سلام مادر جان!
من را میشناسی؟ من همان دخترکت هستم که هر روز با برادرم سر این که کدام یکمان به نانوایی برود دعوایان میشد و آخر سر هم یکی میکوبیدید توی سرم که دختر باید بماند توی خانه و گلدوزی کند. خیلی دیگر در دری باشد عصر ها برود خانه همسایه آنهم فقط همسایه هایی که پسر ندارند. حالا یادت آمد؟
بگذار انجا را برایت بگویم شاید یادت بیاید دختر درشت اندامی بودم که چون زود به رشد رسیده بودم باید زود تر از بقیه دختر ها چادر به سر میگذاشتم. همان چادر مشکی که مثل قیر سیاه و چسبناک و خفه کننده بود.
مادر جان از بقیه خانواده ام بگو. اوه ببخشید یادم نبود آنها خانواده شما هستند من خانواده ای ندارم. از همان ها بگو که یک روز برادرهاو خواهر هایم بودند. راستی پدر چه طور است؟ هنوز هم مثل قبل تر ها سیگار های تیرش را زیر تشک ها قایم میکند تا بچه ها خجالت نکشند از سیگاری بودنش؟ یا این که وقتی خربزه میخورد نوک خربزه را اول خودش میخورد؟ یادش به خیر تابستان ها همه دور سینی بزرگ منتظر میماندیم تا بابا بگوید خربزه شیرین است و ما هم بریزیم سر سینی و ! چه قدر افتخار میکردم به این که من دختر کوچک خانه بودم و همیشه به پدر تکیه میدادم و پدر دستش را روی سرم میگذاشت و میگفت این دخترم دکتر میشود.
همان پدری که بعدتر ها وقتی تازه کامپیوتر خریده بودیم گفت صدایش را نشنوم که مبادا همسایه ها بگویند اهل این خانه غیر علیهم السلام اند ترانه گوش میدهند.
حالا پدرکجاست که منرا پیش مردهایی ببیند که صدایشان زیر ساب ها و اهنگها و ترانه ها گم میشود. یادت هست مادر وقتی فهمیدی یک روز دخترک کوچکت اسیر یک وسوسه دامنش را آلوده کرده چه طور پشت پدر قایم شدی؟ همان جا که پدر دستم را گرفت و انداختم توی کوچه و گفت دیگر منرا نمیشناسد همه اش دنبال چشم های تو میگشتم که بگویی منتظرم هستی. ولی پشتت را به من کردی شماتتم کردی مادر و گفتی بروم گم شوم به من گفتی تو از همان بچگی سرکش و بد بودی!
مادر حالا رفته ام گم شده ام!!! با قیافه ای جدید با نگاهی جدید با دماغی جدید و حتی اسمی که به گوش آقایان رهگذر شیرین میاید.اصلا اینجا همه می خواهند دامن آدم ها الوده بماند تا کسی برای شماتت داشته باشند. این را از ان جا میگویم که وقتی یک روز صدای اذان توی خیابان منرا کشاند توی مسجد همه ی آن خانم های مومن طوری نگاهم کردند که تف مرده روی صورتشان پاشیده باشند.! وقتی توی صف ایستادم برای نماز جماعت یک ردیف برای حضور من خالی شد. می دانم که آنها قصد بدی نداشته اند تنها خواسته اند دلم را تنها بگذارند بسکه خدا شناسند از دل همه خبر دارند. آخر وقتی گریه ام صدا گرفت شنیدم که گفتند :یک هرزه که دارد به خاطر گند هایش لابه میکند! من به دل نمی گیرم مادر جان چون میدانم آنها برایم آن قدر که خدا برایم ارزش قائل بوده و من را انسان کرده ارزش قائلند.
میدانم !میدانم مادر جانم که همیشه دعا میکردی که کاش من هم پسر بودم تا آنوقت همه گند هایم را زیر پسر بودنم خفه کنی. آب از آب هم تکان نخورد و فردا دستم را بگیری توی خانه ها راه بیوفتی و برای پسرت دنبال دختری بگردی که رویش را کسی ندیده باشد!ولی نشد مادر جان دختر یا پسر بودن من دست تو و پدر نبوده دست کس دیگری بوده و حالا که خواسته بود من فرزندتان باشم دستم را گرفتید و مثل یک کیسه زباله شب ساعت ۹ من را گذاشتید جلو در!
چه قدر گله کردم ! نامه را نوشتم چون دل است دیگر چه میشود کرد. دلم هوایت را کرده بود. دلم هوای زانو هایت را کرده بود که قران را رویش میگذاشتی و من هم مشق هایم را می نوشتم و به صدایت گوش میدادم. یادم رفته چه میخواندی! یاسین بود فکر کنم. مادر جان یک پسر بود اسمش یاسین بود مثل ماه بود! اولین بارش بود دلم نیامد. آخر تورا یادم می اورد نمی خواستم خاطره ات مثل خودم کثیف شود. میبینی هنوز جای دستهای نجیبت روی قلبم مانده.
یک روز دلم برای کوچه مان تنگ شد! فکرش را بکن حتی دلم برای گربه های زرد و سیاه کوچه مان هم تنگ شده بود. امدم و جلو خانه مان زنگ در عوض شده بود وقتی در باز شد یک بچه آنجا بود فکر کردم شاید بچه خواهر های نجیبم باشد ولی گفت شما از آنجا رفته اید همسایه ها گفتند چند سال پیش که دخترشان مُرد ! مُرد! مُرد! آنها هم رفتند!
من مُرده بودم شما رفته بودید گربه ها تا دلت بخواهد توی کوچه پرسه زدند و من سوار یک ماشین مشکی شدم من دلم آنجا بود توی کوچه! شما رفته بودید همسایه ها گفتند من مُرده ام ! توی آینه بغل نگاه کردم خودم را نشناختم ! پیر مرد به من گفت خوشگل ! من دلم هوای صدای پدرم را کرد ! من مرده بودم ! هرچه چنگ زدم توی آینه تا خودم را ببینم ندیدم تنها در ماشین باز شد و یک نفر پرتم کرد کنار خیابان و گفت میمون!
حالا نمی دانم میمون چه قدر خوشگل میشود ولی میدانم که من مرده ام!
بسکه ناخن هایم را جویدم لاک های نارنجی اش تکه تکه افتاده اند.
می بینی مادر جان؟ من برای همه تمام شده ام !
حالا دیگر همه میداند من یک فاحشه وامانده شده ام چون یک روز یک وسوسه کشیدم توی این همه تنهایی و تو! دستهایت را از من دریغ کردی!
گفتی گم شو!
حالا خوب توی دلت خوشحال باش همان شد که خواستی!
من گم شده ام! 
---------------------------------------
خواب بدی دیدم ! من و پرویز روی یک پل توی آب را نگاه میکردیم.یک مار توی آب شنا میگرد . ماری که یک دست سفید را به دندان میکشید و میرفت.
تذکر: اینها که مینویسم تنها تصورات من است نه واقیت دارند و نه واقعیت داشته اند. خواهش می کنم هیچ کدام را باور نکنید. مثل همه خواب هایم این ها هم تنها یک رویا اند که توی خط ها مرتبشان کرده ام.من هنوز همان دختر شاد و شاد و شاد قدیمی ام. محکم و بدون تزلزل!
جیر جیرک عزیز قصد بدی نداشتم . من اینجا از تو معذرت خواهی میکنم. پیش همه.