نامه های بدون تمبر2
سلام پدر جان.حالت خوب است؟ حال ما که شاید خوب باشد ولی به حال شما نمی رسد. مادر هم خوب است احسان هم خوب است شاد و سرزنده ولی بند زده. همه جای دلش ترک دارد نمی دانم چه مرگش است . نگران نباش به خاطر نبودن کسی به اسمه پدر نیست. به خاطر تنها بودن توی بازار نیست همه اش به خاطر جوانی گندیده اش است.
همه خوبند ولی نه به خوبیه شما. آخر اینجا جوی شیر عسل ندارد که هر وقت تشنه مان شد کنارش دراز بکشیم ونی مان را تویش فرو کنیم و هی شیر عسل یا آب پرتقال یا هر کوفت دیگر بخوریم. حالا پیش خودمان بماند پدرجان آنجا چیزهای دیگر هم دارد؟ یا نه توی نوشیدینی هم اجبار است؟ با این همه مواظب باش ثقل سری چیزی نکنی اینجا که همیشه مریض بودی حد اقل آنجا بگذار همسران آنجایی ات از سلامتی ات لذت ببرند. مادر که هر وقت یادم است یا برایت قرص جدا میکرد یا لقمه می گرفت یا قاشق توی دهانت می گذاشت یا برایت گریه میکرد. تو را محض رضای خدا آنجا حالت خوب باشد تا خانمهای عزیز پدر و مادرمان را توی این جا آباد نکنند.
میدانم ! میدانم پدر جا ن را ه دور است. اس ام اس ها نمی رسد خطها بسته است ، هواپیما کرایه اش گران است، اتوبوسها همیشه پر است . برای این است که خبری از ما نمی گیری وگرنه حتما دلت برایمان تنگ شده . شاید بگویی دختر بدی بودی اگر بیایم پیش تو نمیآیم! نیا ! اصلا من هم نمی خواهمت برایم مهم نیست ولی تورا به آن خدایت قسم ، یک فکری به حال همسرت کن.بد کردی پدر! خیلی بد کردی اصلا می دانی مادر چه قدر لاغر شده؟ می دانی چشمهایش هر دوثانیه سه بار بسته میشود و آنقدر جمع شده که بچه های می گویند چشمهای مادر جان خراب شده؟پر از چروک پر از سرگردانی! میدانی عرض شانه هایش هر روز کوچکتر میشود و دلش هم هر روز آب می رود؟ آن قدر سرگرم گردش با حاجی رضی و خانمش هستی که همه چیز را فراموش کردی.فراموش کردی مادرم را با ان همه ترسی که هر روز قورتش میدهد و منی که هر روز خورد شدنش را می بینم. راستی پدر جان آنجا که هستی مواظب باش دکمه های لباست را بالا پایین نبندی. به من ربطی ندارد ولی از نظر زیبایی شناسی می گویم پیش بقیه خوب نیست می دانی که چه میگویم خوب جالب نیست برای مردی به سن شما.
نمی دانم چرا چشمهایم خیس شده اند. لعنت به این حساسیت فصلی . گلویم هم درد می کند. آنگار باز هم بغضم چرکی شده.
عجب دختر سر به هوایی هستم پاک ازیادم رفته برای چه نامه نوشته بودم. مادر گفته برایت بنویسم و روز پدر را تبریک بگویم.گفت برایت بنویسم که هر شب به این امید سرش را روی متکا می گذارد که دیگر بیدار نشود.نمی دانم منظورش چه بوده حتما چیزی بین خودتان بوده من توی مسائل زناشویی شما دخالت نمی کنم. اصلا به من چه که برای چه و برای که می خوابد. همان طور که به من ربطی نداشت که چرابایدیک homo sapien شوم. با اراده شما یا کسه دیگر نمیدانم. هه انسان اندیشنده هم وزن انسان عشقنده! چه مارمولک هایی هستیم ما!
چیزی توی گلویم تکان می خورد مثل یک ماهی خودش را میکوبد به گلویم نمی دانم چه مرگم شده. چشمهایم هم می سوزند. خیلی وقت بود این حسایسیت فصلی دورم را خط کشیده بود.با آنکه میدانم برایت مهم نیست ولی چیزی نیست خوب میشوم.نگران من نباش .
خوب دیگر نامه ام را تمام کنم تا روی این همه اراجیف که به اصرار مادر نوشته بودم برایت بالا نیاوردم. آخر مجبور میشوم همین طور برایت پست کنم.
