تبليغاتX
کشکول


کشکول

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود



درست چهارشنبه گذشته یک پست گذاشته بودم و کلی تویش نوشته بودم ، ولی حالا که آمدم دیدم چیزی نیست! خوب میشود دیگر کاری نمی شود کرد. یادم نمی اید راجع به چه بود.پس دوباره مینویسم:

مدتی است که حسابی احساس خوبی دارم. هیچ کمبودی را احساس نمیکنم و نشدنی یعنی خودم. فکر میکردم چیزی به اسم (به قول یکی از دوستانم) " لاست کنترل " را گم کرده ام ولی چند روز پیش فهمیدم نه، این حرفها نیست. فهمیده ام این ها یعنی ابتلا به " نیهیلیسم" یا همان پوچ گرایی! چیزی من را اذیت نمی کند چون خودم مواظب خودم هستم و هوای خودم را دارم. هر گونه احساس بدی که داشته ام : نیاز ، تنهایی، بد بینی ، درماندگی و چه میدانم هزار درد بی درمان دیگر رفته اند به درک و فقط خودم را میبینم. مشکلم حل نشد ، نشد که نشد. یک راه دیگر! مانده ام که چرا بر عکس اسمش خیلی هم خوبست.؟؟ حالا دیگر این منم و خودم.

 فقط یک چیز من را ترسانده و آن همان "ذهن کاملا شخصی " است که مدتیست نهایت سوء استفاده را از آن کرده ام. تا همین سه چهار روز پیش که فهمیدم دیگران هم "ذهن کاملا شخصی "بزرگی دارند و این یعنی شاید آنها بشوند فرعون من و من را درگیر کنند با کلنگ زدن و گل مالیدن به دیوار (یا چه میدانم هر کار دیگری که به نوعی فقط حمالیست).

 این بزرگ ترین فاجعه میشود. چند روز پیش که فیلمی از باغ های معلق بابل دیدم و فهمیدم پادشاه بابل چه قدر آدم های زیادی را مشغول آب کشیدن به طبقه های بالا کرده تا خودش به اصطلاح "پادشاه بابل" بشود دلم به حال همه آنها سوخت و گفتم بیچاره ها چه دنیای کوچکی داشته اند.تصمیم گرفتم که دلم برای هرکسی که کار کوچکی میکند و دلش به همان خوش است ، بسوزد.!!! شاید فکر کرده بودم خیلی بزرگ شده ام.رفتم و دلم به حال بقال سر کوچه و نمکی کوچه بالا و پسر بچه های کوچه مان که همه چیزشان هندزفیری و محسن یگانه و غم عشق از دست رفته شان شده سوخت.

 ولی حالا طور دیگری شده دیگر هیچ کسی را با یک کله و چشم و ابرو دماغو گوش مو ومخلفاتش نمیبینم. همه را بدنهایی میبینم که رو ی تنشان یک قیف بزرگ تا آسمان گذاشته اند و هی ذهن کاملا شخصی شان را وارونه میکنند توی تنشان و این یعنی آنها هم میتوانند فرعون یا پادشاه بابل زمان من باشند.

میروم به 1000 سال بعد و بچه هایی را میبینم که دلشان به حال من میسوزد که دنیایم کیف سبزم و کلاسور سبزم و ساعت سفیدم و دانشگاه قرمزم و مداد مشکی ام و همین بوده! این فاجعه ی سالهای من می شود. پیشاپیش برای خودمم فاتحه می خوانم.

از این که درس میخوانم ، کتاب می خوانم ، تفریح میکنم ، موسیقی گوش میدهم ، نقاشی میکنم ، کار میکنم پولم را دو دستی میچسبم و دوباره درس میخوانم و با دکتر رستگار کار میکنم و بالاخره هنر انگشتانم را جانوری کردم و کارهای بزرگی را شروع کرده ام از خودم خوشم میاید و به خودم افتخار میکنم ! ولی این همه آنچیزهایی که هستم ، نیست.

 *خیلی ترسناک است که بفهمی کسی به تو فکر میکند.

