزرگتری است که دوستم دارد....

هما خواهر زاده نوجوانی است که دوستم دارد...

اگر اینها نبودند...

طولی نمیکشید که یکجا به اسم اتاق کودکی ام

میمردم!

آن هم ب دست خودم!

تا ببینم...

کجاست آن دنیای دیگر...

که بهشت دارد

که جهنم دارد

که " خدا " دارد!

وای که چه قدر دلم ازینجا که هستم گرفته!

پ ن ۲:

برای اولین بار تلاش میکنم تا توی یک نمایش نقش زنی را بازی کنم که صدای رهایی مردم شده!

تمرین های تاترم خوب پیش میرود ... ولی نه به آن خوبی که راضی باشم از بودنم!

نمی دانم با این همه بهانه برای زندگی ...

چرا انقدر مرده ام!

پ ن ۳:

بهناز عزیز نبودن عمه ات بهانه ای شود برای بودند تو... اگر اینجا را بخوانی!

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 14:37 توسط درویش کوله به دوش| |