آه لعنت به من.!!!دلم برایت تنگ شده کاش میتوانستم بازهم ببینمت. میبینی چه قدر حسودم؟ به من حق بدهکه از تو دلگیر باشم آخر میدانی چند وقت است دیگر خانه نبوده ای و منرا فراموش کرده ای؟ دلم تورا میخواهد دلم دستهایت راهم میخواهد که همیشه توی موهایم بود و با هم تلویزیون نگاه میکردیم.
پدر فراموش کن این نامه را. من هم سعی مکنم دیگر برایم نباشی. دوستت ندارم.
ببخشید پدر جان. نمی خواستم خط خوردگی داشته باشدولی شد دیگرپاککن هم نبود. شرمنده. همین دیگر!
روزت هم مبارک بیشتر خوش بگذرد.
خدا نگهدارت بیشتر.
نامه های بدون تمبر
راستش را بخواهید من رفتم تا به تو بگویم که اگر فکر میکنی کسی جایت را تنگ کرده و اگر نباشد قدم هایت بلند تر برمیداری اشتباه میکنی چه من باشم چه نباشم تو هیچ پخی نمیشوی. رُکمی گویم دلت هم اگر شکست به من ربطی ندارد مشکل تو چیز دیگریست. مشکلت از آنجا شروع شد که چون پسر بودی مجوز هر غلطی را به تو دادند.غافل از اینکه دنیا پدر مادرت نیست که هرچه بگویی بگوید چشم.میزند زیر پایت تا با سر بروی تو لجنهایت.
حرفهایم را خلاصه کنم چون حوصله ندارم.بازهم دلیل اصلی رفتنم تو نبودی خودم خواستم بروم. چون احساس کردم خودم بروم ببینم خدایم هست یا نه بهتر از آن است یه عمر توی شک و تردید قدم بردارم و سرم را بخارانم تا وحی ای چیزی از یک جا برسد و خدا را نشانم دهد. نه جانم من ضعیف نیستم یک کم زیادی دیر باورم.الان که نامه را برایت مینویسم توی آن یکی دستم چهار بسته قرص است یک پروانه لعنتی هم دائم دور سرم میچرخد .فکر کنم صدای در میاید به نظرم مادر باشد مثل اینکه پشت در است. بهتر است زودتر قرصها را قایم کنم.اگر بفهمد از غصه دق میکند. لعنت به این شانس حتی برای گفتن حرفهایم توی نامه ای هیچ وقت تمبری برای پست کردنش پیدا نمیشود ناخودآگاه دچار خود سانسوری میشوم.حالا بعدا خودم را میکشم بروم خرید مادر را بگیرم که حسابی خسته شده.
فعلا خدا حافظ
================================================
پ ن۱:خدا پدر آقای بی دی را بیامرزد با این پ ن که به من یاد داد.
پ ن۲: یک روز قبل از امتحان قارچ یک عدد کتاب که از نمایشگاه گرفته بودم و هنوز نخونده بودم بد جور وسو ام کرد تا بخوانمش:
"احتمالا گم شده ام " نوشته خانم سارا سالار. طرح روی جلدش منرا خفه کرد بس که قشنگ بود. یک دختر با موهای بلند و عینک آفتابی روی تاسی که همه وجه هایش ۶ بود. کشت منرا این نقاشی!
کتاب خیلی جالبی بود آنقدر که ار ۲ ظهر تا ۲ نصفه شب تمامش کردم بسکه قشنگ بود شاید چون به شخصیت ها احساس نزدیکی میکردم. بیشتر از موضوع طی خواندن کتاب جمله ها و عبارت های قشنگش بدجوری من را درگیر کرده بود. ولی کتاب که تمام شد موضوع هم به همان اندازه به نظرم جالب اومد.
جمله های جالب(از نظر من):
"کاش میشد یک چیز تازه بگوید یک چیزی که بخواهد بپری توی هوا و تک تک کلماتی را که از دهانش بیرون میآمد ببوسی"
" چه خری هستم من که فکر میکنم توی این تنهایی بودن هر خری بهتر از نبودنش است"
"این هم از دل من انگار برف پاککن هایش خرابند که انگار مثل اسفنجی آب کشیده خیس و سنگین است"
" گفتم اگر قرار باشد من و تو با هم برویم جهنم که ظلم است . به اسمان نگاه کرد به همین آسمان . گفت: خدا این جور نیست"
" وقتی بچه بودم فکر میکردم عاشق پدرم هستم اا الان میدانم ازش متنفرم!!!!(این جمله من را کشت)
کتاب خوبی بود از نظر من . به این جمله ها خیلی احساس نزدیکی میکنم. دوستشان دارم.