*دوستانم محدود شده اند بجز بهناز و سمیه و اسما و دو نفر دیگر برای دیگران حرفی برای گفتن ندارم. و این یعنی ترسم از  دنیای بزرگ دیگران روی رفتارم اثر گذاشته و باید کاری بکنم.

* خدا بهناز و سمیه را حفظ کند ، دوستشان دارم و دلم می خواست همسر و پدرشان می شدم.

 . http://night-skin.com/upload/images/f844hszwfigu8ehofz3i.gif

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:25 توسط درویش کوله به دوش| |

از آزمایشگاه در اومدم و مثل یک "جنتل زن "عینک طبی مو تا کردم و گذاشتم توی کاورش(البته قبلش دور و برو چک کرده بودم که کسی نباشه )با عجله دستمو کردم توی انباریه کیفم(یه جا با یه زیپ بزرگ که توش همه چی پیدا میشه لوازم انحرافی عطر اسپری تسبیح قرآن کتابچه Peppyدفترچه تیکه های کوچیک جزوه نویسی و ...) خلاصه که گشتم و بعد از لمس و چند بار حدس اشتباهی عینک آفتابیه جدید و شیک و گوگوشیمو پیدا کردم.

و حالا این شما و

و

من (؟)

اصولا جوگیری شدید دارم برای همین یه دستمو مثل سوفیا زدم توی جیبم و دست دیگه مو هم با یه ژسه خیلی جدی به کیفم آویزون کردم.

از اون جا که چشام کمی تا قسمتی نابینا تشریف دارن چهره هارو نمی تونستم تشخیص بدم ولی خوب سعی کردم جدی بودنمو حفظ کنم.

حدودا سه چهار نفرو رد کرده بودم که احساس کردم عینک آفتابیم از هر روز روشن تره .

عرق سردی روی پیشونیم نشست.

نه! امکان نداره.

باید مطمئن میشدمI'm OK.

خیلی ریلکس و  خونسرد در حالی که مثلا دارم موهامو مرتب میکنم دستم کشیدم روی عینکمو یهو انگشت مبارکم رفت توی سیاهیه چشممو...

لعنت فرستادم به این بی دقتی داغون تر از خودم.

من اصولا آدم خونسردی هستم . پس خیلی ریلکس عینکمو از روی صورتم برداشتم و در حالی که سعی میکردم خونسرد باشم لبامو می جویدم. باید محل حادثه رو ترک میکردم. حتی به انصراف از دانشگاه هم فکر کردم ولی من روحیه قوی دارم.

بله ! عینک نازنینم یک شیشه اش خورد شده بود.به خاطر یه کاور نهایتا ۲۰۰۰ تومانی گند زدم به عینکی که کلی گشته بودم تا  پیداش کنم.  تا حالا دزد دریایی نشده بودم

بعد از بزرگترین سوتیهای زندگیم: استفاده از خمیر ریش جای خمیر دندون و گفتن شیاف شکمی به جای شیار شکمی این دیگه کشت منو.

بیایید و دست در دست هم(با رعایت خواهر برادری)قول بدهیم که دیگر سوتی ندهیم.

 ------------------------

روزهای خوبیست به ما خوش میگذرد .

شما خوبید که انشاالله؟

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:4 توسط درویش کوله به دوش| |

تا تنها میشوم و همه صدا ها خفه میشوند. باز تو پیدایت میشود مینشینی روی قفسه بزرگ کتابهایم و جسم نداشته ی سفیدت را توی حجم کتابهایم فرو میکنی و بازهم آن ساز دهنی لعنتی ات را می چسبانی به لبهای بینهایت کبودت و دوباره سکوت را مثل همیشه با همان ترس با همان درد میزنی.رگهای آبی زیر پلکهای خالی از ابرویت بنفش میشوند و من می ترسم ازین سکوت!

احمقانه صدای هارمونی ات را خفه میکنم زیر حرفها و حرفهای نباید گفتنی ام.بسکه میترسم از نگاهت. از آن نگاهت که سنگین مینشیند روی چشمهایم و به یادم می اورد که چه بخواهم و چه نخواهم باید این ثاینه ها و دقیقه ها و ساعت ها را زندگی کنم.