پ ن۳: اتفاق بزرگی برایم افتاد برای اولین بار تقلب برده بودم سر جلسه امتحان و برای اولین بار تقلب کردم و برای اولین بار تقلبم را گرفتند و برای اولین بار احساس فوق العاده ای دارم( داشتم
)
استاد ازم پرسید چرا تقلب کردی فقط خندیدم این قدر که هیجان انگیز بود . گفتم نیاز داشتم. فکر کرد برای نمره بوده ولی من واقعا نیاز به یه اتفاق هیجان انگیز داشتم.![]()
پ ن 4: چه قدر جالب است ستاره دل هیچ کس نباشی (به قول مامانم) و توی دلت یک ستاره گنده داشته باشی. اصلا زندگی معنا ندارد اگر گه گاهی(برای من شده همیشه) کسی را دوست داشته باشی که دوستت ندارد. و همیشه بگویی دوستت دارم به خاطر دوست نداشتن هایت. این جمله هم منرا چپه کرده.
قید همه چیز را زده ام. بگذار یک بار هم شده احمق بمانم.
ماجرا ی نامزد بازیه من:
اول از همه باید بگم که من اصلا اهل سیاست و اینجور حرفا نیستم و ترجیح میدم که خودمو قاطیه این مسائل نکنم و چن وقتیم هست که اگه برنامه ای باشه من برا رای نمیرم .برا این دوره هم باید بگم چون قصد رای دادن نداشتم ازین نامزدای انتخاباتی کسی مد نظرم نبود ولی ازونجایی که همیشه اونجوری که میخوایم روزگار پیش نمیره یه روز جلو تلویزیون نشسته بودم
ولی چیزی هم نداشتم به شوهری بگم فقط اونشب بهم قول دادیم به انتخاب همدیگه احترام بذاریم و به نامزدای همدیگه توهین نکنیم.
ولی ازونجایی که عشقش یه شبه اومده بود تو دلم و منم حزب با د یه روز تو یکی ازین خیابونا (بهتره اسم نبرم) داشتم میرفتم
که به ترافیک خوردم منتظر بودم که ماشینا همینطوری کند پیش برن که یه عده جوون همسن سال خودمو دیدم از دخترو پسر که سبز پوشیدن یه سری عکسای تبلیغاتی و بروشور و ... دستشون.از روبانای سبز رنگم گلایی درست کرده بودن که میدادن به راننده ها. منم که ازین یکدستی خوشم اومده بود و حسابی جو گیر شده بودم ازشون خواستم چنتا ازین عکسا هم به من بدن و برا اینکه بهشون ثابت کنم منم با اونام ازون پاپیونای سبزو شال گردنا و مچ بنداشونم گرفتم به خودمو ماشین اویزون کردم(البته قابل ذکر که دختر دستشو برد جلو پسره اون نوارو دور مچش بست ولی از جاییکه من ازین کارای بی ناموسی بدم میاد خودم زحمت بستنشو متحمل شدم) و خرسند ازین همه کار مثبت راهیه خونه شدم
و تا خونه هم داشتم از رو برنامه های این نامزد جدید میخوندمو حفظ میکردم
تا جلو شوهری حرفی برا گفتن داشته باشم و کم نیارم.
من فرزند کوچک ایران هستم
من امده ام که ایرانی اباد و ....
من امده ام که موضوع اشتغال جوانان را ....
من ..... (اینارو با اهنگ ترانه من امده ام گوگوش بخونین)
رسیدم خونه هنوز شوهری نیومده بود رفتم رو تخت و فیگور خواب میگرفتم که شوهری اومد منم مثل همیشه برا سلام و چاق سلامتی پریدم جلو
.شوهری خندیدو گفت زیارت قبول کجا بودی؟ گفتم چطور؟ به دستم اشاره کرد منم خندیدم و گفتم هیج جا .سوغات نامزد جدیده.گفتم تا بری یکسری خرید انجام بدی منم دو تا چایی میریزم میشینم برات تعریف میکنم.![]()
ولی ایکاش اصلا شوهری بیرون نمیرفت و ایکاش اصلا من بیرون نمیرفتم چرا؟؟؟

اخه پاش به بیرون رسیده بود یا نه یه گوله اتیش برگشت خونه
اگه کارد بهش میزدی خونش در نمیومد اول که منو کلی برا ماشین دعوام کردکه این بچه بازیا چیه؟
بعدشم باز گفت اه اه بیشتر از این از تو انتظار نمیره .