حالامن چه قدر نادانم که هدستم را روی گوشهایم جا به جا می کنم و repeat اهنگها را تیک می زنم و دوباره  eagles-hotel-california!!!!

که چه ؟ که فراموش تورا که هرروز لاغر تر و غمگین ترو وحشتناک تر میشوی.هرچه بیشتر مینوازی بیشتر میفهمم که داری تمام میشوی و من هم در به در میخواهم هم تمام نشوی و هم نبینمت .دلم به حالت میسوزد که گاهی بچگانه مینیشینی توی عقربه ی ساعتم تا فراموشت نکنم.

کم می اورم همه چیز روشن است! تو وجود داری ! مینشینم زیر قطره های آب و سقوط تک تکشان را روی بازو ها و زانو ها و شانه هایم احساس میکنم هر قطره یعنی یک ثانیه زندگی و و این یعنی تو اینجا هم دست از سر من بر نمی داری.

گوشم پر است از صدای شر شر آب و هق هق گلویم ولی تو بازهم با همان لبخند تهوع اورت رو به رویم ایستاد ه ای و ساز دهنی ات را فرو کرده ای توی جیب کت شلوار سفیدت.

حالا می فهمم که " شوخی"* چه میگفت:"زمان آب شفا بخش فراموشی را به همراه می آورد"

توی دلت  می خندی؟ تو بردی. مرسی برای آب شفا بخش فراموش ات.

من هنوز چند قطره را نگه داشته ام.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

* شوخی نوشته میلان کوندرا.

دیشب امیرعلی گفت: کاش خدا بابا جونو پرت کنه توی زمین.

دیشب مونا گفت:خاله من تورو هفتاد و سی تا هزار تا دوستت دارم

دیشب یاسمین گفت: عمه مامانجون راست میگه که مگسها هم برای خدا دعا میکنن؟


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:47 توسط درویش کوله به دوش| |

 

 

سلام به شما مهربونا

تازه كه نه حدودا هفت هشت ماهي ميشه كه اومديم خونه جديد از اول من موافق اين خونه نبودم نه اينكه بد باشه ها نه يه خونه حدودا۱۱۰ متري خوب و تميز ولي كلا محلش برام غريبه يعني يه جورايي نميتونم با محلش و ادماش ارتباط برقرار كنم .

اين خونه كه اومديم 8 واحديه من واحد 2 ميشنم طبقه همکف چون من از اول مخالف محله با همسايه هاش بودم وفقط به خاطر شوهری قبول كردم كه بشينم  از همون روز اول سر نا سازگاريو با همسايه ها گذاشتم يه ليست بلند بالا نوشتمو زدم رو ديوار كه :

1: اهسته رفت و امد كنيد

2:درب را ببنديد

3:سرو صدا نكنيد

4:از اوردن دوچرخه بداخل بلوك خودداري كنيد

5: كفشهاتونو پشت در نذارين و ...

کلا از رفت و امد متنفرم و بیشتر تنهایی خودمو ترجیح میدم برا همین به همسايه بغلي كه اومده بود منو برا سفره دعوت کنه گفتم من به خاطر مشكلي كه دارم نميتونم بيام و عذر خواهي ميكنم نه اينجا نه هيج حاي ديگه و ممنون ميشم كه به همسايه های دیگم بگين که اونا تو زحمت نیفتن و منم شرمندشون شم.همسایمونم که از این همه صریح بودنم یا بی ادبیه من تعجب کرده بود دیگه هیچی نگفت و خدافظی کردو رفت.

اينو گفتم وتو خيالم كه ديگه هيشكي نمياد مزاحمم بشه ولي زهي خيال باطل نه تنها اين حرف موثر نبود بلكه رگ انسان دوستانشون باد کرده بود امدو شدشون بيشتر شد يكي برام نهار ميوورد يكي سبزي و همش در ميزدن خانم قرايي تو رو خدا رو در وايسي نكنيين اگه كاري هست ما انجام بديم اگه خريدي ميخواين و .....

 ومنو حسابي شرمنده اخلاق ورزشكاريشون ميكردن. ولي منم با اين همه محبت پرو تر ازين حرفا بودم وهي بيشتر ازشون فاصله ميگرفتم طوري كه اگه زنگ ميزدن  از چشمي در نگاه ميكردم و بيتفاوت رد ميشدم و تلفناشونم جواب نميدادم و اگر طرف زيادي سمج ميشد ميرفتم درو باز ميكردم چشامو ميزدم تو چشش ميگفتم كه خواب بودم و شما منو بيدار كردين يا  با يه قيافه خيلي  عصباني جلو در وايميستادم و حرفمو ميزدم و دريغ از يه تعارف كشكي که اوااا خانم دم در بده بفرمایی تو.

 گذشت و گذشت كم كم بي خيال ما شدن و منم خوشحال. ولي همش به شوهري غر ميزدم كه اينجا بد اينجا بچه هاشون منو اذيت ميكنن بي تربيتن سروصدا ميكنن نميذارن من استراحت كنم و .....

و اونم هي دندون سر جيگر ميذاشت ميگفت عزيزم ابروداري كن اينجا چنتا از همكارای من هستن  بده منو ميشناسن نميخوام فردا بگن خانم قرائي بد اخلاقه یا ...

راستي اينم بگم كه اتیش بد اخلاقياي من نه تنها دامن بزرگارو نگرفته بود بلكه بچه هاي ساختمونم از من در امون نمونده بودن و چند باري هم خيلي جدي و بد از خجالتشون درومده بودم كه مگه حاليتون نيست كه نبايد بدووين. مگه من نگفتم سروصدا نكنين . مگه نگفتم درو باز نذارين و ..... تا جايي كه طفليا تا ميديدن دارم میرم بيرون يا ماشينو از دور ميديدن همه رديف ميشدن و هي سلام ميدادن  خاله سلام     خاله حالتون خوبه؟ خاله ما امروز كه سرو صدا نكرديم؟  خاله و....

منم خرسند از كارام تو پوست خودم نميگنجيدم همش به شوهري ميگفتم ببينو  حال كن و وشوهريم بيچاره دم نميزد ولي ميدونستم كه از من ناراحته اخه يكي دو بار كه بچه در واحدو اشتباهي زده بودن و من ميخواستم حالشونو بگيرم خودشو سپر بلا ميكرد تا اونا در امون باشن ميگفت هرچي ميخواي به من بگو ولشون كن گناه دارن طفليا اشتباه كردن.

خوب حالا رسيدم به اصل موضوع كه منو حسابي بهم ریخت.

 خواب بودم كه صداي زنگو شنيدم سرمو بلند كردم ديدم ساعت 10:30 صبح گفتم اه كيه سر صبي زنگ ميزنه چقد نفهمم نميدونن اين ساعت ادم خوابه و سرمو گذاشتم تا ادامه خوابو برم گفتم هركي هست بيخيال ميشه ميره چنتايي زنگ خورد تا اينكه صدای زنگ قطع شدو مشت بود که به در زده میشد تا اینو شنيدم ترسيدم گفتم واي جيري بلند شو شايد زلزله اومده يا ساختمون اتيش گرفته ميخوان نجاتت بدن تا اين فكرو كردم مثه فشنگ از تخت پريدم پايين بدو بدو رفتم دم در درو باز كردم ديدم مهديسه دختر همسايمون. گفتم بچه بهت ياد ندادن چجوري در بزني بگو چيكار داري گفت: خاله مياي بالا خونه ما گفتم :کارتو بگو. گفت خاله مهدي نميخوابه بياين بالا بترسونيدش شاید بخوابه منو ديدين  اينقد عصباني شدم كه ميخواستم همونجا خرخرشو بجوم گفتم بي تربيت گفت اخه خاله مامانم از صبح ميگه مهديس مهدي نمي خوابه خانم قرائي رو صداش بزن.