منم ناراحت و پشیمون از کارم رفتم که بخوابم ولی خوابم نمیبرد همش میگفتم جیری اصلا تو رو چه به سیاست دختر بشین سر کارات نونت نبود ابت نبود نامزد بازیت چی بود حالا خوبه شوهری باهات قهره؟

چرا عاقل کند کاری که باز ارد پشیمانی![]()

الانیم سخت از کارم پشیمونم ساعته ۳ من هنوز بیدار
اصلا چرا شوهری اینقد به انتخابای من گیر میده ها؟ ها؟ حالا که اینجوریه ایشالله نامزد من انتخاب شه تا اون این دفعه مثل اسپند روی اتیش بشه( اوه اوه چقد خشن)![]()
پ ن:شهادت مظلومانه ام ابیها حضرت فاطمه زهرا (س)بر همگان تسلیت باد.
شکلات های گرد رنگی
خسته ام بسکه هر دوشنبه و یکشنبه لعنتی آنقدر قدم هایم را روی سنگ های قرمز کش داده ام تا شاید تورا ببنیم.
تو را ببینم که میدوی و من شکلات های قرمز و زرد و سفید راکه توی دستهایم قایم کرده ام آماده کنم تا به تو بدهم.
تا مشتم را باز میکنم ببینم همه رنگها توی عرق دستهایم پخش شده اند و مثل همیشه های احمق بودنم آنقدر خجالت بکشم که تو هم مرا نبینی.
دیروز قلب کوچک بازیگوشی از حس گریه ترکید.
یک نفر دستم را بگیرد دیگر نمیکشم.![]()
.......................................................................................................
پ ن: تا ۶ تیر دیگه پست نمیذارم تا امتحانام تموم شه . پس جیری با زهم مثل همیشه ها دوستانت رو نگه دار.
پ ن۲:کفشدوزک عزیز ...
او...م ولش کن. حرفم را ننوشته پس گرفتم.
سرباز ممنون که این قدر لطف داری.
جو گرفتگی روی هزار
دلم سیاه است:دٍ نمی فهمه دیگه. کفشای من دُخترونست اصلا دو قدم باهاش را بره از ریخت میوفته.
صابون سفید توی دستم میچرخد. صورتم را که زیر شیر میگیرم دلم خنک میشود. انگار احسان یک کتری آب جوش ریخته روی دلم. توی آینه صورت سوخته ام حالم را به هم میزند.تمام صورتم قرمز شده و دماغم مثل یک چغندر خشک شده که دوباره جوشانده باشی رو صورتم باد کرده. همه اش تقصیر این دختره است که یک ساعت و چهل سه دقیقه منو جلو وضوخونه نمایشگاه علم کرده بود تا شاید منو ببیند.
بساط سفر دو روزه ام را باز میکنم. توی کیفم جز یک رُژ و کرم و پنکک و یک عدد قاشق خالی هیچ چیز نیست. کیف پولم هم خالی مانده.
تو تمام سوراخ سمبه های کیف دنبال مسواکم میگردم و دست آخر یادم میاید اصلا فراموش کرده بودم مسواک ببرم. ته کیفم یک شکلات پیدا میکنم میگذارم روی لبهایم انگار که لبهای این جیری وامانده روی لبهایم باز شد. میگذارمش روی قران مامان : بیا این یادگاری دُردونه خنگت که مارو بُرنزه کرد.نصف مال تو نصف مال من.
نوک ابروهای مامان به طرز عجیبی به هم نزدیک شد و بعد یهو هردومیروند بالا.اشک توی چشمهایش جمع میشود.با گوشه مقنعه نمازش که همیشه سرش است چشمش را آبگیری میکند.
:حالش خوب بود که؟
بساطم (بسات
)را با پا پرت میکنم یک طرف سینی چایی و گوشی ام را از لای کافه پیانو بر میدارم.ص ۴۳ بود. با بیحوصلگی اِهن و اُهونی میگم که یعنی از من هم بهتر بود بی وجدان.
تمام شکلات را روی زبام میگذارم. لامذهب عجب آرامشی میدهد انگار دوسه سرنگ مواد زده باشم. مامان با مفاتیح الجنان جدیدش حسابی حال میکند. تمام دعاهای عمرش را می آورد و با قدیمی تره مقایسه میکند.گویا انتظار دارد با هم فرق داشته باشند یا سال به سال آپدِیت شودند.