فقط درو بستمو نشستم پشت در زار زدن  خيلي حالم بد شد فكرشو بكنين بچه نخوابه بهش بگن بچه بخواب وگرنه خانم قرايي رو صداش ميزنيم  يعني كشك جيري تو خونه همسايه نقش لولو رو بازي ميكنه و اسمشو ميارن تا بچه ساكت شه. ,

نشستم با خودم فک کردم دیدم من چقد بدم پس الکی نیست که تو فامیل  معروفم به خاله هتی  اخه همه میگن زیادی سخت میگرم و  زیادی مقرراتیم ولی من فک میکردم از حسادتشونو که به من میگن خاله هتی(نیست که خاله هتی یه زنه ایده ال بود برا اونه حسودیشون میشه)

ولی این جیری که الانی اینجا نشسته و داره براتون تعریف میکنه اون جیریه قدیم نیستاااا گفته باشم یک عدد جیریه نادم و متحول شدس که الانی داره از سرو روش مهربونیو محبت فرت فرت میریزه بیرون از کجا معلوم؟ثابت کردم دیگه اون بالارو ببینین تا حالا کی من سلام میدادمو اینجوری بغلتون میکردم Group Hug

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:57 توسط جیرجیرک| |

تصور کنید

سر سفره نشستین و مامان مثل همیشه وقت سوپ ریختن تو ظرف می گرده برای احسان (نوعی ) گوشت لخت میذاره.

دندونامو فشار میدمو به بدترین چیزها راجع به احسان فکر میکنم.من اصلا اعتقادات فمینیستیو این حرفارو قبول ندارم و نقصهای زیادی توی جنس زن میبینم که نمی خوام با گفتنشون بحث راه بندازم.

ولی میدونم که معده یک عدد مونث با یک عدد مذکر هیچ فرقی نداره. همون اسیدایی که تو معده زن داره مردهم ترشح میکنه  ولی موندم چرا باید احسان خوشمزه تر بخوره.

تصور کنید همین طور که داری فکر میکنی از اون سره سفره احسان (نوعی) بپره با قاشق بزنه تو سرت درست چهار انگشت بالای پیشونیت.

بعد بگه:خر احمق عوضی خودتی!

----------------------------------------

همیشه میگیم کتاب من! مال من! گوشیه من! یه ترکیب اضافیه فوق العاده شیرین و دوست داشتنی!

ولی هیچی به اندازه ذهن من قشنگ نیست. بذار همه چیزتو احسان نوعی داشته باشه و فکر کنه نباید برای یک زن یا خواهر چیزی به نام وسایل شخصی وجود داشه باشه.

با همه اینها یه دنیا توی ذهنم هست که حتی وقتی توی چشمای احسان (نوعی) نگاه میکنم بازم نمی فهمه که الان کجا سیر میکنم. نفهمه الان با کی کجا دارم چی کار میکنم.

چه قدر خوبه این دنیای شخصیه بزرگ و فوق العاده ذهنم.

------------------------------------------------

فقط آپ شدم که حاله جیری رو بگیرم و دیگه  کسی نگه "لعنت به ادبیات تلخ و درامت"

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:19 توسط درویش کوله به دوش| |

 

عصرگاه دیدم خدا نشسته توی سرسرای بارگاهش و سیگار دود می‌کنه . حواسش به من نبود و خاکسترش را همین‌جور می‌ریخت روی زمین. از کنارش که رد شدم دیدم زیر لب می‌گه:

«بی‌چاره آدم‌ها! فکر می‌کنن تنهاییشونو می‌تونن با دیگری پر کنند. غافل از این ‌که تنهایی ارث جاودان من به انهاست.»

بعد نوشت:خدایا يادت باشه

می بخشم اما فراموش نمی کنم...

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 5:32 توسط جیرجیرک| |

وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن، خاموش باش
قرنها نالیدن به کجا انجامید
تو محکومی به زندگی کردن
تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی!

دکتر شریعتی

 

بعدنوشت: این روزها با هرکه دو ست می شوم

 احساس می کنم آنقدردوست بو ده ایم

که دیگروقت خیانت است.....

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 2:50 توسط جیرجیرک| |

 
جیرجیرک آمد ...

جیرجیرک با گريه آمد...

جیرجیرک از راه دور آمد ...

روزي كه جیرجیرک آمد

هوا صاف بود و گرم خیلی گرم

روزی كه جیرجیرک آمد

همه مردم شاد بودند

روزي كه جیرجیرک آمد

زندگي شروعي تازه داشت 

و بالاخره

جیرجیرک در چنين روزي به دنيا آمد ..

تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارك

ممنون از همه دوستای عزیزم که تولدم یادشون بود و منو شرمنده کردن

از درویش گلم که اصلا ازش توقع کادو نداشتم ولی چه کنم که شرمندم کردحسابیکادوشو دوروز زودتر بهم داد

دست مامان گلمم از همینجا میبوسم اخه اینجور که برام گفته بود موقع اومدن من حسابی اذیت شدن حالا یه نوزاد یک کیلو هشتصد گرمی کجاش اذیت داره نمیدونم والا(ایکون جیرجیرک بد جنس میشود)

برا کادوشم دستشون درد نکنه ایشالله سایشون از سر ما کم نشه.

شوهریم که دیگه جای خود داره (ایکون جیرجیرک که داره بار هندونه زیر بغل شوهری خالی میکنه)

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 17:15 توسط جیرجیرک| |

سلام مادر جان!

من را میشناسی؟ من همان دخترکت هستم که هر روز با برادرم سر این که کدام یکمان به نانوایی برود دعوایان میشد و آخر سر هم یکی میکوبیدید توی سرم که دختر باید بماند توی خانه و گلدوزی کند. خیلی دیگر در دری  باشد عصر ها برود خانه همسایه آنهم فقط همسایه هایی که پسر ندارند. حالا یادت آمد؟

بگذار انجا را برایت بگویم شاید یادت بیاید دختر درشت اندامی بودم که چون زود به رشد رسیده بودم باید زود تر از بقیه دختر ها چادر به سر میگذاشتم. همان چادر مشکی که مثل قیر سیاه و چسبناک و خفه کننده بود.

مادر جان از بقیه خانواده ام بگو. اوه ببخشید یادم نبود آنها خانواده شما هستند من خانواده ای ندارم. از همان ها بگو که یک روز برادرهاو خواهر هایم بودند. راستی پدر چه طور است؟ هنوز هم مثل قبل تر ها سیگار های تیرش را زیر تشک ها قایم میکند تا بچه ها خجالت نکشند از سیگاری بودنش؟ یا این که وقتی خربزه میخورد نوک خربزه را اول خودش میخورد؟ یادش به خیر تابستان ها همه دور سینی بزرگ منتظر میماندیم تا بابا بگوید خربزه شیرین است و ما هم بریزیم سر سینی و ! چه قدر افتخار میکردم به این که من دختر کوچک خانه بودم و همیشه به پدر تکیه میدادم و پدر دستش را روی سرم میگذاشت و میگفت این دخترم دکتر میشود.

همان پدری که بعدتر ها وقتی تازه کامپیوتر خریده بودیم گفت صدایش را نشنوم که مبادا همسایه ها بگویند  اهل این خانه غیر علیهم السلام اند ترانه گوش میدهند.

حالا پدرکجاست که منرا پیش مردهایی ببیند که صدایشان زیر ساب ها و اهنگها و ترانه ها گم میشود. یادت هست مادر وقتی فهمیدی یک روز دخترک کوچکت اسیر یک وسوسه دامنش را آلوده کرده چه طور پشت پدر قایم شدی؟ همان جا که پدر دستم را گرفت و انداختم توی کوچه و گفت دیگر منرا نمیشناسد همه اش دنبال چشم های تو میگشتم که بگویی منتظرم هستی. ولی پشتت را به من کردی شماتتم کردی مادر و گفتی بروم گم شوم به من گفتی تو از همان بچگی سرکش و بد بودی!

مادر حالا رفته ام گم شده ام!!! با قیافه ای جدید با نگاهی جدید با دماغی جدید و حتی اسمی که به گوش آقایان  رهگذر شیرین میاید.اصلا اینجا همه می خواهند  دامن آدم ها الوده بماند تا کسی برای شماتت داشته باشند. این را از ان جا میگویم که وقتی یک روز صدای اذان توی خیابان منرا کشاند توی مسجد همه ی آن خانم های مومن طوری نگاهم کردند که تف مرده روی صورتشان پاشیده باشند.! وقتی توی صف ایستادم برای نماز جماعت یک ردیف برای حضور من خالی شد. می دانم که آنها قصد بدی نداشته اند تنها خواسته اند دلم را تنها بگذارند بسکه خدا شناسند از دل همه خبر دارند. آخر وقتی گریه ام صدا گرفت شنیدم که گفتند :یک هرزه که دارد به خاطر گند هایش لابه میکند! من به دل نمی گیرم مادر جان چون میدانم آنها برایم آن قدر که خدا برایم ارزش قائل بوده و من را انسان کرده ارزش قائلند.

میدانم !میدانم مادر جانم که همیشه دعا میکردی که کاش من هم پسر بودم تا آنوقت همه گند هایم را زیر پسر بودنم خفه کنی. آب از آب هم تکان نخورد و فردا دستم را بگیری توی خانه ها راه بیوفتی و برای پسرت دنبال دختری بگردی که رویش را کسی ندیده باشد!ولی نشد مادر جان دختر یا پسر بودن من دست تو  و پدر نبوده دست کس دیگری بوده و حالا که خواسته بود من فرزندتان باشم دستم را گرفتید و مثل یک کیسه زباله شب ساعت ۹ من را گذاشتید جلو در!

چه قدر گله کردم ! نامه را نوشتم چون دل است دیگر چه میشود کرد. دلم هوایت را کرده بود. دلم هوای زانو هایت را کرده بود که قران را رویش میگذاشتی و من هم مشق هایم را می نوشتم و به صدایت گوش میدادم. یادم رفته چه میخواندی! یاسین بود فکر کنم. مادر جان یک پسر بود اسمش یاسین بود  مثل ماه بود! اولین بارش بود دلم نیامد. آخر تورا یادم می اورد نمی خواستم خاطره ات مثل خودم کثیف شود. میبینی هنوز جای دستهای نجیبت روی قلبم مانده.

یک روز  دلم برای کوچه مان تنگ شد! فکرش را بکن حتی دلم برای گربه های زرد و سیاه کوچه مان هم تنگ شده بود. امدم و جلو خانه مان  زنگ در عوض شده بود وقتی در باز شد یک بچه آنجا بود فکر کردم شاید بچه خواهر های نجیبم باشد ولی گفت شما از آنجا رفته اید همسایه ها گفتند چند سال پیش که دخترشان مُرد ! مُرد! مُرد! آنها هم رفتند!

من مُرده بودم شما رفته بودید گربه ها تا دلت بخواهد توی کوچه پرسه زدند و من سوار یک ماشین مشکی شدم من دلم آنجا بود توی کوچه! شما رفته بودید همسایه ها گفتند من مُرده ام ! توی آینه بغل نگاه کردم خودم را نشناختم ! پیر مرد به من گفت خوشگل ! من دلم هوای صدای پدرم را کرد ! من مرده بودم ! هرچه چنگ زدم توی آینه تا خودم را ببینم ندیدم تنها در ماشین باز شد  و یک نفر پرتم کرد کنار خیابان و گفت میمون!

حالا نمی دانم میمون چه قدر خوشگل میشود ولی میدانم که من مرده ام!

بسکه ناخن هایم را جویدم لاک های نارنجی اش تکه تکه افتاده اند.

می بینی مادر جان؟ من برای همه تمام شده ام !

حالا دیگر همه میداند من یک فاحشه وامانده شده ام چون یک روز یک وسوسه کشیدم توی این همه تنهایی و تو! دستهایت را از من دریغ کردی!

گفتی گم شو!

حالا خوب توی دلت خوشحال باش همان شد که خواستی!

 من گم شده ام! 

---------------------------------------

خواب بدی دیدم ! من و پرویز روی یک پل توی آب را نگاه میکردیم.یک مار توی آب شنا میگرد . ماری که یک دست سفید را به دندان میکشید و میرفت.

تذکر: اینها که مینویسم تنها تصورات من است نه واقیت دارند و نه واقعیت داشته اند. خواهش می کنم هیچ کدام را باور نکنید. مثل همه خواب هایم این ها هم تنها یک رویا اند که توی خط ها مرتبشان کرده ام.من هنوز همان دختر شاد و شاد و شاد قدیمی ام. محکم و بدون تزلزل!