از روی سینی مفاتیح را رو کافه نگه میدارد :چی نوشته؟
سرم سوت میکشد حاضرم شرط ببندم که بیشتر از بارهایی که به من فکر کرده به این دعا و نمازش فکر میکرده.مشخص است که فهمیده چه حالی دارم چون پشت سرش میگوید: چون ریزه میگم وگرنه میدونم. چشمامو ریز میکنم نمیتونم بخونم.
تصمیم گرفته ام مهربان باشم. به زور لحنم را عوض میکنم.
:بی کذا و کذا. انگشت اشاره اش را کمی خم کرده و میکشد رو خط کناری . هردومان احساس میکنیم توی مناظره شیوخ هستیم و اتاقمان هم یکی از همان حجره هاست و من هم ملا صدار هستم.
: بی کذا و کذا رو نگفته که باید بخونی یا نه؟ حاج خانم افتخارزاده میگه یه جا خونده که اگه بگی بهتره.
فرصت خوبی شد برای تجلی افکار یک جواب دو پاراگرافی کافیست تا مامان قانع شود که من خیلی سرم میشود.
هرچی فکر میکنم نمیتوانم بفهمم که چه شباهتی بین "روی ماه خداوند را ببوس " و " کافه پیانو" بوده که دونات آنهارا میخواسته مقایسه کند.
از کتاب آنقدر خوشم آمده که وقتی مامان گفت احسان تصادف کرده فقط برای اینکه جوابی داده باشم سرم را تکان دادم.اصلا هم یادم نمیآید که گزارش کار جانور را ننوشته ام بهناز و سمیه نصف جانور را خوانده اند و من هنوز صفحه ۵ مانده ام.
یک چیزش حالم را بد کرده "ت .. خ... .... ش را هم یادش نمیآید" از این حرفها بدم میاید.
برای اینکه مامان دوباره سوزنش رو نماز من گیر نکند هنوز چیزی نگفته میپرم ووضو میگیرم و دوباره حالم از دماغم به هم میخورد و نمازم را بی آنکه حواسم به آن باشد میخوانم من هم شاید بتوانم چیزی شوم.
چه قدر بد است آدم دچار جو گرفتگی عمیق شود. لحنم هم عوض شده.
پ ن: جیری ببخشید که زود آپ شدم نمیخواستم با خوندن کامنت تسلیت دوستان هرروز به مرگ کسی فکر کنی که رفته .
پ ن ۲:توی نمایشگاه کتاب با من هم مصاحبه کردند وکلی دروغ گفتم که دوسه ماهی دو تا کتاب میخرم و ... .تازه فهمیدم که برای یک عدد زیست شناس روسی میتوان دوست دختر خوبی باشم![]()
![]()
پ ن ۳: کتاب خریدم و کلی هم برای دوستانم خواستم سوغاتی کتاب بیاورم ولی بعد که آمدم خانه پشیمان شدم. و تصمیم گرفتم هیچ کدامشان را به کسی ندهم. ![]()
عاشقانه ترین تصویر
خیلی دوستش داشتم همیشه و همه جا پشتوانه خودم و زندگیم بود نمیدونم چه احساس قوی و محکمیه که اکنون پس از گذشت دو سال دوست ندارم جایی برم که خاطرات با او بودن و برام زنده میکنه .
اینقد دوسش داشتم که همیشه از خدا میخواستم اگه قراره اتفاقی براش بیفته اول از اون من برم تا غم ندیدنشو نداشته باشمولی ازونجایی که همیشه زندگی طبق خواسته ما پیش نمیره اینطور نشد و الان دوساله که از دیدنش محرومم.
امروز 18/2/88 دومین سالیه که عزیزمو از دست دادم و به احترام اون عزیز از دست رفته مشکی پوشیدم و گردنی که ازش به یادگار داشتم به گردن بستم و جلو ایینه به مدت 10 دقیقه سکوت کردم و عاشقانه ترین و زیباترین تصویری که ازش به یاد داشتمو تو ذهنم مرور کردم.