جیر جیرک عزیز قصد بدی نداشتم . من اینجا از تو معذرت خواهی میکنم. پیش همه.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 17:32 توسط درویش کوله به دوش| |

دلم را زدم به دریا. تا حالا انجا را ندیده بودم. پنج شش تا جوان میشدند همه ریش داشتند و تا دلت بخواهد بسیجی ایستاده بودند زیر نردبانی که دوتا جوان رویش چراغ نسب میکردند.. راستش میترسیدم که جوابم را ندهند. ایستاده بودم پشته مسجد میترسیدم وارد  شوم. آخر من دختر بدی بودم. من جنسم خورده شیشه داشت. وقتی برایشان دست تکان دادم همه شان شوکه شدند. انگار یک جزامی توی غذایشان تف انداخته باشد. ترسیدند. این دختره با این قیافه اینجا؟تاریک بود ولی چهره شان توی نور زرد دیده میشد. شاید تاس انداختند که یکیشان عقبکی آمد سمتم. حتی به من نگاه نکرد.

- بفرمایید خواهر! منکه خواهرش نبودم. دستهایم میلرزید.  - می خوام برم جمکران.

اگر می گفت نه چه؟ انجا را ندیده ام ولی می خواستمش.

هنوز پشتش به من بود.: نمیشه خواهر. این ماه تموم شده..

همین تمام شده بود. من هیچ وقت آدم نمی شوم. بغضم راه گلویم را گرفته بود. برگشتم  تاریک بود . خیلی هم تاریک بود.

---------------------------------------------------------------------------

شش ماه است که هیچ چیز را جز خودم قبول ندارم. قید همه چیز را زده ام. اولش حس میکردم سبکم.آن قابله پیر برتراند راسل را میگویم بد جوری جنینم را رشد داده بود جنین چرک الوده ای که خوب میدانست چه طور شیره ام را بمکد.. ولی حالا یک دو سه هفته ای میشود که حس بدی دارم. انگار توی یک چاله پر از تفاله چای گیر کرده ام. خیس و چسبناک و مرطوب. چندشم میشود از این همه بی قیدی.

دیگر بس استکم آورده ام. نمی خواهم ادامه بدهم. میدانی بد چاله ایست اینجا. من جنبه ی این همه بی نیازی را ندارم. جان به جانم هم که بکنند بازهم باید نماز بخوانم. باید بگویم ان شاالله. بدم میاید جایی که میروم کسی موهایم را ببیند .

 آخر اینها منرا بزرگ کرده اند.خوشحالم هنوز که هنوز است صدای اذان حالم را یک جوری میکند مثل اینکه مچاله شوم یا اینکه جر بخورد دلم.

ولی هنوز ادم نشده ام هنوز وقتش نشده...من نیاز دارم  به این بی قیدی باید خوب خوب توی این لجن جمع شوم مچاله شوم خودم را خفه کنم. باید تا آنجا که میتوانم فرو بروم تو ی این کثافت ها. ازین آزادی از قید تعلق به هر معبودی خوشم میاید. یک سادیسم شده برایم با ان که زجرم میدهد ولی دوست دارم داشته باشمش. حس خوبیس. مثل وقتی که کنار  ناخنت زخم میشود و تو از فشار دادنش لذت میبری! حس دلچسبیست.

با این همه ...

چه میدانم اینجا دنیا دارد دگرگون میشود. همه چیز برایم عوض شده. نگاهم به مردها به زن ها به حیوانات به خدا همه عوض شده اند. نه اینکه من عوض شوم نه آنها عوض شده اند اینرا میدانم.

خیلی ها این روزها میگویند ای پادشه خوبان ...خوش به حالشان. دلشان محکم است.

حالا این وسط من گفتنم نمیاید ولی خوشم میاید از آنها که به چیزی ایمان دارند. خطرشان کم است.

ادمهای بی قید خیلی خطرناکند. دوست نمیمانند  دشمن هم نمی مانند. کاش چیزی برایم روشن شود.

ته کشیدم.یک قطره دیگر مانده آن هم برای تو که ندیده دوستت دارم 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 2:7 توسط درویش کوله به دوش| |


Design By : Night Skin