واما عاشقانه ترین تصویر:مربوط میشه به زمانی که در ICU بستری بودن و در حالت کما بسر میبردن و ما همگی به اون شیشه لعنتی چشم بسته بودیم و انتظار فقط یک حرکت کوچیک رو از ایشون داشتیم.روزهای اخر سال تند تند میگذشت و دریغ از یک حرکت کوچیک..تا 28/۱۲/۸۵ رسید که تلفن زنگ زد پرستار پدر بودن و خبر هوشیاری پدر رو به ما دادن ولی گفتن تا چند روز ملاقات ممنوعه ما فقط دل خوش کرده بودیم به دیدن پدر از پشت شیشه و دست تکون دادن براش..بالاخره۱/۱/۸۶رسید و ما به شوق دیدنش با سبزه ای که مامان سبز کرده بودن و یک شاخه گل سرخ و یه ظرف شیرینی به سمت بیمارستان راه افتادیم وقتی وارد بخش شدیم پرستار گفت فقط دو نفر میتونن ملاقات حضوری داشته باشن که یکی از اونا من بودم و اون یکی مامان.من اول وارد شدم از شوق دیدنش مدتی بهش زل زدم و در حالی که بغضی راه گلومو گرفته بود ازش پرسیدم چطوری بابا؟ خوبی؟و ایشون با وجود ناتوانی زیاد که به خاطر وجود لوله تراشه و دستگاه های متعدد بود با یه حرکت بهم فهموند که خوبه. بعد دستمو گرفت و به سمت ناخن هاش برد و بهم فهموند که ناخن هاش بلند شده و میخواد که کوتاه بشه .(من همیشه اینکارو براش انجام میدادم هر وقت میخواست ناخن هاشو بگیره من با اصرار ازش میخواستم که خودم انجام بدم چون عاشق اینکار بودم)از پرستار تقاضای ناخن گیر کردم و دست بکار شدم و پدر فقط نیگاه میکرد ولی در یک لحظه احساس کردم اهی کشید و دستشو عقب کشید وقتی نیگاه کردم دیدم در اثر بیدقتی من تیکه ای از پوست انگشتشو با ناخن گیر گرفتم اونجا بود که دستای ضعیفشو تو دستام گرفتم و عاشقانه بوسیدم و او فقط به لبخندی اکتفا کرد و پیشونیمو بوسید.
بله این عاشقانه ترین تصویری بود که از پدر تو ذهنم مونده و از خدا میخوام هیچ وقت کمرنگ نشه.
پ ن ۱:ایام شهادت ام ابیها فاطمه زهرا(س)تسلیت باد.
پ ن۲:اگه این پستو خوندین و خوشتون اومد ازتون میخوام یک صلوات برای شادی روحشون عنایت فرمایین
پ ن۳:عاشقانه ترین تصویر زندگیه شما چیه دوست من؟
اموخته ام که ....
آموخته ام که خدایی دارم که به جای اینکه کوله بار مشکلات را بر دوش بکشم می توانم آنها را در دامن خدایم بریزم .
آموخته ام که زندگی زیباست و این چشم های من است که گاهی آن را زشت می بیند .
آموخته ام که من نمی توانم انسان ها را تغییر دهم اما می توانم نگرش خود را بهبود بخشم .
آموخته ام که مردم آزادند تا در مورد ما هر گونه که می خواهند فکر کنند اما این بدان معنا نیست که هر طور که آنان فکر کنند ما هم همان طور باشیم .
آموخته ام که نفرت هیچ گاه نفرت را از بین نمی برد بلکه این محبت است که دشمن نفرت است .
آموخته ام:
با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند.
از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .
تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.
آموخته ام که ...
آموخته ام که ...
آموخته ام که آموخته هایم اندک است ...
پ ن:مخرب ترین چیز تو زندگی ادما اینه که اونی نباشن که نشون میدن و همیشه خودشونو پشت یه جلد و نقاب دروغی پنهان کنند.
بدترین های من:
ا:ندیدن درویش عزیزم و ناراحتی اون
۲:بستری شدن چند روزم تو سی سی یو و دعوا کردن من توسط نیلو جون (پزشکم)![]()
۳:رنجوندن یه نفر به طور خیلی اتفاقی(ایشالله خدا منو ببخشه)
۴: پا تو کفش درویش کردنو و اینکه درویش منو باز دعوا کرد
۵:پا گشا کردن امیر و راحله و دعوتشون برا شام تو طلاییه مجبوری طوری که دوست داشتم ازون بالا خودمو پرت کنم پایین
بهترین های من:
۱:خوب شدن نسبی من طوری که میتونم کارامو انجام بدم
۲:عوض کردن مسیر زندگی یه نفر اونم به صورت خیلی اتفاقی
۳:دیدن درویش و کفشدوزک عزیز تو نمایشگاه کتاب (هنوز قراره اتفاق بیفته)
۴:روز پرستار و کلی اس ام اس های عشقولانه و کادو اینا![]()
![]()
۵:تولد شوهری یه جشن دو نفره یه شام خوشمزه تو یه فضای عشقولانه
کلیم شادی و رقص ![]()

این شوهریه داره میرقصه و اونم من
۶:کادو گرفتن کتاب راز و دولت عشق از پزشکم و کلی کیفور شدن با خوندنشون
بهترین بهترین بهترین های من:![]()
اینکه منو شوهری تصمیم گرفتیم یه کوچولو رو برا فرزند خواندگی قبول کنیم
فک میکنم بهتر ازین دیگه نمیشه.![]()
![]()
![]()
![]()


با جمع و تفریق کردن روزای خوب و بدم به این نتیجه رسیدم که زیادی تو فاز خوشیم
خدایی که پشیمان شد...
متون آیات ۵ و ۶ و ۷ باب ششم .
خدا هم پشیمان میشود؟
وفتی این متن را خواندم سراسر وجودم لرزید. با خودم گفتم اگر من یک مسیحی زاده بودم اگر وقتی نوزاد بودم من هم غسل تعمید داده میشدم و رسما یک مسیحی میشدم هیچ وقت این جمله "و خداوند هم پشیمان شد" تااین حد برایم جدید و عجیب نبود. خدایی که پشیمان میشود.!!
با این وجود شاید وقتی آیات قرآن را میخواندم با تمامی کلماتش غریب میشدم و تک تک جملات برایم علامت سوالی میشد و راحتتر شک میکردم. شکی که راحتتر من را از خدا دور میکرد بدون واهمه بدون اضطراب بدون دلتنگی برای عقاید کودکی و نوجوانی فراموش شده ام. بدون ترس از غضب پیامبرم بدون ترس از قهر بانوی دینم اگر دینی باشد.بدون ترس از تاسف ولی دینم.
ولی من یک مسلمان زاده ام اما هیچ وقت به یاد ندارم آیه ای را خوانده باشم بدون این که حتی یک لحظه به آن فکر کرده باشم.
من میترسم از امامی که میاید اگر واقعا امامی باشد.
===============================================
بهترین های من:
-کم شدن سردرد های شبانه.![]()
وقوع یک اتفاق جدید .
باز شدن گل شمعدونی اتاقم.
بدترینهای من:
مرگ پدر یکی از همکلاسیهام.![]()
بستری شدن جیری.
احساس تنفر شدید نسبت به همه:
جیری برای طلب کار بودنش
.
دونات برای اینکه پیشش احساس بچگی میکنم.
.
سلطان چون بدم میاد دیگه
.
بهنازبرای لاغر و خوش لباس بودن نسبی اش.
.
سمیه برای نمره های خوبش
.
و احسان برای همه چیز![]()
کلا بد بود خیلی بد.
مدادم روی سفیدی کاغذ می لغزد. مادرم یاد اذان من میفتد.
بازهم نقاشی هایم دیوانه شده اند و مادرم دوباره یاد اذان من میفتد.
نیت ام را نجویده قورت میدهم. هنوز شروع نکرده ام که میرسم به بن بست نقاشی هایم و مادرم میخندد بسکه نمازم دراز است. هرچه فکر میکنم نمیدانم چرا یادم نمی آید که قنوتم چه بود؟ سست میشوم و می افتم روی آبی سجاده ام.
مادرم باز هم میخندد بسکه نمازم به دلش مینشیند. سرم را روی مهر میگذارم و به تاریکی احمقانه ام فکر میکنم . مادرم "هم" گریه میکند.
نمی توانم!
یک شب که مادرم خواب بود جنینی در وجودم شکل گرفت پر از حرام.
آغوشم که گرم همبستری با این "شک " لعنتی بود لخته ای خون در قلبم جان گرفت. و دوید به داشته ها و نداشته های ذهن پلاسیده ام.
نمی توانم!
نمی توانم به کسی بگویم که چه قدر می ترسم از تو و خودم و این جنین و قابله پیری که روی قفسه کتابخوانه ام زل زده است به من که هر لحظه کبودتر میشوم از این همه مادرم که تورا شکر میکند برای نمازم اگر باشی!
هه ، جمله هایم مثل فکرم هر روز بلندتر و خالی تر میشوند و من اگر باشی منتظر یک اتفاق می نویسم و طرح میرنم و پاک میکنم و پاره میکنم و به باد میدهم هرچه دارم و ندارم و کودکم متولد میشود امروز شاید!
==================================================
بهترین های من ار 1/1 تا 24/1
_بهترین پیام تبریک از یک دوست تو غربت
.
_پر اعتماد به نفس ترین ارائه زندگیم همین امروز.![]()
_یک صبح با دو سیخ جیگر
و ناهار آش کشک همون روز.(چه قد خاطره شکمی خوبی بود) بسوزه دل جیری.
_دیدن یک نفر بعد از مدت ها دیروز
.
_رسوندن امداد الهی به کفی درست مثل یک پرستار بهتر از مادر
.
_تولد محمد کسری و کلی رقص
(ولی تک جنس)و کیک و بادکنک.
_دوباره تنها شدن با مامان
======>خودم
.
_شکل گیری دوباره مثلث برمودا من
و بهی
و کفی
.
_رفتن به تریا و گذاشتن بهترین موزیک برای من.
_چاپ نشریه من فکر می کنم و فروش امروز.
بدترین های من از 1/1 تا 24/1
_ندیدن جیری و محمد کسری و مامانش
.(چرا مجبورم تو بدترین ها بذارم؟)
_مریضی لاکی بیچاره(هر وقت میبینمش که کور شده دلم ریش میشه
کاش زودتر بمیره
)
_بزرگترین خجالت عمرم پیش یک نفر که واقعا شرمندام
تا حدی که تصمیم گرفتم با اون نفر رو به رو نشم.(به نوعی جلو افتادن برای عقب نموندن.)
_آشتی با یک نفر.![]()
_بی خبری از حالا...![]()
کلهم با جمع + و – روزهای خوبی بود.
تا استاد درو باز کرد از بین اون و جیمی پریدم تو کلاس و دو تا سیستم برای خودم و بهناز درست کنار استاد گرفتم.
تعریف جیمی:یک جانور که اون زمان ناشناخته بود. معروف به ویروس سایت .موهای سیخ سیخی و اوتو کشیده . معمولا زیر تیشرت یه پولیور می پوشه(همه فصلها) و کاملا به ظاهر منزوی .
درس شروع شد و استاد بالا سرمون داشت با حرارت (همون جو گرفتگی و شعف زیاد ) راجع به پاور پوینت صحبت میکرد که بهناز بعد گذشت یه ربع از درس فهمید سیستمش خرابه و پیاده شد روی سر من.
تعريف بهناز: موجودی کاملا کشیده و دراز یعنی کلا دست و صورت و پا و همه درازه و میتونه بهترین محرک برای خنده باشه. پس تجمع بهناز و موجودی مثل من که به قول جیری به ترک روی دیوارم میخنده تو کلاس کامپیوتر چیزی نمیشه جز دلشکستگی استادی مثل استاد ما.
تعریف استاد م.و .ک: جانوری بومی کاخک آویزون دانشگاه ما انگلیس رفته و بسیار آرمان گرا.
ـواقعا براتون متاسفم. اگر چیز خنده داری بود بگید ما هم بخندیم. من واقعا روم نمیشه این حرفا رو به دانشجویی مثل شما بگم. در شان دانشجو نیست ...
استاد به چشمهای من نگاه میکرد و می گفت و می گفت و بچه ها هم نگاه می کردند و بهناز توی کوچه علی چپ آدامس میترکوند و جیمی هم توی شوک!
-خوب حالا ببخشید استاد !
چهره استاد قرمز شد و من هم احساس خطر کردم در کمتر از اپسیلون ثانیه به صورت کاملا مخفیانه محل حادثه رو ترک کردم و رفتم جایی که استاد ديگه دید نداشته باشه.
درس خسته کننده بود.
اینترنت هم کانکت بود و من هم وارد سایتی ناشناخته شدم به اسم بلاگفا.
يه جايي زده بود راه اندازي وبلاگ جديد.
امتحانش ضرر نداره.
پس منم ميتونم وب داشته باشم. اسمي توي ذهنم نبود كه رفتم به خاطره نزديك از كلاس ادبيات استاد حسيني و "كشكول"
وقتي زدم گفت اين وب قبلا ثبت شده . خوب كاري نداره كه يه اسم ديگه!
به دور برم نگاه كردم الله بختكي زدم "كوله كشكول"
يهو ديدم منم وبي دارم به اسم كوله كشكول.
يه كتاب از كيفم در آوردم و اولين پست رو گذاشتم.
معرفي يك اثر بزرگ "كوري"
تولد وبم مبارك


